📪 پیام جدید
لبخند هم نزدم:《به هر حال تو یه سوسکی مثل بقیه هستی، اینطور نیست؟》
چشمانش را بالا انداخت(جدی می گویم، آنها را با دستانش از حدقه در آورد و انداخت بالا، که تقریبا تا سقف رسید و بعد گذاشتشان سر جایشان):《من یه ابربتسوسکم!》
_از آشنایی خوشبختم ابربتسوسک. چایی میل داری؟
بی معطلی گفت:《اره!》 و چایم را قاپید.
با کنجکاوی به من نگاه می کرد که عصبانی شوم، اما من گفتم:《باشه، هر جور میلته، ولی اون دهنیه.》 و به لیوانی که تا دو دقیقه ی پیش دست من بود اشاره کردم.
#پارتچهارم_داستان_یکی
#یکی
#دایگو
📪 پیام جدید
سوسک لحظه ای هیچ کاری نکرد.
و خب می دانید که نفس کشیدن هم نوعی کار به حساب می آید.
و خب، مرد.
بله! به همین سادگی!
فکر کنم سوسک ها از رضایت دیگران چندان خوششان نمی آید.
هر موجودی می امد، همین اتفاق برایش می افتاد.
می دانید، برای همین بود که ساختمان من، تنها ساختمان سالم میان تمامی ساختمان های آوار شده_یا بهتر است بگویم خورده شده_ ی شهر بود.
#پارتآخر_داستان_یکی
#یکی
امیدوارم خوب باشه🫠(خیلیش فونت کج بود ولی خب متاسفانه توی دایگو امکان پذیر نیست🙏💧)
#دایگو
📪 پیام جدید
هتلدار قد بلند
برای مدت طولانی در حال رانندگی بودیم.
من، برادر غررو و حوصله سررفتهام، مادر نگرانم و پدر همه فن حریفم با اون صدای قشنگش که تقریبا کار آژیر خطر رو برامون انجام میداد و دست از همخونی با چاووشی بر نمیداشت؛ در حال گشتن به دنبال یک جا برای موندن بودیم که این شب بارونی رو اونجا سر کنیم.
بالاخره یک هتل قدیمیای گوشهی پرتگاه پیدا کردیم، هتل؟! موزهی ارواح اسم بهتریه. کتابخونهیِ خاک گرفته، مشعلهایِ چوبی، تابلوهایِ قدیمی. انقدر ذهن و بدنم خسته بود که نفهمیدم چطور به تخت رسیدم؛ یا حتی فردای اون روز چطور اونجا رو ترک کردیم؟شک دارم اون شب اصلا اتفاق افتاده یعنی کابوس دیدم؟!
اما حالا یک هفتهای از اون داستان میگذره و یک هفتهای هست که دیگه نمیتونم انعکاس خودمو توی آینه ببینم!
#پیرمرد
#دایگو