eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
قبل از همه چیز می خوام براتون یه داستان تعریف کنم
سلام سلام یه چالش/تقدیمی نویسندگی داریم! همه میتونن شرکت کنن (برای یه سریا اجباریه😔🔪✨) تنها کاری که باید بکنید اینه که با من همراهی کنید! -برای شروع بین عدد یک و دو یکی رو انتخاب میکنید -میتونید تو کانالتون بفرستید این پیام رو و بعدش لینک کانالتون رو برام بفرستید و من ببینم چه عددی انتخاب کردین! -ممبرا هم میتونن تو پیوی یا ناشناس بفرستن! اگه عدد یک رو انتخاب کرده بودین شما سن ، رنگ مو و نژاد کاراکتر اول و جنسیت و رنگ چشم کاراکتر دوم رو انتخاب میکنید و مکان آشنایی و یه ویژگی برجسته از کاراکتر یک رو میگید و کسی که عدد دو رو انتخاب کرده سن رنگ مو نژاد کاراکتر دوم! و جنسیت و رنگ چشم کاراکتر اول رو انتخاب میکنه! و ژانر کلی داستان و ویژگی برجسته کاراتر دو! و من شما رو دوتا دو تا جفت میکنم و در نهایت یه ایده مبتدی از یه داستان داریم ! و نفری که شماره یک رو انتخاب کرده یه سناریو از زبون کاراکتر شماره دو مینویسه و برعکس! ناشناس توی بیو کانال هست.. @john_w
خیلی هامون حس من رو داشتید یا دارید. ما که کتاب می‌خونیم فانتزی دوست داریم و خیالپردازی می‌کنیم خیلی وقتا نادیده گرفته شدیم، تحقیر شدیم و تنها موندیم. مسخره شدیم و احمق فرض شدیم. منم یکی از همونا، حالا تو همین زمان پوچی و بیچارگی و غم من ایستگاه رو پیدا کردم.
هدایت شده از شماره "۱"
کسی که لفت دادی ایشالا یه اژدها گیرت بیاره انقدر قلقلک بده تو رو تا دل درد بگیریییی😭
شماره "۱"
خیلی هامون حس من رو داشتید یا دارید. ما که کتاب می‌خونیم فانتزی دوست داریم و خیالپردازی می‌کنیم خیلی
اون اولاش شاید بعضیا بدونن شاید نه، ولی فقط آدرین بود یه جورایی خیلی ها فکر می‌کردن کانال آدرینه‌. آدرین به طرز بامزه‌ای ذوق می‌کرد و ناشناس های کم رو می‌ذاشت و قطره قطره می‌نوشت و گیلیلی می‌کرد. اون روباه پر شور و شوق مهربون بود
بعد سولی وارد شد، فانتزی های ناب، اعتماد به نفس بیشتر و هر دفعه یه مطلب و محتوا
یه بار اپیک یه بار چالش یه بار آرشیو جادویی. یعنی آدرین بود و لا به لاش سولی و این دوتا یه تیم فوق العاده بودن که خیلی ها مثل من رو نجات دادن.
شدن خانواده‌مون، دوستامون، ذوق بعد از خستگی مدرسه‌مون، مکان خالی کردن خودمون.
یکم گذشت و رفته رفته آدرین کمتر اومد. کمتر کمتر خیلی کمتر اصلا نیومد. تا به خودمون اومدیم دیدیم روباهمون نیست. دیدیم نادیده گرفته شده، ناراحت شده، اذیت شده، حس تعلق نداره و نا امید شده.
خودمون رو زدبم به اون راه ولی با تمام وجود می‌خواستیم برگرده. برگشت اما همه می‌دونیم بیشتر از قبل تو خودش بود.
خانواده فقط پدر مادر نیست و دوست فقط همکلاسی یا بغل‌دستی که بشه دید نیست. ایستگاه خانواده مونه، اونا دوستامونن، آدرین و سولی ستون‌هامونن. خانواده پشت همن، سولی هیت بگیره مثل قضیه کتاب های ترند ما شمشیر نشون میدیم. آدرین ناراحت بشه شمشیر نشون میدیم. الان هم باید شمشیر نشون بدیم تا به آدرین ثابت کنیم متاسفیم که حتی یک لحظه حس کرد تنهاعه، آدری متاسفیم، نمیدونم کمکی می‌کنه یا نه ولی من خیلی دوستت دارم. تو جزو اولین ها بودی تو موزه که یه مکان خیلی خاصه تو قلبم. تو از بهترین‌ها بودی. و هستی.