اوکۍ. باشہ!
کسی هست هنوزم اینو داشته باشه؟ ‹ @ifentanyl ›
من:)))
فقط صدای خروپفش🥹
هدایت شده از - پخشُپَلا -
عالم و آدم تو راهِ کربلا
منی که دارم در و دیوارُ نگاه میکنم :
استرس، کنکور، استرس، مشاور، استرس، گوشی، استرس، ایتا، استرس، دوستام، استرس، درسام، استرس، مدرسه، استرس، دانشگاه، استرس، تست، استرس، آزمون، استرس، استرس، استرس.
سایر ذاکرین1_1185475388.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
به نام خدا
از حسین (ع) به عاشقای کربلا
این نامه برسه به جاموندهها . . .
@OKBashe
اوکۍ. باشہ!
از بصره تا کربلا ۷ ساعت راهه درواقع دهنمون سرویس شده تا الان: ) حدود ۳-۴ ساعت دیگه میرسیم💆🏻♀
۷ ساعت، ۲۰ نفر، توی یه ون سفید کوچیک
کاش میشد برگردم به همون روز:)
میخوام خاطره کربلای پارسال رو بنویسم. چون حس میکنم فقط با نوشتنش ممکنه کمی دلتنگیم رفع بشه..❤️🩹
از شنبه رفته بودیم سراغ پاسپورت. من و مامانم و داداشم پاسپورت نداشتیم. چون میخواستیم زود آماده بشه، درخواست پاسپورت موقتی دادیم. از شنبه دلمون زمینی نبود. همش نگران بودیم که نکنه نیاد یا وقتی بیاد که دیر شده باشه. چشممون به آیفون خشک شده بود. صبح اول وقت بیدار میشدم که نکنه پست واسمون گذرنامه بیاره و ما خواب باشیم.
گذشت و شد روز پنجشنبه. روز پنجشنبه صبح پست، پاسپورت مامان و داداشمو اورد. و این وسط تنها کسی که هنوز تکلیفش معلوم نبود، من بودم:). نمیدونین چقدر گریه کردم. چقدر التماس کردم. چقدر قول دادم تا امام حسین اجازه بده به ملاقاتش برم. دلم حسابی شکسته بود. جمعه شب بود و فردا صبحش روز حرکت و من هنوز پاسپورتم نیومده بود. خالم و مامانم گفتن که کیفمو جور کنم و آماده رفتن باشم با اینکه هنوز پاسپورتم نیومده بود و رفتنم قطعی نبود. کیفمو آماده کرده بودم. لباسامم آماده رو مبل توی اتاقم گذاشته بودم.
برای نماز صبح روز شنبه که بیدار شدم دیدم بابام نیست. از مامانم سراغ بابا رو گرفتم و گفت رفته اداره پست تا ببینه اومده یا نه. با بغض تو خونه سر در میرفتم و ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم. اگه بابا با دست خالی برمیگشت چی؟ اگه من نمی رفتم مامانمم نمیرفت؛ اینو خود مامانم بهم گفته بود. اون موقع من با عذاب وجدان چیکار میکردم؟
هی توی دلم روضه خوندم و توی دلم گریه کردم. تا اینکه یهو گوشی مامانم زنگ خورد و مامانم برداشت. بابام پشت تلفن بودو گفت که پاسپورت اومده و الان گرفته و داره میاد خونه. وقتی مامانم تلفنو قطع کرد، اشکایی بود که از چشمای من و مامانم میریخت. باورم نمیشد. بالاخره امام حسین اجازه داده بود. بابا اومدو صبحونه رو خوردیم و بلافاصله حرکت کردیم و توی ماشین تند تند زنگ میزدیم به دوست و آشنا و خدافظی میکردیم.