دیگه این اواخر من و مت اینجوری بودیم که حتی نگاه بههمدیگه هم میکردیم میزدیم زیر خنده
آخری که داشتم وسایلمو جمع میکردم بیام خونمون:
پَت: وسایل منم ببر خونتون فردا بیار
من: چرا؟
پَت: حال ندارم جمع کنم، همونجوری که کتابامو بعد امتحانا بردی خونتون اینارم ببر
من: 😂😭
اوکۍ. باشہ!
هیچی دیگه ریا نباشه اتاقشو مرتب کردم چون خانوم حال نداشت 😔🤝
دیدی گفتم واسه این جمع میکنی که بعدا بیای تو چنلم بگییی😂😭
اوکۍ. باشہ!
دیدی گفتم واسه این جمع میکنی که بعدا بیای تو چنلم بگییی😂😭
نخیر
من نیتم خیر بود، خودت انداختی تو سرم که بگم 🦦
مگه من همیشه اتاقتو مرتب نمیکنم؟😔😂
اوکۍ. باشہ!
مت از خنده فکش درد گرفته بودو و منم دلم
واقعا دلم تنگ شده بود برای روزایی که از شدت خنده اینجوری میشیم :))))
اوکۍ. باشہ!
نخیر من نیتم خیر بود، خودت انداختی تو سرم که بگم 🦦 مگه من همیشه اتاقتو مرتب نمیکنم؟😔😂
غلط نکن بیشوهرِ سوء استفادهگر😂
من همیشه خودم اتاقمو مرتب میکنم و توعم کمک میکنی. من خانومم💅🏼
اوکۍ. باشہ!
واقعا دلم تنگ شده بود برای روزایی که از شدت خنده اینجوری میشیم :))))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا