شاید اصلا برای این داستان لازم نبود این همه درباره وینسل و بقیه بنویسم، شاید میتونستم فقط یکم توضیح بدم و برسم به بخش بعدی و اصلی.
اما دوست داشتم اینو بنویسم، درباره وینسل و اریک و لیلیث و کوین. دوست داشتم این بخش رو داشته باشیم.
ببخشید اگه احساساتتون تحت شعاع قرار گرفت و ناراحت شدید ولی لازم بود، واقعا برای خودمم سخت بود.
مرگ لیلیث اصلا قدار نبود اتفاق بیوفته، قرار بود پسرشون بمیره اما خیلی ناگهانی به ذهنم رسید و این شد.
امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید😊
شما رو نمیدونم ولی من میرم پرسی جکسون ببینم.
پرسی و گروور و آنابث مرا نجات خواهند داد، میدانم... میدانم