eitaa logo
شماره "۱"
354 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
180 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/picses/1923 در مقایسه با چیزی که تو نوشتی، نه...
📪 پیام جدید https://eitaa.com/anbaryyy_e/4636 صدای خودش را شنید که لب به گفتن "بله" باز کرد و سپس تمام سالن دست زدند و به یکدیگر تبریک گفتند. این ازدواج چیزی جز اجبار نبود. فقر باعث می‌شود انسان آنقدر درمانده شود که لب به موافقت ازدواج با یک اشراف‌زاده‌ی پست بگشاید. پس از آن عروسی، هر روزش جهنم بود، هیچ لباس پر چین و مروارید و هیچ طلای سنگین و زرینی، مرهمی بر روی آن نگاه‌های نفرت‌انگیز اشراف زادگان دگر و خلا درونیش، نمی‌شد. وقتی آن مهمانی که مانند موشی کثیف تحقیرش کردند و همسرش تنها به او خندید، به پایان رسید، به اتاقش رفت و اجازه داد تمام بیست و اندی سال درد و رنج بیرون بریزد و تبدیل به خشم و غم شود.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/anbaryyy_e/5025 لباس‌ها را پاره کرد و جواهرات را شکاند، و آنگاه بود که اشک‌هایش مانند ماهیگیری که ماهی می‌گیرد، خلا درونش را صید کردند و از جسم جوان اما پیرش بیرون کشاندند. و آن آنجا ایستاده بود، سیاه و بزرگ، روبه‌روی دختر قد عَلَم کرده و چشمانش انعکاسی از تمام ذلت‌های دختر بودند. بوی متعفن مرگ می‌داد و اطرافش تجسم حسرت‌های دختر به صورت جمجمه‌های سیاه، معلق بودند. دختر از فرط درماندگی چشمانش سیاهی رفت و نزدیک بود تا از بی حالی بر زمین بیافتد، اما تاریکی جلو آمد و او را در آغوش گرفت. با لمس تاریکی، مردمک چشمان دختر گشاد شدند و گویی به او از آینده الهامی می‌شود، او تمام آینده را دید، آینده‌ای که اگر تسلیم نمی‌شد به دست می‌آورد.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/anbaryyy_e/5026 فقط چند ثانیه طول کشید، پس از آن دختر محکم‌تر تاریکی را در آغوش کشید و آن را مانند قبل به درون خودش برگرداند، حالا دیگر احساس نمی‌کرد آن تاریکی خلا است، حالا دیگر خشمی عظیم بود که جنون آزاد شدن داشت. پس دختر آن را آزاد کرد و به طبقه پایین رفت، تمام قصر را با خشمش نابود کرد و تک به تک ساکنان را از دم تیغ گذراند. او با تاریکی درونش که حالا به بیرون هم رسوخ می‌کرد، تمام رنج‌هایش را با خون اشرافیان متظاهر شست و پس از آن تبدیل شد به بدترین شروری که آن سرزمین و اطرافش به خود دیده است، دقیقا همان آینده‌ای که دیده بود. پایان.
اینو هم برای سیلوانا نوشتم، گفتم اینجا هم بفرستم جبران کم فعالیتیم
وای واییی جسپر دیللل، شخصیتش رو دوست داشتممم دست و ما چلفتی😭🤏 و نامه، چقدر حرف دلم بوددد ممنونممم
روح، افسارگسیخته منفجر می‌شود و قلب را می‌شکند تا خود را رها سازد، قلب هم محکم‌تر می‌تپد و استخوان را زیر فشار خود لِه می‌کند، پس خون با جوش و خروش در رگ‌ها طغیان می‌کند و هر چه دارد را می‌گذارد بر پای پاره کردن رگ‌ها. این مرگ نیست، غم هم نیست، حالتی‌ست که نمی‌دانم چیست، اما وقتی اتفاق افتاد، من، دیگر منِ قبل نشد.
مرده را که آتش زدند، خاکسترش درخت شد. درختش که رشد کرد، تنفسش، هوا شد. هوا که بالا رفت، از جو خارج شد و با ستارگان همنشین شد. و اینگونه بود که انسان جاودانه شد و وهنگامی که روحش در گردش میان زندگان بود، جسمش از کنار ستارگان آن را تماشا می‌کرد. می‌بینی؟ مرگ تو را هیچ خواهد ساخت، آقندر که حتی کوچکترین ذره‌ای در جهان فانی‌ها از تو به جای نخواهد ماند و وقتی که کامل از یاد ها بروی، حتی روحت هم باقی نمی‌ماند.
_خواهش می‌کنم، برادر. +خواهش نکن، مثل یک مرد بمیر. این مجازات قلب لطیف توست. _پس خاطراتمان چی؟ لحظاتی که کنار یکدیگر بودیم؟ برادریمان چی؟ پسر به چشمان حزن‌انگیز برادرش نگاه کرد، پسر دیگر نیز به چشمان بی رحم برادرش خیره شد، چشم در برابر چشم. پسر چشمان بی رحمش را بست و شمشیر را در قلب برادرش کرد، چشمان حزن‌انگیز او تهی از نور زندگانی شدند. سپس خود، با چشمانی بی رحم اما قریب به پشیمانی، گفت: 《خاطرات فراموش می‌شوند، لحظات می‌گذرند و برادر‌ها می‌میرند. اگر برادرم بودی مرا در آشفتگی تنها نمی‌گذاشتی.》 پسر دوباره چشمان خود را بست و این بار شمشیر را در قلب خود فرو کرد، چشم‌ها نیز پس از مرگ، چشم می‌مانند، اما بدون فروغ.
هدایت شده از ابوزینبِ‌درونی
🥔 دعوتتون میکنم به عروسیِ نوه ی دختر داییِ خانِ سیب زمینی! __________ میخوام یک مجلس عروسی رو نقاشی کنم🧃 شما این پیام رو فور میکنید و لینکتون رو برام ارسال میکنید. (اگر ممبر هستید اشکال نداره) منم نقاشی شمارو در نقش یک سیب زمینی تو اون عروسی میکشم. و نشون میدم که چیکاره ی عروس یا داماد میشدید و اصلا چه کار هایی اونجا انجام میدادید؟؟😂🥔 __________ من؛ برای ارسال لینک: @ZS5959 __________ https://eitaa.com/Qaf_khial ☁️