eitaa logo
شماره "۱"
371 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
183 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید به نظرم وایب ساموئل همون الف سبز ای هست که توی عکس چالش گذاشتی 😶‍🌫️ ~~~ هوممم آره شبیهه🤔🤔
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9271 گروه کلاسی امون😂 ~~~ واقعا؟🤣
پیامای مربوط به ایگی رو خودش میاد میفرسته جواب میده☺
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
روزی روزگاری، انسان بود و خدا، سپس انسان بود و دنیا و بعد از آن نیز دوباره انسان بود و خدا. تاسف‌آور است در داستانی که خدا بیشتر از دنیا وجود دارد، انسان‌ها باز هم او را فراموش می‌کنند و به دنیا دل می‌بندند.
در میان عاشقگی‌هایمان به او گفتم هیچگاه ترکش نمی‌کنم، پس وقتی روحم جزو غنائم مرگ شد، بر سر سنگ گورم آمد و گلایه کرد از آنکه چرا ترکش گفتم. آخر او نمی‌دانست من حتی پس از مرگ نیز، کنارشم...
از بزرگی دنیا همین بس، که تو انفجار و نور بمب را می‌بینی، مردم دگر مرگ، غم و اندوه، آوارگی و نابودی‌اش را می‌بینند.
موجود عظیم‌الجثه گفت:《خیال می‌کنی ما نابودی من آنها تو را قهرمان می‌بینند و تمام بدی‌های دنیا پاک می‌شود؟ اگر این رویایت است باید بگم گول خوردی دختر کوچولو، نه بدی به پایان می‌رسد نه تو براشون تا ابد قهرمان می‌مونی، یه روز تو رو فراموش می‌کنن، انکار نه انگار که وجود داشتی.》 دختر پاسخ داد:《بدی‌های دنیا تموم نمی‌شه اما با نابودی تو کم که میشه. بعدش هم، من هیچ نیازی به قهرمان شدن برای مردم پوچ‌افکار ندارم، برایم همین بس است که بدانم کاری در زندگی‌ام کردم و جانی نجات دادم، همین کافی است که برای خود قهرمان شوم.》
چیزی که دوست داری رو پیدا کن و اجازه بده تو رو بکُشه. _چارلز بوکوفسکی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
وینسل استفانی پس از گذشت تمام این سال‌ها شکسته‌تر و پخته‌تر شده بود، فروشگاه را می‌چرخاند، در اوقات
آقای هابسون و استلا پس از رضایت دادن به پیوند، به خانه برگشتند. در ماشین نیمی از حواس آقای هابسون در افکار خود گم شده بود و نیمی دیگر رانندگی می‌کرد، پس وقتی استلا شروع به حرف زدن کرد هیچ‌چیزی نشنید. استلا هم که متوجه حوای‌پرتی پدرش شد، بازوی آقای هابسون را لمس کرد و او را از افکارش بیرون آورد، سپس در برابر نگاه گیج و مبهوت او، گفت:《میشه خونمون رو عوض کنیم؟》آقای هابسون از سرگردانی بیرون آمد و پاسخ داد:《برای چی؟》استلا با کمربند ایمنی بازی بازی کرد و خجالت‌زده گفت:《بریم... بریم یه جایی که اون دختره زندگی می‌کنه، دوست دارم... پیش قلب مامان باشم‌.》آقای هابسون کلافه از افکار بچگانه‌ی او آهی کشید و گفت:《استلا، مامان دیگه پیش ما نیست، می‌دونم برات سخته ولی بپذیرش. اون قلب هم الان دیگه برای مامان نیست، برای اون دختره و ما هم اجازه نداریم بهش بگیم قلب کی رو بهش پیوند زدن.》اشکی بر روی گونه‌ی استلا چکید، با بغض خواهش کرد:《لطفا بابا، بهش هیچی نمی‌گم، خواهش می‌کنم.》دهان آقای هابسون به نه باز شد اما به این فکر کرد که تا به حال اصلا پدر خوبی برای دخترش نبوده است و قطعا از این پس هم پدر خوبی نخواهد بود، استلا قرار بود بدون مادرش زندگی خیلی سختی را پشت سر بگذارد، پس برای جبران تمام کم کاری‌های گذشته و آینده جواب مثبت داد. در اتاق عمل، پرستاران منتظر وینسل بودند تا عمل را شروع کنند، و وینسل وقتی آنها را در انتظار گذاشته بود، قبل از رفتن به اتاق عمل، عکس لیلیث را در آورد و نزدیک لبش کرد، سپس زمزمه کرد:《مراقبم باش.》و عکس را بوسید. وارد اتاق عمل شد و پس از سال‌ها دوباره عمل کرد.