دختری زاده شده از سایهی ماه و سردی خورشید، من دختر تناقضها و ناممکنها بودم.
اما این تاریک درونم، جلودارِ تصمیمم نشد.
من جهان را نور بخشیدم، با قلمی از جنس یخ بر روی کتابی از جنس آسمان، کلماتی از جنس ستاره نوشتم.
کلماتی که معنا یافتند، بالا رفتند و به هستی نور بخشیدند.
✨برای Hasti
از طرف شماره"۱"
پ.ن: عاشق پروفایلاتم و البته بیوت
چیزی زیباتر از فیلمها میشناسی؟
به جهان سینما نگاه کن، از فیلمهای هندی با مبالغه زیادشان تا فیلمهای غربی با کابویها و دوئلهایشان.
از نصیحتهای پدرخوانده گرفته تا چوب دستی هریپاتر، از دایناسورهای پارک ژوراسیک تا باشگاه مشتزنی.
از پدری که درون ستارهها گم شد تا پدری که مُرد و تمام انتقامجویان به او تعظیم کردند.
سینما، داستان جهانها، تصاویر، تخیلها، عشقها و جادوها.
چه کسی فکرش را میکرد روزی از یک ساختمان برسیم به میلیونها فیلم که دوای درد آدمیان هستند؟
خیر، من چیزی زیباتر از فیلمها نمیشناسم.
🎬 برای Van Der Linde
از طرف شماره "۱"
پ.ن: انقدر خوشحال شدم شرکت کردی که نگو
تنها یک مار کافی است تا انسان به یاد تمام شرارتها و بدیها بیافتد.
مار یعنی لوکی، خدای شرارت اسکاندیناوی.
مار یعنی اسلایترین، بداسم ترین گروه هاگوارتز.
مار یعنی لرد ولدمورت، آن جادوگر خبیث و تاریک.
مار یعنی زهر، یعنی نیش و درد، یعنی استتار کن و به سوی شکارَت بخز و تا او را نبلعیدی رهایش نکن.
مارها قابل انعطاف و ترسناکند. ترسناکیشان هم از درون زیباییشان نشات میگیرد.
پس به مخلوق شگفتانگیز خدا تعظیم کن و از او بترس، چرا که تنها چند ثانیه کافی است تا زهرش تو را نابود سازد و نیشش تو را تکهپاره کند.
🐍برای A
از طرف شماره "۱"
_به او نگاه کن، چه میبینی؟
آیا غیر از این است که زنی مانند آبشار میبینی؟ به همان ظرافت و شگفتی و زیبایی، با همان لطافت آبِ آبیاش؟
_بله غیر از این است. من زنی با چشمان غمگین میبینم که شبی کنار آبشاری تمام زندگیاش را از دست داد و به رودخانه سپرد. من زنی را میبینم که بدن سرد معشوقش را در آغوش گرفت و از اشکهایش همان رودخانه را ساخت.
من درد میبینم، تاریکی، غم و زباترین لبخند محزون دنیا را.
🌊 برای Cherry Blossom
از طرف شماره "۱"
عشق چیز جالبیست، در دنیای واقعی نمیتوان آن را یافت.
به همین خاطر نویسندگان عشقهایِ رویاهایشان را نوشتند و کسانی که از گشتن اما پیدا نکردن عشق، خسته بودند، آن را در کتابها خواندند.
به همین خاطر، رابطه برقرار کردن با کسانی که کتاب میخوانند، ساده نیست. چرا که آنها عشقهایی به استواری سرو دیدهاند و با شخصیتهایی به جذابی تصوراتشان آسنا شدهاند.
پس انتظارشان بالا است و هیچگاه به عشق کم راضی نمیشوند.
❤️🔥 برای Adrienne
از طرف شماره "۱"
اقرار میکنم دوست داشتم دختری باشم در دهه ۹۰ میلادی.
دوست داشتم لباسهای صورتی و سفید دامندار بپوشم و برای دورهمی شبانه دخترانه آماده شوم.
ما آهنگهای مایکل جکسون گوش میکردیم و فیلم تایتانیک میدیدیم و از خجالت آب میشدیم.
