eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9536 گفتم طولانیه اذیت میشین.😂 ~~ نه بابا مشکلی نداشتتت
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9537 💞✨ https://eitaa.com/Nummer_ett/9538 قبول دارم خودمم یکم زیادی گیج می‌شدم.😂😂 ~~ 😂😁😁
📪 پیام جدید سلااام خوبین ؟ برای چالش سعی کردم یه چیزی بر خلاف طنز همیشگیم بنویسم ...واسه همین فکر کنم چندان جالب نشده ولی خب امیدوارم خوشتون بیاد ~~~ سلاممم آخجوننن
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9512 نازی نازیی😭🤏🏻قابلتو نداشت☝🏻😭 ~~~
📪 پیام جدید سه هفته بود که آسمون رنگ آبی ندیده بود. ابرهای سیاه روی شهر مثل کفن خوابیده بودن. ایوا و دریک در آخرین لحظات قبل از غروب با تمام وجود میدویدند . باید قبل از پیدا شدن زامبی ها به پایگاه ، یا یه جای امن میرسیدن...مرگ پشت سرشان بود . قبل از شکستن دیوار های بیرونی شهر ، اونا کنار دریاچه بودن با قهوهی داغ و رؤیاهای ساده. وقتی صدای زوزهی زامبیها و شلیک پدافند های نظامی از بیرون میاومد، دریک برای من کردن تنش شوخی میکرد: «یه روز اگه آخر دنیا بشه، من بازم تو رو پیدا میکنم!» ایوا میخندید و با مشت به شانه ی او میزد . آخر دنیا برایشان خیلی دور و خنده دار بود . اما اون شب، وقتی دیوار شهر شکست، صدای خنده شون هم گم شد .
📪 پیام جدید باید از گوشه شهر ، به هر نحوی به پایگاه نظامی مرکز شهر میرسیدن ...اول چند نفر بودن ، ایوا نشمرده بود و بعد فقط اون دو تا بودن ...شب ها قایم میشدن و روز ها حرکت میکردن . تنها سلاحشون هفت تیر دریک بود و چند چاقو . قولی جاری شد : « ایوا ...اگه زامبی ها گازم گرفتن و آلوده شدم نذار...زنده بمونم ..» ایوا به لب هایی لرزان قول داد :« تو هم همینکارو برا من انجام بده » « قبوله » . این قول عاشقانه نبود ..اما بیشتر از هر قول دیگری عشق بین آن ها را نشان میداد . هوای بارانی، بوی فلز و دود میداد. از کنار اجساد سوخته رد شدن، بیهیچ حرفی دریک هوای ایوا را داشت . زمان مثل تیغ برید. پایگاه نظامی نزدیک بود ، اما غروب از آن نزدیکتر بود زامبیها نزدیکتر شدن، نفسهاشون سنگین، صدای پاهاشون مثل ضربان مرگ.
📪 پیام جدید باید قایم میشدن...امشب نمیشد به پایگاه رسید . خانه ای با در باز . دریک ایوا را به داخل خانه هل داد . فرصت نبود ، اگر داخل خانه میرفتند و جایی برای قایم شدن نبود کارشان ساخته بود . دریک در را پشت سرش بست . باید جلوی ورود زامبی ها را میگرفت . اگر جلوی در می ماند حواس زامبی ها به او پرت میشد و سمت ایوا نمیرفتن . ایوا با مشت به در میکوبید :« درییییک ! باز کن دروووو! » صدای قفل شدن در... مرز بینشون شد. - دریک ! تو رو خدا باز کن دروووو ! دریک -ششش ، ایوا ، همونجا بمون . -تو قول دادی با هم زنده بمونیم -ما هنوزم با همیم، فقط... از دو طرفِ دنیا. صدای گریه های ایوا بلند تر از قدم های زامبی ها بود . قلب دریک داشت میشکست . صدای زامبیها نزدیک شد. ایوا صدای درگیری های آن سوی در را می‌شنید
📪 پیام جدید شش گلوله . سر و صدا خوابید . صدای نفس نفس زدن ها و ناله دردمند شنیده میشد :« دریک ؟» - یادت هست قرارمون رو؟ اگه یکی از ما آلوده شد... -نه...نه توروخدا دریک ...نهه -ببخشید ایوا.... نمیتونم بذارم همچین کار سختی بکنی ...خیلی دوست دارم .خداحافظ عشق من صدای شلیک. آخرین گلوله ی هفت تیر . ایوا جیغ زد. دنیا ساکت شد. خورشید طلوع کرد . بر دنیای عاشقانی که دیگر نبودند . در دو طرف در . جدا ولی کنار هم . رد گلوله ای بر سر یکی ، و رد چاقو بر قلب دیگری . روی زمین با خون نوشته شده بود دریک و ایوا اینجا بودند . و با هم خواهند ماند .
واییی لورالللل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این قلبمو فشرددد لورال عالیههه هم طنزنویسیش هم غم‌انگیز نویسیششش مرسی که شرکت کردییی