eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدونم هینامی رو یادتون یا می‌شناسید یا نه، ولی ایشون بعد از مدتی خیلی طولانی‌ای برگشته و منو ذوق مرگ کرده چون اینا رو ساخته😭😭😭 :
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/8381 مربوط به این داستانه و مصاحبه با شخصیت‌ها ست🥺🥺😭
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9506 عزیزم طبیعه که خودتو نمیبینی هیچکس نمیتونه بدون آینه خودشو ببینه😁 ~~~ نمک شدیااا😅😅
📪 پیام جدید خانواده تو جایی است که دلت آنجاست. این کلمات در بندبند وجود اعضای انجمن ویندروینگز جریان داشتند؛ جایی که در هیاهوی قرن بیست و چهارم مانند نامش آرزو پرواز و به اوج رسیدن جریان داشت و خود را در معرض بزرگترین خطر ممکن قرار داده بودند. از یک خون نبودند و از هر طیفی بودند اما خانواده بودند: زن جوان جدی‌ای که مدام از دوستانش انتظار کار سخت را داشت، مردی شوخ طبع که انگیزه بخش دیگران بود، دختر خوانده یک خاندان اصیل، زن میانسالی که نقش مادر را داشت، هنرمندی شاعر مسلک که رسالتش روح بخشی به گروه بود، جوانی با سری پر از سودا، مهندسی مرموز که ، مردی با عشق به عدالت، فرزند یک سیاستمدار حیله‌گر، مردی با چشم های تیره و پر فروغ که پر از انگیزه بود، مهندسی که لبخندش مهربانی را گسیل می‌کرد، P1
📪 پیام جدید مردی با نیشخند خطرناک، جوانی که کمتر از بیست و هفت سال سن داشت اما صورتش پر از جای زخم از میدان نبرد بود و در آخر پروفسوری که مغزش بر خلاف پاهایش بیش از حد کار می‌کردند. هیچ‌کس نمی‌دانست شیناستا چطور مقر انجمن را پیدا کرد اما بیشتر اعضای انجمن از بین رفتند یا مجروح و زخمی شدند. این پایان انجمن در سال ۲۳۴۵ بود. در سال ۲۳۴۷ صلح بین زمین و شیناستا برقرار شد و جنگ از بین رفت. تعداد مهندسان کمتر شد و پیشرفت فناوری رفته رفته کم شد، مخصوصا بعد از نابودی بیش از نصف اطلاعات در نابودی انجمن.در سال ۲۳۶۵ انجمن دوباره شکل گرفت. من، فلورنتیا تیستل مهندس جوانی هستم که در پرورشگاه دهکده سن پیراتون بزرگ شدم و جز موافقان برگزاری دوباره انجمن و حمایتگران این انجمن بودم. P2
📪 پیام جدید سه ماه بعد با تهدیدات شینتاستا منحل شد و در نهایت به سن پیراتون برگشتم.عمارت رادرفورد همچون صاعقه‌ای از نوک تپه‌ای به همین نام سر برآورده بود. صاحب این عمارت نوه لرد سابق، لیدی رزالین رادرفورد بود. زنی مرموز که سرتاپا سیاه می‌پوشید و یکی از چشمانش به رنگ سرخی بود که همیشه مات و مبهوت به یک جهت خیره شده بود. شایعات زیادی پیرامونش وجود داشت و هیچ‌کس نمی‌دانست او کیست.اما چیزی که همه می‌دانستند این بود که این زن خطرناک است و کم کم به رزالین فضایی معروف شد و همه چه پیر و چه جوان از او می‌ترسیدند. تنها همدمانش آقا و خانم ایوانز و من بودیم. جالب است نه؟ حتی در قرن بیست و چهارم و پیشرفت فناوری ها مردم به شایعات توجه می‌کنند، شاید هم علتش همین پیشرفت است... من، به خصوص بعد از بازگشتم، زمان زیادی P3
📪 پیام جدید را با او می‌گذراندم. روزی که به کمک لیدی رفته بودم، در زیرزمین چند جعبه کوچک پیدا کردم که پر از تراشه با عنوان: انجمن ویندروینگز، سال ۲۳۴۵ بود. لحظه‌ای کنجکاویم غالب شد و باعث شد که یکی را در جیبم بگذارم. هنگام بازگشت اولین کاری که کردم قرار دادن تراشه در عینکم بود و باعث شد چیز هایی ببینم که کمتر کسی دیده بود. بیش از ده ها ویدیو کوتاه و صدها عکس آنجا بود. زنی با موهای نقره‌ای و چشمان بنفش درخشان که روی کت سفید و مرتبش نام دلایلا ایوانز نقش بسته بود، به مردی با موی نقره‌ای و چشمان آبی و ظاهری آشفته گفت:« لوکا حواست رو به کارت جمع کن.» ناگهان از طرف دیگر، مرد موسیاهی با خنده گفت:« دلایلا، بتونی لوک رو هم آدم کنی، من و ویل رو نمی‌تونی.» و به شانه ویل زد که موی تیره با رگه های بنفش داشت. P4