احساس میکنم آن زمان همه چیز زیباتر بود، سادگیاش بیشتر بود و عمق زندگی بیشتر، کاش در همان سالها میماندیم.
🛍 برای Ng
از طرف شماره "۱"
وقتی در روزهای مشوش و پرهیاهوی زندگیام، برای اولین بار روزنامه خریدم تا بخوان، با سرتیتری مواجع شدم:《یک روز خودم را پبدا میکنم.》
حس عجیبی داشت، آن روزها واقعا حس گمگشتگی میکردم. حس میکردم درون اقیانوسی بیکران، یک ماهی قرمز کوچک هستم و هر چقدر رو به جلو میروم به جایی نمیرسم.
آن روز، آن تکه از روزنامه را بریدم و پس از آن، همیشه و همه جا کنار خودم نگه داشتم.
و همان یک تکه روزنامه باعث شد که به رودخانه خودم برسم و دیگر هیچگاه سر و کارم به اقیانوس، نرسد.
اگر این سرنوشت نیست، پس سرنوشت چیست؟
📰 برای ستاد مبارزه با بیکارا
از طرف شماره "۱"
پ.ن: خیلی پروفایل باحالیهه، عاشق نوع شرکتت شدم
آره خب منم آدمم.
گاهی دلم میخواهد بیخیال این جهان دیوانه بشم و رها از همهچیز فقط چند لحظهای هیچکاری نکنم.
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم و اشک بریزم و این کار ها را بدون دلیل هم انجام دهم.
گاهی خسته میشوم،
آنقدر که میخواهم بروم، به گونهای که انگار هیچ وجود نداشتهام.
🥀 برای _☆_
از طرف شماره "۱"
پ.ن: جمله خیلی قشنگی گفتیا
رازی که راجع به او وجود داشت جهان پنهانش بود.
درون زیرزمینش یک تلوزیون قدیمی و کوچک وجود داشت که با روشن کردنش میتوانست وارد آن شود، شاید بگویید مانند جومانجی اما نه او اینگونه وارد آن نمیشد.
او فیلم را درون تلوزیون به نمایش میگذاشت و اجازه میداد تنها نور درون تاریکی زیرزمین و زندگیاش، آن باشد.
سپس چند ساعتی از تمام جنایتهایی که دنیا در حق امیدهای انسانها میکرد، دور میشد.
یک تلوزیون کافی بود تا او خود را از مرداب متعفن زندگی دور نگه دارد.
تنها یک تلوزیون.
💿 برای ؛ Sonder
از طرف شماره "۱"
روح کودکی را با ذوقها و آرزوهایش میکشند و یکنواختی بزرگسالی را درونش جای میکنند.
میشکند تمام تخیلاتش و جوانه میزد تمام رنجهایش.
دوستانش را از دست میدهد، غم و تنهایی او را فرا میگیرد و همه چیز را بیش از حد احساس میکند. میان عشقها و نفرتها سردرگم میشود و بیش از حد میفهمد.
از ابتدایِ انسان، این گونه شادی و سادگی کودکانه را با جنایت بزرگسالی تعویض میکردند و نامش را نوجوانی میگذاشتند.
🐚 برای ،
از طرف شماره "۱"
پ.ن: وایب پروفایلات خیلی خوبنننن
درون تلاطمهای دریای سیاهِ دنیا،
یکی بود یکی نبود، یکی هم گمشده بود.
گمشده به هر جا میرفت و هر کاری میکرد تنها آب میدید و آب. تنها سردی بود و امواج. صبحها با حرکت جزر و مد بیدار میشد و شبها با آنها به خواب میرفت.
تازیانههای طوفان دریا آنقدر زیاد بود که صورتش را با عمیقترین زخمها میآراست.
اما او تسلیم نشد، با همان دو بازوان خستهاش تا ابد را شنا کرد،
آنقدر شنا کرد که بالاخره به چیزی به نام مرگ رسید.
آیا این آزادی وِی بود یا اسارتی دوباره؟
🚬 برای Paradox
از طرف شماره "۱"
پ.ن: ما که به گرد پای شما نمیرسیم ولی این ته فلسفی و عمیق نوشتنمونه