چند روز پیش رفتم و یه پادکست درست کردم واسه یه دوره. یعنی انقدر دلم واسه Adobe Audition تنگ شده بود دلم میخواست بگیرمش تو بغلم
هدایت شده از منی که میگوید...
یه پسره تو کلاس زبان جلو ما میشینه
این دائم نگاهش به عقبه که من و پت نشستیم یا هر حرفی که میزنه منتظر واکنش ماست
من و پت اینجوریم که نگاه به هم میکنیم و میگیم این چرا اینجوریه
خیلی خیلی رو مخه
اوکۍ. باشہ!
یه پسره تو کلاس زبان جلو ما میشینه این دائم نگاهش به عقبه که من و پت نشستیم یا هر حرفی که میزنه من
واقعا خیلی حرف میزنه:|
قشنگ جای من پشتش جوریه که وقتی برگرده منو کامل میتونه ببینه. و خیلی رو مخه. با کسی حرف نمیزنههاا. با خودش خیلی حرف میزنه این بنده خدا😂. بعد جوریم حرف میزنه انگار فراماسونیه چون من و مت هیچوقت نتونستیم حرفاشو بفهمیم😂.
چند روزه از استرس تموم دست و پام از تو فریزر در اومدن.
پ.ن: از شدت استرس، یخ کردن.
امروز مباحث سیشارپ واقعا سنگین بود. به قدری که هرچنددقیقه یکبار من و مرجان و محیا به همدیگه نگاه میکردیم و لبخند تلخ میزدیم.
بعلاوه اینکه محیا زیر لب میگفت "چیزی میفهمین؟" و من و مرجان ناامیدانه بهش نگاه میکردیم.
خود استادم میگفت این جلسه خیلی سنگین شده.
یعنی واقعا کل انرژیای که یک هفته برا سیشارپ سیو میکنم، در همون یکساعت اول، تمامT-T.
امروز رو مود یه گوشه زیر پتو چپیدن و ور رفتن با گوشی رو دارم. البته، با این حجم از کارای نکردهای که دارم، احتمالا کنکله.