آره خب منم آدمم.
گاهی دلم میخواهد بیخیال این جهان دیوانه بشم و رها از همهچیز فقط چند لحظهای هیچکاری نکنم.
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم و اشک بریزم و این کار ها را بدون دلیل هم انجام دهم.
گاهی خسته میشوم،
آنقدر که میخواهم بروم، به گونهای که انگار هیچ وجود نداشتهام.
🥀 برای _☆_
از طرف شماره "۱"
پ.ن: جمله خیلی قشنگی گفتیا
رازی که راجع به او وجود داشت جهان پنهانش بود.
درون زیرزمینش یک تلوزیون قدیمی و کوچک وجود داشت که با روشن کردنش میتوانست وارد آن شود، شاید بگویید مانند جومانجی اما نه او اینگونه وارد آن نمیشد.
او فیلم را درون تلوزیون به نمایش میگذاشت و اجازه میداد تنها نور درون تاریکی زیرزمین و زندگیاش، آن باشد.
سپس چند ساعتی از تمام جنایتهایی که دنیا در حق امیدهای انسانها میکرد، دور میشد.
یک تلوزیون کافی بود تا او خود را از مرداب متعفن زندگی دور نگه دارد.
تنها یک تلوزیون.
💿 برای ؛ Sonder
از طرف شماره "۱"
روح کودکی را با ذوقها و آرزوهایش میکشند و یکنواختی بزرگسالی را درونش جای میکنند.
میشکند تمام تخیلاتش و جوانه میزد تمام رنجهایش.
دوستانش را از دست میدهد، غم و تنهایی او را فرا میگیرد و همه چیز را بیش از حد احساس میکند. میان عشقها و نفرتها سردرگم میشود و بیش از حد میفهمد.
از ابتدایِ انسان، این گونه شادی و سادگی کودکانه را با جنایت بزرگسالی تعویض میکردند و نامش را نوجوانی میگذاشتند.
🐚 برای ،
از طرف شماره "۱"
پ.ن: وایب پروفایلات خیلی خوبنننن
درون تلاطمهای دریای سیاهِ دنیا،
یکی بود یکی نبود، یکی هم گمشده بود.
گمشده به هر جا میرفت و هر کاری میکرد تنها آب میدید و آب. تنها سردی بود و امواج. صبحها با حرکت جزر و مد بیدار میشد و شبها با آنها به خواب میرفت.
تازیانههای طوفان دریا آنقدر زیاد بود که صورتش را با عمیقترین زخمها میآراست.
اما او تسلیم نشد، با همان دو بازوان خستهاش تا ابد را شنا کرد،
آنقدر شنا کرد که بالاخره به چیزی به نام مرگ رسید.
آیا این آزادی وِی بود یا اسارتی دوباره؟
🚬 برای Paradox
از طرف شماره "۱"
پ.ن: ما که به گرد پای شما نمیرسیم ولی این ته فلسفی و عمیق نوشتنمونه
چه چیزی بیشتر از کتاب میتوانست تمام انتظارهای برگشت سربازش از جنگ را برآورده کند؟
جنگ جهانی بود و او نیز عشقی داشت. عشقی که جنگ او را از وی دور نگه میداشت و نمیگذاشت او را داشته باشد.
پس به سراغ کتابهای عشقش رفت و کتاب خواندن را شروع کرد. کلمات او را به درون خود میکشاندند و ساعات کشدار را کوتاه و غیرقابل انعطاف میکردند.
پس از مرگ عشقش هم همینطور بود، نامه جانسپاریاش که آمد هیچکس مرهمش نشد جز کتابها.
انتظار وصال معشوق، غم از پایان تلخ سربازش و شادی پایان جنگ همه و همه برای او درون کتابها رخ داده بود.
📚برای Miko
از طرف شماره "۱"
جادوگر را دیوانه نامیدند و وسایلش را شکستند.
کلبهاش را سوزاندند و جوهر و وِرد بود که به همراه کتاب و معجون میسوخت. خودش را نیز به چوبی بستند و جلوی چشمان خورشید، محکوم به شعلهور شدنش کردند.
آنگاه هشدارها و نشانهها را ندیدند ولی وقتی خشکسالی و قحطی شد، دریافتند. وقتی فرزندانشان در آغوششان مردند، دریافتند. وقتی جنگلهایشان مورد خشم خورشید قرار گرفت، دریافتند.
وقتی همه چیزشان به نابودی رسید، دریافتند که اینها مجازات رفتارشان با جادوگر است. چون جادوگر به راستی دیوانه بود و خونخواری یکی از صفات برترش.
