eitaa logo
خــطِ نــور
965 دنبال‌کننده
368 عکس
78 ویدیو
0 فایل
بسم الله نور ✨🌱 . ﴿ خط نور } یه چراغ ، تویِ مسیر روشن . اینجا پاتون دلهاییه که با یاد خدا و امام زمان <عج> نفس میکشن . اگه توهم میخوای هم مسیرِ نور باشی ، بهمون ملحق شوو !! کپی ؟ حلــٰال .
مشاهده در ایتا
دانلود
نویسندگان : اصغر آیتی ـ حسن محمودی
خــطِ نــور
این هم نمای کتاب
خــطِ نــور
صحفه ی اولش نوشته برای پاداش نه ! برای خدا نماز بخوان !
« تجارت بی سود » در تعجب بودم ، این همه سود و خوشی ؛ با این همه چرا وقتی از امام صادق برای سفر استخاره گرفتم جوابشان منفی بود ؟! به هر حال ما که سود بسیاری کردیم و بهمان خوش گذشت. به مدینه که رسیدم به منزل امام رفتم و پرسیدم : شما که گفتید جواب استخاره بد است، با این حال ما سود بسیاری از این سفر بردیم. امام صادق لبخندی زدند و فرمود : به یاد داری در یکی از استراحت گاه ها از شدت خستگی خوابت برد و نماز صبحت قضا شد ؟ گفتم بله. گویی شما همراهمان بودید. امام فرمود: اگر آنچه خدا به تو داده است را در راهش صدقه دهی جبران نماز قضایت نمیشود !!! [قسمتی از کتاب پر پرواز] ( با اندکی تصرف )
شهید مصطفی چمران: چنـان زندگی کن‌ که‌کسانی که‌تـورامی شنـاسند و خدارانمی شنـاسند! به واسـطه‌آشنـایی باتو بـا‌خـدا آشنـا شونـد..! خط نور ؛ جایی برای تأمل در تاریکی✨ [ https://eitaa.com/NurLine ]
یادمان باشد شهدا رفتند تا ما بمانیم...🕊️🤍 خط نور ؛ جایی برای تأمل در تاریکی✨ [ https://eitaa.com/NurLine ]
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین محرم بدون شما...🖤😢 خط نور ؛ جایی برای تأمل در تاریکی✨ [ https://eitaa.com/NurLine ]
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواستی گریه کنی برا حسین گریه کن...🖤 خط نور ؛ جایی برای تأمل در تاریکی✨ [ https://eitaa.com/NurLine ]
با چند نفر به آسایشگاه جانبازان رفتیم وارد اتاقی شدیم روی تخت آقایی روی شکمش خوابیده بود تی ما را دید از می‌توانم بخوابم بعد با خنده گفت دلم برای غلت خوردن در خواب تنگ شده آرام به او گفتم از خدا شکایتی نداری گفت خدا خیلی خوبه من آدرس یکی از رفقا را می‌دهم تا متوجه بشوی من غرق نعمتم به آدرسی که داد رفتیم جانبازی بود از گردن به پایین قطع نخاع با مادرش بود بدن جانباز هیچ حسی نداشت و پف کرده بود شغول صحبت شدیم که صدا زد مادر صورتم می‌خارد زحمتش را بکش مادر صورت پسرش را شروع کرد به خاراندن پرسیدم شما به چه چیزی علاقه داری گفت مطالعه گفت من من نمی‌توانم صفحه‌های کتاب را ورق بزنم ازش پرسیدم از خدا شکایت نداری اشک در چشمانش جمع شد و گفت خدا خیلی خوبه همین که اجازه می‌دهد با او راز و نیاز کنم بزرگترین نعمت است مادرش گفت نمی‌دانید نیمه شب‌ها چه نمازهایی می‌خواند چه اشک هایی میریزد... [قسمتی از کتاب پر پرواز ] (با اندکی تصرف ) خط نور ؛ جایی برای تأمل در تاریکی✨ [ https://eitaa.com/NurLine ]
تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم یکی از رفقا بود گفت دختر همسایه‌مان آلرژی دارد دکتر خوب سراغ نداری گفتم به چه حساسیت دارد گفت به نان خندیدم و گفتم یعنی چه ؟ گفت هر وقت نان می‌خورد تشنج می‌کند برای همین ۹ سال می‌شود لب به نان نزده مادرش می‌گوید ظهر برنج . شب برنج . فقط همین حالا شما دکتر سراغ نداری ؟ گفتم نه یادم آمد چند شب پیش اخبار تلویزیون از پسری نوجوان گزارشی تهیه کرده بود که سال‌ها می‌شد این پسر چند ماه پشت سر هم خوابش نبرده بود و چند هفته می‌خوابید و به همین خاطر از زندگی روزمره عقب افتاده بود... [قسمتی از کتاب پر پرواز ] خط نور ؛ جایی برای تأمل در تاریکی✨ [ https://eitaa.com/NurLine ]
خــطِ نــور
با چند نفر به آسایشگاه جانبازان رفتیم وارد اتاقی شدیم روی تخت آقایی روی شکمش خوابیده بود تی ما را دی
شما ببینید یه جانبازی که حتی نمی‌تونه کتاب رو ورق بزنه و سرش را بخارونه از خدا هیچ شکایتی ندارهدو حتی نماز شب هم می‌خوانه و با خدا مناجات می‌کنه و اشک می‌ریزه و حالا ما چون یه مریضی گرفتیم یا چیزی که می‌خواستیم رو خدا بهون نداده خدا رو فراموش می‌کنیم و از خدا شکایت می‌کنیم.... هعی 😭