شماره "۱"
آقای هابسون کمی دیگر در محوطه قدم زد و فکر کرد، نه، نمیتوانست قلب همسرش را رها کند و ببخشد، این کار
پرستار تا به حال قوانین زیادی را زیر پا گذاشته بود، اما آقای اندرسن پدرش بود، بزرگش کرده بود و هلگا، خواهر کوچکترش، پس آقای هابسون را به او نشان داد.
آقای اندرسن هلگا را پیش پرستار گذاشت و به سمت آقای هابسون رفت، گلویش را صاف کرد و گفت:《ببخشید، میتونم مزاحمتون بشم؟》آقای هابسون پاسخ داد:《بله، بفرمایید.》آقای اندرسن او را از استلا دور کرد و گفت:《میدونم الان وقت مناسبی نیست، اما... چطور بگم... آقا، من پدر هلگا هستم، همون دختری که...》آقای هابسون میان حرف او پرید:《بله میدانم همون دختری که به قلب همسرم نیاز داره. من به پرستار گفتم آقا، متاسفم نمیتونم از قلب همسرم بگذرم.》
_《خواهش میکنم، شما خودتون دختر دارید، اگر یک وقت موقعیت مشابه پیش بیاد چیکار میکنید؟ شاید هلگا از خون من نباشه، ولی آقا از جون منه، هلگا از سه سالگیه دختر منه، اگر دردهای گاه و بیگاهش رو میدیدید، اگر...》
_《من خیلی متاسفم، اما امیدوارم درک کنید، من نمیتونم از قلب همسرم بگذرم، این... خیلی برام زیاده. متاسفم.》آقای هابسون داشت میرفت که آقای اندرسن با دستش او را متوقف کرد.
در آن هنگام مردی با کاپشن قهوهای و کهنه که حاضر بود همه چیزش را برای نجات قلب دخترش بدهد به چشمان مردی با کت و شلوار نو نگاه کرد که به تازگی همهچیزش را روی تخت بیمارستان از دست داده بود. یکی از مشغلههای زیاد ریشهای ژولیده و کوتاه داشت و دیگری هر چند روز یکبار اصلاح میکرد، تفاوتهای کوچک که به اختلافهای بزرگ منتهی میشوند. آقای اندرسن به آقای هابسون گفت:《امیدوارم خودتون متوجه باشید اگر اون قلب رو به دختر من ندید، دارید اونو میکشید.》سپس او را رها کرد. آقای هابسون به خشکی گفت:《من هیچ وظیفهای در قبال نجات دختر شما ندارم آقا.》مرگ انسانها را بی رحم میکند و ناامیدی آنها را بی پروا.
آقای هابسون از آنجا رفت، دست دخترش را گرفت و به سراغ پرستار رفت، سپس به همراه او برای بخشیدن قلب همسرش به اتاقی دیگر رفت.
و هیچکس نمیداند و نخواهد دانست که چه به آقای هابسون در آن چند دقیقه گذشت، که او راضی شد.
#قلبی_برای_بازماندگان
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8881
این همون زنس که وینسل نجاتش داد یا کلا ربطی نداره؟؟؟
#کرم_کتاب
~~~
بی خیال اون شو کلا😂
راستش قرار بود ربط داشته باشه ولی بی خیالش شدم...
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8879
وای وای این آقای اندرسن خیلی وایب پروفسور مارک رو میده😭😭😭😭😭😭😭
#کرم_کتاب
~~~
آقای اندرسن هم خیلی خوبه ولی برای خودم پروفسور یه چیز دیگهست😅😭😭
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8880
وای خیلی دلم میخواد ربط اینا و وینسل رو با اون دخترِ بفهمممم
#النا
~~
کدوم دختره؟
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8857
خیلیییی💕💕نه منظورم به ترتیبی که نوشته.مردی به نام اوه اولین اثرشه دومی هم مادربزرگ سلام می رساند هم دومیش درسته؟ سومیش چیه؟
الان دارم یه کتاب میخونم بعدش میرم مادربزرگ رو میخونممممم💗
#النا
~~
نه ترتیبش مهم نیست زیاد...
چی میخونی؟🤨
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8859
خب مسئولیت رسیدگی به قتل ها با منه دیگه. اگه کسی *که خودت میدونی کیه اما نمیخوام اشاره مستقیم کنم* یه آدم= شخصیت خوب رو پخ پخ کنه بنده خودم ازش شکایت میکنم و حکم اعدامش رو صادر میکنم.(چی؟نه اصلا هم دلیلش این نیست که مردن لیلیث خیلی شوکه و ناراحتم کرد😌) پس بهتره حواستون رو جمع کنید اگه خواستید کسی رو بکشید،بهش آسیب بزنید،شکست عشقی بزارید تو سرنوشتش یکم فکر کنید و زمینه چینی کنید.(چرت و پرت میگم هرچی خواستی پخ پخ کن و هیجان اضافه کن🥲)
#النا
~~
عاووو چه مسئولیت خطیر و جذابی✨✨🔥
سعیمو میکنم ولی قول نمیدم😔
📪 پیام جدید
خواستم یه توضیح بدم راجب که فرقش() چیه؟ پرانتز برای باز کردن مسائل و توضیح بیشتر درموردشون استفاده میشه منتها حرف های ذهن،افکار،قلب و حرف های یواشکی و درگوشی.😌
تا پند ها و تفاسیر بعدی بدرود🙄*راستی حواسم هست از استاد فان هیچی نمی نویسی هاااا*
#النا
~~~
من ** برای گفتن حالات استفاده میکنم و پرانتز هم زیاد استفاده نمیکنم کلا😂
آخه چیزی به ذهنم نمیرسه😢
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8868
هیچکس نمیتونه غیر این باشه. منتها تو خاکستری روشنی هستی
#النا
~~~
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/8869
چون حرف قلمبه ای زدم*نکنه میخوای بگی غیر از اینه؟*انگار تمام عمرم منتظر این بودم.*تمام عمر نه ولی این چندوقت خیلی منتظر بودم*
#النا
~~
نه خیر من کی باشم که حرف بزنم روی حرف شما😔😄