eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید دایگو مرده بود... ~~ برای منم دیشب نمیومد بالا
📪 پیام جدید با اینکه میدونم فردا قراره پشیمون بشم ولی... ~~ الان فرداعه و پشیمون نیستی هستی؟
📪 پیام جدید اول اینکه شخصیتا بیوگرافی داشتن واسه همین خیلی تو داستان راجبشون توضیح نداده بودم حالا بعدا تصمیم میگیرم بفرستمش یا نه... ~~ می‌فرستی چون من بسی از عماد خوشم اومده
📪 پیام جدید آخه خیلی داستانش آشغاله من چیو دقیقا بفرستم😂💔 ~~~ نهههه شبیه اون فیلم ایرانیاس که یه جورین ولی در عین حال باحالم هستن
📪 پیام جدید یعنی ببین به ذهنتم خطور نمیکنه چه آدم جوگیری بودم اونموقع و راجب چه موضوع فضایی ای نوشتم😂 (عرق شرم*😂💔) ~~~ هیسسس هممون اینجوری بودیم
📪 پیام جدید یه سری تیکه به ترتیب روند داستان میفرستم... ~~ اوکی
📪 پیام جدید ... سیاوش همزمان با گفتن این حرف سرشو انداخت پایین و دستش رو کشید رو صورتش. ولی عماد بود که قدرت هیچ واکنشی نداشت و فقط یه لحظه مغزش یادش رفت فرمان بازدم صادر کنه و نفس تو سینه اش حبس شد. ... ~~ بهترین توصیف برای نگه داری نفس وجود نداره:
📪 پیام جدید ... مهدی و حسین سردرگم بودند چون نمی‌دونستند چه اتفاقی افتاده و عماد و سیاوش سردرگم بودند چون می‌دونستند که چه اتفاقی افتاده. ... ~~ واییبستطپ از این جمله ها اتقدر دوست دارممم😭😭
📪 پیام جدید جهنم میگم دیگه... فهمیده ان یکی از دوستاشون عضو یه گروه شیطان پرستی شده ~~~ واییی🤣🤣 نمی‌دونم هم سمه هم خاصه😂
📪 پیام جدید گفتم دیگه تموم شد ~~ کار خوبی کردی مطمئن باش
📪 پیام جدید سرش رو به چپ و راست تکون داد تا افکار مسخره از سرش بریزند بیرون. ~~~ خدای من چقدر قشنگ آخه😭😭
📪 پیام جدید ... زمین و زمان بر سر عماد آوار شد. زده بود و هیچ حرکتی نمی‌کرد. حتی نفس هم نمی‌کشید. مهدی بعد از چند لحظه با بهت سیاوش رو رها کرد و به سمت عماد رفت. ولی عماد قبل از اینکه مهدی بهش برسه کف حیاط ولو شد. چهره‌اش بهت زده بود و دو زانو روی زمین افتاده بود و دستانش دو طرفش آویزان بود. مهدی جلوی عماد زانو زده بود ولی اقدامی نمی‌کرد. سیاوش سرپایی داشت و به موهاش چنگ می‌زد. حسین لب می‌گزید و به نقطه نامعلومی خیره شده بود. لحظاتی بین این چهار برادر سکوت بود و بعد هرکس تکانی به خود داد. عماد به مامان و بابا زنگ زد و پلیس رو خبر کردند. مهدی از داخل خونه برای عماد آب قند آورد. و حسین شونه‌های عماد رو می‌مالید. (اینجا میفهمن آبجی عماد دزدیده شده...) ~~ آخی عماد بیشارههههه مگه با هم داداشن_؟