eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
182 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید لبخند هم نزدم:《به هر حال تو یه سوسکی مثل بقیه هستی، اینطور نیست؟》 چشمانش را بالا انداخت(جدی می گویم، آنها را با دستانش از حدقه در آورد و انداخت بالا، که تقریبا تا سقف رسید و بعد گذاشتشان سر جایشان):《من یه ابر‌بت‌سوسکم!》 _از آشنایی خوشبختم ابر‌بت‌سوسک. چایی میل داری؟ بی معطلی گفت:《اره!》 و چایم را قاپید. با کنجکاوی به من نگاه می کرد که عصبانی شوم، اما من گفتم:《باشه، هر جور میلته، ولی اون دهنیه.》 و به لیوانی که تا دو دقیقه ی پیش دست من بود اشاره کردم.
📪 پیام جدید سوسک لحظه ای هیچ کاری نکرد. و خب می دانید که نفس کشیدن هم نوعی کار به حساب می آید. و خب، مرد. بله! به همین سادگی! فکر کنم سوسک ها از رضایت دیگران چندان خوششان نمی آید. هر موجودی می امد، همین اتفاق برایش می افتاد. می دانید، برای همین بود که ساختمان من، تنها ساختمان سالم میان تمامی ساختمان های آوار شده_یا بهتر است بگویم خورده شده_ ی شهر بود. امیدوارم خوب باشه🫠(خیلیش فونت کج بود ولی خب متاسفانه توی دایگو امکان پذیر نیست🙏💧)
وای خدا عالی بوددد خیلی خلاقانه و حال خوب کن بوددد
مرددد سوسکه مرددد واییی🤣🤣
مرسی که شرکت کردییی
📪 پیام جدید چقدر همه بیدارینننن من تا نیم ساعت پیش خواب بودمم. ~~~ این پیام برای ساعت چهار و نیم بود و باید بگم ما رو ولش تو چزور تا ساعت چهار خوابیدی؟😑😂
📪 پیام جدید خب، تقدیمی ها رو گذاشتی دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود حالا نوبت داستان های ماست *اصلا هم جوگیر نیستم ~~~ برای چالش؟😄
📪 پیام جدید سلام علیکم🚬 ام من اینو چند سال پیش نوشتم پس کلا الان نوع نوشتارم فرق میکنه اما همینطوری گفتم بفرستم... ~~ سلام علیک دم شما گرممم آیا شما استاد ان کی هستید؟ به خاطر سیگار و هشتگ...
https://eitaa.com/bleynbarn/563 بعله چرا که نه
📪 پیام جدید هتلدار قد بلند برای مدت طولانی در حال رانندگی بودیم. من، برادر غررو و حوصله سررفته‌ام، مادر نگرانم و پدر همه فن حریفم با اون صدای قشنگش که تقریبا کار آژیر خطر رو برامون انجام میداد و دست از همخونی با چاووشی بر نمیداشت؛ در حال گشتن به دنبال یک جا برای موندن بودیم که این شب بارونی رو اونجا سر کنیم. بالاخره یک هتل قدیمی‌‌ای گوشه‌ی پرتگاه پیدا کردیم، هتل؟! موزه‌ی ارواح اسم بهتریه. کتابخونه‌یِ خاک گرفته، مشعل‌هایِ چوبی، تابلوهایِ قدیمی. انقدر ذهن و بدنم خسته بود که نفهمیدم چطور به تخت رسیدم؛ یا حتی فردای اون روز چطور اونجا رو ترک کردیم؟شک دارم اون شب اصلا اتفاق افتاده یعنی کابوس دیدم؟! اما حالا یک هفته‌ای از اون داستان میگذره و یک هفته‌ای هست که دیگه نمی‌تونم انعکاس خودمو توی آینه ببینم!