eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید بیفرما ~~ آفریننن مرسییی
کلس هم عکس فرستادد
آقا ما رفتیم فیلم دمتون گرممم
النا بفرست نترس من خودم ازش یه چیزی در میارم😃
هدایت شده از  ᯓاخگر
چندتا کتابخون بهمون میدید؟📚
واییی عضوهای جدید خوش اومدید بمونید براموننن
کتابایی که از کتابخونه گرفتممم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این داستان اولین چیزی بود که من روی کاغذ نوشتم و برداشت ذهن خودم بود و از جایی کپی نشده بود. اگر به حلال و حروم اعتقاد دارید من خیلی خیلی خیلی این داستانو دوست دارم و بهتون اعتماد می‌کنم. پس هر گونه کپی، نشر بازنویسی یا هر چیز دیگه‌ای رو من راضی نیستم و قطعا اون دنیا وبال گردنتون می‌شم. برای الهام گیری هم باید اول به خودم بفرستید ببینم چقدر شبیهه بعد.
داستان اولش درباره یه دختر بود که می‌تونست حیوون بشه و روزهایی هم پسر می‌شد، کاملا بچه‌گانه می‌دونم، اسمش هم شد: (من عجیبم...) ولی یکم که نشوتم تغییر یافت و اسم موند با یه داستان جدا. داستانی درباره یه دهتر که دوربینی پیدا می‌کنه که عکسی که می‌گیره درباره آینده سات در واقع عکس آینده رو می‌گیره. این دوربین و خواب هاش اونو با جهان دیگه به اسم جهان درون وصل می‌کنن که شخصیت‌هاش رو دیدید. بعدشم یه اهریمن میاد و ... خب این داستان بعد از دوبار بازنویسی خوب نشد. پس کلا بی خیال جهان خودمون شدم و رفتم سراغ جهان درون و این داستان شکل گرفت:
جهانی که هنوز اسمی براش نذاشتم پر از سرزمین‌های کوچیک و بزرگ بود که هر کدوم با هم تفاوت داشتن. یکی مدرن یکی جنگجو یکی جادویی و... حالا توی سالیان دور از هرج و مرج و تاریکی چیزی به وجود میاد که مانند یک روح و شبحه. چیزی غول پیکر و سیاه که هیچ عقل و عاشفه‌ای نداره و طبق غریزه فقط می‌دونه که می‌خواد برای مادرش یعنی هرج و مرج، همه چیز رو نابود کنه. خلاصه بعد از کلی خرابی، مردم یه روستا شروع می‌کنن به پیشکشی جوون هاشون برای اهریمن یعنی همون موجود. اهریمن هم پیشکشی رو می‌گرفت و بی خیال اونا می‌شد. انقدر ادامه پیدا کرد که زیباترین دختر روستا پیشکش اهریمن شد. و اهریمن فهمید چیزی وجود داره به نام عشق. پس دختر اون رو آرام و رام می‌کرد، به اهریمن حالت می‌داد و اهریمن از او پیروی می‌کرد. برای سالیان طولانی اهریمن و دختر با هم زندگی کردند و حتی به جای خرابی، زیبایی پدید آوردند.