🩸برای هلدینگ ثبت نشده
از طرف شماره "۱"
با تمام مبارزهها و جنگهایمان باز هم شکست خوردیم.
دوست من میدانم زندگی به ما چقدر سخت گرفت و مانند یک رقیبِ خیلی ماهر ما را تسلیم خود کرد، اما مگر میتوان ناامید شد؟
به تو قول میدهم ما روزی برروی سکوی جامها میایستیم و جایزهی ایستادگیمان را میگیریم. به جهانیان نگاه میکنیم و غرور در ما جاری میشود.
به تو قول میدهم، ما حقمان را از جهان خواهیم گرفت.
🥊 برای Nirvana (AJ's girl)
از طرف شماره "۱"
گربه سیاه شومی زندگیام را نجات داد.
او از روی شیشههای شکسته رد شد و شمعهای نیمهسوز را خموش کرد، به من نشان داد که میتوان غیرممکنها را ممکن کرد و امید به زنگیام آورد.
چگوته به آن مخلوقات زیبا شوم میگویند؟ آنها که نرم و زیبایند و چشمانشان تا عمیقترین لایههای انسان را میکشافد، پس چگونه آن را از خود میرانند؟
🐈⬛️ برای Mahya
از طرف شماره "۱"
بانوی من غمگینترین چشمها را داشت.
او زیباترین ستارهی آسمانها بود، آنقدر که دل آسمانِ شب را برده و او را شیفتهی خود کرده بود.
اما تنها من میدانستم که چرا همیشه اشک در چشمان غمگینش حلقه زده است و چرا همیشه میپرسد آیا درخت افرایی در سرزمین فانیان وجود دارد یا نه.
چون بانوی من پسری داشت، پسری عاشق که عشق او، دریادی بود، دریاد درخت افرا.
خیلی تلخ است که چگونه پدر و مادرها به خاطر علاقه زیاد به فرزندانشان، دست به چه کارهایی میزنند.
🍃 برای Elena
از طرف شماره "۱"
پ.ن: این برای یکی از داستانامه، خیلی به وایبش میومد
هیچکس به دختری که روی دریا به دنیا آمد ایمان نیاورد.
هیچکس به دختری که هفت جدش کشتیران بودند و پدرش چندین و چندین بار برنده بهترین کشتیران شد، ایمان نیاورد.
با آنکه او مانند کف دستش ستارههای آسمان و پیچ و خم دریا را مینشاخت، اما کسی درک نکرد که چرا میخواهد پا جای پای پدرش بگذارد و مانند او ناخدا شود.
اما روزی میرسد که او پادشاه هفت دریا میشود، آتلانتیس گمشده را پیدا میکند و تمام ملوانان التماسش میکنند که ناخدایشان شود.
روزی خواهد رسید که همه برایش فریاد میزنند:《اوه کاپیتان، اوه کاپیتان من.》
🏴☠️ برای Liana
از طرف شماره "۱"
پ.ن: پروف و بیوت عالینننن
نمیدانم از کجا دیگر اهمیت نداد.
شاید از وقتی تمام خانوادهاش را دشمنانش کشتند؟ یا وقتی عشقش او را به خاطر پول فروخت؟ شاید هم وقت شمشیرش شکست و در آن جنگ شکست خورد.
اما او رها کرد. بی خیال دستکشهای چرمی و سپرِ بر دوشش شد. بی خیال شمشیر جدید و خنجرِ درون چکمهاش شد.
او دیگر برای هیچ پادشاهی نجنگید و با هیچ ظلمی مبارزه نکرد، قلب او یک بار شکست و دیگر هیچگاه ترمیم نشد.
پس گمانم بدانید وقتی گفت میخواهد بجنگد همه ما چه فکری کردیم.
به هر حال همه میدانستند او دیگر برای خودش نمیجنگد.
🗡 برای هیچکس
از طرف شماره "۱"
پ.ن: نمیدونی چه غروری بهم دست داد وقتی فهمیدم اولین تقدیمیای که شرکت میکنی مال منه
تنها درماندهترین انسانها معجزه واقعی موسیقی را درک میکنند.
اینکه چگونه جهانت میشود چند دقیقه موسیقی. اینکه چگونه وارد رگهایت میشود و تمام خستگی و درد را میزداید.
موسیقی نجاتدهنده است، قهرمان و فرشته نجات.
از اعماق قلب خوانندگان، صدایی بیرون آمد، از دستان نوازندگان موسیقیای نواخته شد، از دل سازها نوایی زده شد و انسان دریافت این دنیا ارزشش را دارد.
🎶 برای K.M
از طرف شماره "۱"