چشمهام تشنۀ اشکِ شوقیه که بعد از دیدن گنبد حضرت عباس ریختم. وقتی با پاهای خسته و لباسای غبارآلود رسیدم به عمود آخر. وقتی وارد بینالحرمین شدم. وقتی شیشگوشتو بغل کردم و زیر لب گفتم «آخیش دیدی منم اومدم بالاخره ؟»
اون روز تلویزیون از کربلا پخش زنده داشت. مداح به مستمعینش میگفت :«نگاه کنید! شما دعوت شدۀ خود حضرت زهراییدا. حضرتِ مادر مارو دونه دونه صدا زده بیایم کربلا..»
منم چشمام پر اشک شد و زیر لب گفتم باشه، انقدر بیلیاقتیمونو نکوبید تو صورتمون..
ما همونایی هستیم که بهت گفتیم، مارا کسی نخواست توهم گر نخواستی.. ما گفتیم تنها افتادیم یهگوشه، دلامون گرفته، شکسته، له شده تو شلوغیای دنیا. گفتیم کار انقدر بیخ پیدا کرده که دواگلی هم کارساز نیست، این دل فقط حرم میطلبه تا آروم بگیره. اما نشد. جاموندیم. دل ما جاموندهها شکسته. دلامون زخمیه، موندن توی این شهر حس طرد شدگی بهمون داده. میدونیم که مارو میخوای، اگه نمیخواستی حتی نمیتونستیم اسمتو صدا بزنیم. ما میدونیم آغوشت انقدر بزرگه که تمام مردم دنیا توش جا میشن، اما وقتی نشد بیایم، وقتی امیدمون دیگه واقعا ناامید شد دوباره شکستیم. وقتی زائرات از کربلا برگشتن و رفتیم دیدنشون، شکستیم. این روزا مدام در حال شکستنیم وقتی میشینیم پای خاطرات زوارت :) میشه مارم بغل کنی؟ از اون بغلای واقعی..
جدی یهبار ببینیدش.
انقدر قشنگ، در قالب طنز و داستانهای کوتاه و با زبان عامیانه دستاوردهای جمهوری اسلامی رو توضیح میده که منِ بزرگتر جذبش میشم و مشتاقم برای دیدنش.
حرفای زیادی برای گفتن دارم ولی، از موعظۀ دیگران و بعد با خجالت نگاه کردن به سبک زندگیِ سرتاپا یلخیِ خودم خسته و ناراحتم.
هدایت شده از معلم روزهای آبی
«از آن جا که فعالیتِ تبلیغی مان در مناطق روستایی وبه اصطلاح محروم صورت می گیرد،بعد از پرس وجو متوجه شدیم،چندین دانش آموز به علت فقر خانواده،قادر به خرید لوازم تحریر و مایحتاج مدرسه نیستند؛فلذا از تمام عزیزانی که قادر به کمک کردن هستند،تمنا می کنیم که ما را در انجام این کار خیر،کمک بفرمایند،یادمان باشد که حتی ده هزارتومانی هایمان هم کار ساز است.»
6280231315765965«بزنید روی شماره کپی میشه»
در ظاهر چیز خاصی نیست. که یه نفر چندتا عکس توی یه کانال ببینه و [یادت] بیوفته و برات فوروارد کنه. اما در واقع بخش [یادت افتادن] خیلی مهمه. اینطور موقعها آدم بهونه پیدا میکنه واسه اینکه دلش بخواد زنده بمونه. چون حس میکنه بین مردم و اطرافیانش یه موجود زنده به حساب میاد. کسی که علایق و دوست داشتنیهاش هنوز مهم و قابل توجهِ و بقیه با دیدن نشونههایکوچیک یادشون میوفتن.