هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
از راست به چپ
مونی که شبیه ارواح لباس پوشیده (نمیدونم کیه دقیقا)
پدفوت که پروفسور مکگوناگال رو کاسپلی کرده (فیک برابر اصل-)
جیمز که شده دامبلدور (جررررررررررررررررررررر)
و پیتر که لباس هاگرید رو پوشیده (؟!؟!)
و روی میز خود مک گوناگال رو میبینم که زده رو دست غارتگران و سیریوس رو کاسپلی کرده😂😂😂
هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
631.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دردت نشد معلوم علی ؛ مظلوم علی .. 💔
هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
دیمیان داشت میمرد.
او به زمین زنجیر شده بود.تکه های یخ و برخ روی کاپشن سیاهش نشسته بودند و هوا به قدری سرد بود که با هر تنفس حس میکرد مرگ به او نزدیک تر و نزدیک تر میشود.
درد وجودش را فرا گرفته بود...نمیتوانست هیچ کاری بکند.فقط باید میمرد.میمرد و نئو و فوبه را در جنگلی به آن وحشتناکی ول میکرد و میرفت.
اگر...اگر بلایی سر آن ها میآمد چه؟اگر در نبودشان کسی سراغشان میآمد و به آن ها آسیب میزد چه؟
این فکر ها باعث میشدند وجودش یخ بزند و سرمای دو برابر،داشت آرام آرام اورا نابود میکرد.
اشک از گونه اش غلتید.واقعا تحمل چنین زجری را نداشت.حس میکرد دانه های برف مانند چاقو های تیز بز سرش فرود میآیند و اورا سوراخ سوراخ میکنند.
ته کشیدن تدریجی نیرویش را با پوست و استخوان حس میکرد.هیچ وقت تا به حال با چنین عذابی رو به رو نشده بود.
دیمیان کم بدبختی نکشیده بود.وقتی شش ساله بود خانواده اش در آتش سوزی کشته شدند و او توان حرف زدن را از دست داد.دیگر نتوانست حتی یک کلمه حرف بزند.هر وقت تلاش میکرد کلمه ای بر زبان بیاورد،تنها صدایی که از گلویش خارج میشد سکوتی بی انتها بود،سکوتی سرشار از ناامیدی.
با این حال او دوستان زیادی داشت.کسانی که با او مانند خانواده ی خونی اش مهربان بودند و از او مراقبت میکردند.او هم از بعضی ها مراقبت میکرد.در حد توان پسر شانزده ساله ای حساس و لال.
بعد،به مدرسه حمله کردند و آن را تبدیل به مشتی آجر و یک خرابه ی به تمام معنا کردند.
دیمیان و فوبه،نئو را برداشتند و رفتند.رفتند جایی که دست پورلین،اشراف زاده ای شرور و بی وجدان به آن ها نرسد.
متاسفانه آنجا جنگل بود.