eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/7447 پسره... داداش فک کنم تو داستانو کامل نگرفتی... بگم برات؟ ~~ نه گرفتم ولی آخه پسر و دختر مگه چقدر می‌تونن شبیه هم باشن که جاشونو با هم عوض کردننن
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/7454 خیلی قربونت بشم. انیمه و مانهوا میبینی/میخونی؟ اینجوری عادت میکردی ولی خب...😂 داستان و فیلم زیاد داریم که دختر پسره جاهاشونو عوض کردن. اینجا که دیگه خیلی چهره هم مطرح نیوده اونا صرفا یکی رو میخواستن اعدام کنن دختره هم که فقط باید فرار میکرد مهم نبود با چه هویتی ~~ خدا نکنه چی این که اصلا منطق ندارهههه یعنی چییی نه تنها مانهوایی که خوندم wee بود اونم نصفه. انیمه هم نه والا ولی این خیلی غیر منطقیههه
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/7455 منطقیه. تازه اون مو آبیه همون اولش فهمید این پسره است و دختره نیست ~~ نههه نیستتتت آره ولی بازم کشتش😑😑🤦‍♀️
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/7455 دقیقا همینه. وای چند وقت پیش یکم از یه مانهوا خوندم بعد یه دختره بود که خودشو شبیه یه پسره کرده بود و شخصیت اصلی مرد عاشق این پسره شده بود. اصلا یه بلبشویی بود. آخرشم نفهمیدم چی شد.😂😂 راستی این مصاحبه ها اسپویل دارن؟؟ چون من هنوز نخوندم گفتم ببینم اگه داره در چه حده ~~ وای این چه وضعشه داریم به کجا کشیده می‌شیمممم پصاحبه ها که قرار شد از شخصیت‌های خودم باشه پس نه
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/7429 بعد از چند سال دوباره نگاش کردم و دوباره مثل چی گریه کردم... واقعا من زود گریه ام میگیره یا طبیعیه؟...😂💔 ~~ نمی‌دونم والا منم زود گریه‌ام می‌گیره😂
📪 پیام جدید فقط منم که رو مو آبیه و مو قرمزه کراش زدم؟ اصلا کی بودن؟؟😂😂 مخصوصا مو آبیه. کلا از اونایی که ماسک دارن خوشم میاد ~~~ فکر نکنم نمی‌دونم والا😂 منی که فکرم هنوز پیش اون دختر مو سبزه‌ی بیچاره‌ست_ خیلی گناه داشتتت
ببینید نمی‌خوام به خودم مغرور بشم یا از خودم تعریف کنم ولی این قسمت واقعا به دلم نشست😭
شماره "۱"
به خانه که رسید با نامه‌ی پروفسور مواجه شد، نامه را باز نکرد، می‌دانست چه چیزی درونش است. زیاد پیش م
وقتی وینسل به پروفسور درباره کار کردن در فروشگاه گفت، پروفسور فقط از آن نگاه‌های معروفش را به او انداخت. همان‌ها که تا عمق روحت نفوذ می‌کنند و باعث می‌شوند نخواهی حتی کمی به چشمانش نگاه کنی. اما بعدش شانه‌اش را بالا انداخت که به معنای:《هر کاری می‌خوای کنی بکن به من ربطی نداره》بود. پس وینسل فردا صبحش بلند شد و بهترین لباس‌هایش را پوشید، دست درون موهایش کرد و با آنها کشتی گرفت تا درستشان کند، البته که موفق نشد. یک صبحانه کامل خورد و راهی فروشگاه شد‌. فروشگاه بر خلاف دیشب حسابی شلوغ بود و با توجه به تحقیقات وینسل اینجا یکی از چندین‌تا شُعَب فروشگاه بود که خیلی هم در ایالت معروف بودند. لیلیث امروز سرش حسابی شلوغ بود، وینسل جلو رفت و سر به سرش گذاشت:《کمک نمی‌خواید خانم دکتر؟》وینسل کِی اینقدر بی پروا شده بود؟! لیلیث با دیدنش اگر تعجب هم کرده بود، چیزی نگفت. تنها گفت:《بابام تو دفتره، اگه می‌خوای.》 وینسل به سمت دفتر مدیریت رفت و درب را زد. سپس با اجازه مرد داخل اتاق وارد شد، مرد هیچ شباهتی به لیلیث نداشت، او مردی چهارشانه و بلندقد بود با موهای حالت دار مشکی و از آن چهره‌های خو‌ش‌تراش که فقط بازیگر‌های هالیوود دارند. وینسل گفت:《سلام آقا، برای استخدام اومدم.》مرد گفت:《پس پسری که لیل می‌گفت تو بودی. استخدامی، به لیل بگو بهت لباس فرم بده.》وینسل سردرگم با دهانی که به اندازه عبور مگس باز بود به مرد نگاه کرد.