پس نوازنده نفرین شد تا برای نجات پسر کوچکش، تا ابد برای مرگ بنوازد.
روز و شب روحش را در پیانو میدمید و غمانگیزترین آهنگ جهان را مینواخت.
گاهی نیز صدای موسیقیاش از سرایِ مرگ فراتر میرفت و به گوش آدمیان میرسید.
جسم آنها اما، نمیتوانستند سر از موسیقی الهی دربیاورد.
پس روحشان آشفته میشد و دلشان میگرفت و همینجور بدون آنکه دلیلش را بدانند میگریستند.
هدایت شده از ☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
شاید در دیگر داستان ها عشق ها جور دیگری باشند، اما در داستان ما هر بوسه ای که سرباز به گونه پرنسس میزد، شاه کسی را میکشت...! و خوانندگان پشت کلمات ناآگاه از ظلم پادشاه، از بوسه ها ذوق میکردند...
برگشتم از توصیف ها و چیزایی که به تظرم تو رومئو ژولیت قشنگ بودن بذارم؟
حتما بگیدااا
شاید اسپویل داشته باشن نمیدونم
ولی واقعا قشنگ بودن...
اگر میخواید بخونید و نمی دونید تهش چی میشه... ترجیحا نخونید
بازم نمیدونم...