eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9635 عی بابا اشکال نداره من ۱۰۰ میلیارد رو میدم بقیه اشم بعدا که قصر رو زدی بهشون بده به اعتبار تو فرصت میگیرم ~~~ یکم دیگه میریم تو کارش بگو صبر کنه😂
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mrxcollection/777 آره بابا میزاریمت روی سرمون خیالت تخت یکاری میکنیم آرزوت بمونه به دل فرسیا🤣 ~~ دقیقا😂😂
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9610 🥲🥲 چقدر خاطره زنده شددد فادررررر گاد کینگ یا مثلا پنلوپی یو نو ایم سو شاییییی😂 خودتون بفهمید چی میگم ~~~ وایی آرههه اصلا خیلی کلیپ خفنی بوددد، وای فقط اولش😭😭 (اصلا عادت ندارم تو ناشناسم پیام بدی😁)
📪 پیام جدید ویدار تو میری اعتکاف؟ ~~ نه😔
📪 پیام جدید سلام ویدار . شرمنده که دیر شد برای چالش البته داستان ادامه داره . ~~ نه بابا دشمنت شرمنده، فقط برام پارت اول اومده بقیش هم بفرستتت، و اینکه من از اژدها سواران که فرستادی نخوندمشا گفتم برای خودم بفرستی بعد...
سباستین هم بفرسته بعدش چالش تموم میشه، استقبال خوب بود دوسش داشتم😁 اما... برای برنده... کسی می‌دونه چجوری میشه نظرسنجی درست کرد آیا؟
چقدر همه جا خلوت و دلگیره💔
📪 پیام جدید https://eitaa.com/anbaryyy_e/5436 ~~ کامتو که نمی‌تونم ولی همینجا جواب میدم: پیس پیس گوشتو بیار:《دزدی از عمارت نوریگتونه، امشب دم پول چوبی قدیمی حاضر باش، می‌خوایم سوسکاشو بدزدیم》
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9690 ملت رفتن اعتکاف عین من که بد شانس نیستن🤕 ~~ مگه چند نفر رفتننن
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9691 ویدار منم با خودت ببررر راستی مگه تو تولد یور دعوت نیستی؟🧐 ~~~ تو هم بیااا عه_ مگه امشبه؟ اشکال نداره ببین من پریمو اژدهام خورد، بیا دنبالم با هم برید تولد بعدش میریم دزدی
📪 پیام جدید - هی لیدیا ... محظ اطمینان میپرسم ... امممم می‌دونی داریم کجا میرویم دیگه درسته ؟ - معلومه که مطمئنم . ترسیدی ؟ - نه فقط ... یکم ...مضطرب شدم . سه پسر و سه دختر ... گروهی که به دنبال حقیقت بودند آن هم در این آخرالزمان مرگبار ... آن هم درست زمانی که پادشاه خون آشام ها تصمیمی مرگبار تر از آنچه در انتظارشان بود برایشان گرفت ... حال آنها برای چیزی که احتمالا وجود نداشت داشتند می جنگیدند و در این مخروبه ترسناک به دنبال کسی بودن که گمان داشتند میتواند کمی از مشکلشان را حل کند . یکی از پسر ها که کت مشکی بلندش کمی خاکی شده بود و موهای مشکی از از فرط پریشانی روی چشمان قرمزش ریخته بود با آشفتگی پرسید :« کاشچی بد هم نمیگه لیدیا ... میخوای باهاش چیکار کنی ؟»
📪 پیام جدید لیدیا رویش را به سمت پسر بر گرداند و با لحنی کمابیش ترسناک گفت :« با چی ، چیکار کنم ؟» پسر با چشمان جدی اش نگاهی تهی به او انداخت و گفت :« تهش ، قراره با اون خون آشام فراری چیکار کنیم ؟ جونمون رو به خطر بندازیم تا ازش بازجویی کنیم ؟نقشه ت رو کامل بهم بگو لیدیا ،دقیق میخوای چیکار کنی ؟»لیدیا در جوابش گفت :« خب ، اره قراره ازش بازجویی کنم . شاید بتونیم با رئیسشون حرف بزنیم تا متقاعد بشه که دنیا رو به سلطه نگیره و آدما و گرگینه ها و تمام موجودات زنده رو با خاک یکسان نکنه . شاید بتونیم منصرفش کنیم که خورشید رو برای همیشه خاموش نکنه .» صدای لیدیا کمی لرزید ولی محکم پای حرفش ایستاده بود خیال عقب کشیدن نداشت ، نه اینطور نه . نباید تسلیم میشدند .