ولی... خیلی دوست دارم یه سریا بدونن من این گوشه وجود دارم.
آدمای خفنی که خیلی اتفاقی باهاشون برخورد کردم و تو گوشه خودشون برای خودشون همسایه و عضو و ... دارن.
توان نوشتن ندارم
کلمات از ذهن آشفتهام بیرون میریزند
از ذهنی که مدام میخواست برسد اما هرچه دوید انگار دور تر شد...
شاید در جهت اشتباه دویدم
شاید هم دنیا مسیر را تغییر داد
شاید هم دست تقدیر بود که نرسیدن را انتخاب کرد
به هرحال هرچه دویدم کافیست، دیگر وقت استراحت رسیده
شاید استراحتی ابدی؟!