هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
631.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دردت نشد معلوم علی ؛ مظلوم علی .. 💔
هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
دیمیان داشت میمرد.
او به زمین زنجیر شده بود.تکه های یخ و برخ روی کاپشن سیاهش نشسته بودند و هوا به قدری سرد بود که با هر تنفس حس میکرد مرگ به او نزدیک تر و نزدیک تر میشود.
درد وجودش را فرا گرفته بود...نمیتوانست هیچ کاری بکند.فقط باید میمرد.میمرد و نئو و فوبه را در جنگلی به آن وحشتناکی ول میکرد و میرفت.
اگر...اگر بلایی سر آن ها میآمد چه؟اگر در نبودشان کسی سراغشان میآمد و به آن ها آسیب میزد چه؟
این فکر ها باعث میشدند وجودش یخ بزند و سرمای دو برابر،داشت آرام آرام اورا نابود میکرد.
اشک از گونه اش غلتید.واقعا تحمل چنین زجری را نداشت.حس میکرد دانه های برف مانند چاقو های تیز بز سرش فرود میآیند و اورا سوراخ سوراخ میکنند.
ته کشیدن تدریجی نیرویش را با پوست و استخوان حس میکرد.هیچ وقت تا به حال با چنین عذابی رو به رو نشده بود.
دیمیان کم بدبختی نکشیده بود.وقتی شش ساله بود خانواده اش در آتش سوزی کشته شدند و او توان حرف زدن را از دست داد.دیگر نتوانست حتی یک کلمه حرف بزند.هر وقت تلاش میکرد کلمه ای بر زبان بیاورد،تنها صدایی که از گلویش خارج میشد سکوتی بی انتها بود،سکوتی سرشار از ناامیدی.
با این حال او دوستان زیادی داشت.کسانی که با او مانند خانواده ی خونی اش مهربان بودند و از او مراقبت میکردند.او هم از بعضی ها مراقبت میکرد.در حد توان پسر شانزده ساله ای حساس و لال.
بعد،به مدرسه حمله کردند و آن را تبدیل به مشتی آجر و یک خرابه ی به تمام معنا کردند.
دیمیان و فوبه،نئو را برداشتند و رفتند.رفتند جایی که دست پورلین،اشراف زاده ای شرور و بی وجدان به آن ها نرسد.
متاسفانه آنجا جنگل بود.
هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
جنگل،بسیار سرد و بی رحم بود.آن ها گاهی میتوانستند شکار یا توت وحشی پیدا کنند،ولی این شانس ها تنها تا آخر پاییز در خانه شان را زده بودند و بعد،با بارش اولین برف زمستانی،دیمیان و فوبه متوجه شدند ممکن است تا پایان فصل سرما زنده نمانند.
حالا او باید در این شرایط،نئو کوچولو و فوبه را رها میکرد.عالی بود.
زجر،هر لحظه بیشتر میشد.تا جایی که آستانه ی تحملش به پایان رسید.با چشمان گریان تلاش کرد فریاد بزند،اما نتیجه ای نگرفت.
دوباره تقلا کرد.دوباره و دوباره.نمیشد.تار های صوتی او ناامیدش کرده بودند.
دیمیان متوجه شد زجر و دردی که احساس میکند روانی است.انگار کسی از قصد در مغزش درد میپاشید.حس میکرد الان است که قفسه سینه اش منفجر شود.
در همان وضع بود که سایه ی کسی را دید.
اول فکر کرد مرگ بالاخره آمده سراغش.بعد،او نزدیک تر آمد و دیمیان چهره ی اورا دید.
به زیورآلات و لباس هایی که پوشیده بود میآمد اشراف زاده باشد.ریش بلند و قهوه ای اش تا آرنجش میرسید.چشمان تیره اش روی چشمان دیمیان قفل شدند.《تو بد حالی هستی،پسر کورویتس.》
دیمیان فکر کرد:《اسم پدرم رو از کجا میدونه؟》
مرد،ادامه داد:《من همه رو با اسم پدرشون صدا میزنم.در ضمن،ذهن خوان هم نیستم.فقط با مردم و حرکاتشون آشنام.》
عقب تر رفت و دست هایش را قلاب کرد:《این ها الان مهم نیستن.داری میمیری.》
دیمیان تلاش کرد با تکان داد سرش تایید کند.قطره اشک دیگری از گونه اش غلتید و روی برف های زیر پایش ریخت.
《من میدونم تو نمیتونی حرف بزنی.اشکالی نداره.》در صدایش حسی موج میزد که دیمیان تشخیص نمیداد.
سپس مرد،جلو آمد و زیر گوشش گفت:《فکر نکن که بدبختی.تو خیلی شجاعی.شجاع،و همینطور قوی.شاید از لحاظ بدنی و روانی قوی به نظر نیای،اما وقتش که برسه ارادهت مثل صخره محکم و استواره.این چیز خوبیه.》
آهی کشید و نومیدانه زمزمه کرد:《 حیف شدی،پسر.خیلی زیاد.》حالا در چشمانش غم میچرخید.
دیمیان دیگر داشت بیهوش میشد.چشمانش کم کم همه چیز را تیره و تار میدیدند و تعادلش داشت رو به افول میرفت.نفس هایش هر لحظه کوتاه تر و سطحی تر میشدند.
مرد دستش را روی بازوی دیمیان گذاشت،و دیمیان درحالی که داشت به فوبه و نئو و لحظات شگفت انگیزی را که با آنها تجربه کرده بود فکر میکرد،نفس آخرش را کشید.
مرد دستش را روی قلبش گذاشت و چند ثانیه سکوت کرد.
بعد زنجیر دست های پسر بیچاره را باز کرد،پیکر بیجانش را برداشت و روی اسبی انداخت که با آن آمده بود.