شماره "۱"
آره میدونم دقیق اونو نخوندم از قصد بودن، حس میکردم اینجوری متن قشنگ میشه ولی مثل اینکه نمیشه همین ک
اره خیلی وقتا قشنگ میشه
اینجا هم قشنگ بود ولی یکم زیاد بود✨
شماره "۱"
اره خیلی وقتا قشنگ میشه اینجا هم قشنگ بود ولی یکم زیاد بود✨
به خدا من فقط دیدم فردریک بکمن اینجوری می کنه قشنگ میشه منم کردم😭
ولی انگار قضیه ی هر شاهرکاری یه کپی داره (؟) شد
https://eitaa.com/Yet_Untold/568
نمیخواستم ریکشن بدم ولی آخه شما اینو ببینید😭😭
*باز هم میگم من معنیا رو متوجه نمیشم فقط ریتم و آهنگ موزیک رو دوست دارم*
شماره "۱"
پروفسور نشست روی صندلی روبهروی تخت و پاسخ داد:《خب... ببین وینسل تمام ما آدمها که به دنیا میایم روز
پس از ساعتها کلنجار و سردرگمی بالاخره پروفسور تصمیم خودش را گرفت. او میدانست بی پناهی و تنهایی چقدر مشکل ممکن است به وجود بیاورد پس این تصمیم را گرفت و هرگاه پروفسور تصمیمی را میگرفت هیچکس جلودارش نبود.
او تلفن را برداشت شمارهی یک وکیل کهنهکار را گرفت، سپس برایش پیغام گذاشت:《سلام، اریکم. ازت میخوام کارهای به سرپرست گرفتن یک پسربچه رو برام بندازی روی روال.》پس از گذشت چند هفته تمام کار ها درست شد و به طور رسمی، اریک مارک سرپرست وینسل اسفانی شد. در طی این یک هفته پروفسور هر روز به ملاقات وینسل میرفت اما گویی که او درون خلا افتاده باشد، ساکن و ساکت.
حتی وقتی پروفسور خبر سرپرستیاش را به وینسل داد او تنها نگاهی به پروفسور انداخت،نگاهی بدون هیچ احساسی.
پروفسور و وینسل وارد خانهی پروفسور شدند، ساختمانی دو طبقه با رنگهای گرم قهوهای و کرمی.
پروفسور چمدان را زمین گذاشت و گفت:《به خونه خودت خوش اومدی، اتاق تو طبقه بالاست. البته ففط وسایل اولیه مثل تخت و کمد داره. برای بهتر کردنش هم میتونیم سراغ خونه خودت بریم یا اینکه هر چیزی که میخوای بگی برات بخرم.》وینسل بدون حرفی کیفش را برداشت، از میان مبلمان چرم قهوهای و میز چوبی_شیشهای گذشت و به از پلههای چوبی به طبقه بالا رفت.
اتاق همانطور که پروفسور گفته بود تنها یک تخت و یک کمد با میز داشت و پنجرهاش تنها یک درخت تنومند را نشان میداد.
وینسل روی تخت نشست، از درون کیفش عروسک خرسیاش را درآورد و اولین روزش در خانه پروفسور را با عزاداری برای گذشتهاش گذراند. نیازی به یادآوری نبود، کابوس آن شب مدام در ذهنش مرور میشد.
#قلبی_برای_بازماندگان
شماره "۱"
پس از ساعتها کلنجار و سردرگمی بالاخره پروفسور تصمیم خودش را گرفت. او میدانست بی پناهی و تنهایی چقد
حس میکنم این داستانک خیلی بد شده
انگار خامه، حس نداره تو روایتش.
نمیدونم چیکار کنم
https://eitaa.com/writer_fazar/2013
جدی میگم نسبت به نوشتههای قبلیم مقایسهش کن خیلی ضعیف شده
نمیدونم چیکار بعد بد که میشه نقد منفی میگیره حس بدتر بهم دست میده میترسم از دوباره نوشتن و انتشار بعد بد میشه و این چرخه ادامه پیدا میکنه
شاید باورتون نشه ولی امروز نشستم گلهای داوودی رو دیدم تا بفهمم انقدر که میگن گریه داره یا نه.
دقیقا همونقدر دارک و گریه دار و قشنگ بود