موجود عظیمالجثه گفت:《خیال میکنی ما نابودی من آنها تو را قهرمان میبینند و تمام بدیهای دنیا پاک میشود؟ اگر این رویایت است باید بگم گول خوردی دختر کوچولو، نه بدی به پایان میرسد نه تو براشون تا ابد قهرمان میمونی، یه روز تو رو فراموش میکنن، انکار نه انگار که وجود داشتی.》
دختر پاسخ داد:《بدیهای دنیا تموم نمیشه اما با نابودی تو کم که میشه. بعدش هم، من هیچ نیازی به قهرمان شدن برای مردم پوچافکار ندارم، برایم همین بس است که بدانم کاری در زندگیام کردم و جانی نجات دادم، همین کافی است که برای خود قهرمان شوم.》
شماره "۱"
وینسل استفانی پس از گذشت تمام این سالها شکستهتر و پختهتر شده بود، فروشگاه را میچرخاند، در اوقات
آقای هابسون و استلا پس از رضایت دادن به پیوند، به خانه برگشتند. در ماشین نیمی از حواس آقای هابسون در افکار خود گم شده بود و نیمی دیگر رانندگی میکرد، پس وقتی استلا شروع به حرف زدن کرد هیچچیزی نشنید. استلا هم که متوجه حوایپرتی پدرش شد، بازوی آقای هابسون را لمس کرد و او را از افکارش بیرون آورد، سپس در برابر نگاه گیج و مبهوت او، گفت:《میشه خونمون رو عوض کنیم؟》آقای هابسون از سرگردانی بیرون آمد و پاسخ داد:《برای چی؟》استلا با کمربند ایمنی بازی بازی کرد و خجالتزده گفت:《بریم... بریم یه جایی که اون دختره زندگی میکنه، دوست دارم... پیش قلب مامان باشم.》آقای هابسون کلافه از افکار بچگانهی او آهی کشید و گفت:《استلا، مامان دیگه پیش ما نیست، میدونم برات سخته ولی بپذیرش. اون قلب هم الان دیگه برای مامان نیست، برای اون دختره و ما هم اجازه نداریم بهش بگیم قلب کی رو بهش پیوند زدن.》اشکی بر روی گونهی استلا چکید، با بغض خواهش کرد:《لطفا بابا، بهش هیچی نمیگم، خواهش میکنم.》دهان آقای هابسون به نه باز شد اما به این فکر کرد که تا به حال اصلا پدر خوبی برای دخترش نبوده است و قطعا از این پس هم پدر خوبی نخواهد بود، استلا قرار بود بدون مادرش زندگی خیلی سختی را پشت سر بگذارد، پس برای جبران تمام کم کاریهای گذشته و آینده جواب مثبت داد.
در اتاق عمل، پرستاران منتظر وینسل بودند تا عمل را شروع کنند، و وینسل وقتی آنها را در انتظار گذاشته بود، قبل از رفتن به اتاق عمل، عکس لیلیث را در آورد و نزدیک لبش کرد، سپس زمزمه کرد:《مراقبم باش.》و عکس را بوسید. وارد اتاق عمل شد و پس از سالها دوباره عمل کرد.