eitaa logo
اوکۍ. باشہ!
38 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
160 ویدیو
5 فایل
حس کنید... عطرِ مست‌کننده‌یِ نسکافه را ! . . ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1csrx0i&btn=Fou . برای فرستادن مدیا: http://nskhat.ir/send?public_token=fou-1bb9c5 . . فو (Fou): دیوانه‌. دیوانه‌ی چیزی یا کسی بودن
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب کلا وظیفه‌م فرق میکرد‌. امشب رفتم داخل چادر و مردم رو هدایت میکردیم به اول مجلس جلو بشینن که کامل پر بشه. این خودش باعث شد امشب بتونم سخنرانی بیشتری گوش بدم. اما مداحی ... همون جور که مردم رو هدایت میکردم اشک هم میریختم. خیلی سخت بود با بغض توی گلوم به مردم خوش آمد بگم ولی میگفتم. امشب تونستم گریه کنم ولی نه اون قدر زیاد. امیدوارم جلسه فردا و مقتل خوانی این گریه نکردنا رو بشوره ببره🥺🥲.
همیشه فکر میکردم باید زیاد گریه کنم تا احساس خالی بودن و آرامش داشته باشم. ولی الان فهمیدم اگه فقط چندتا دونه اشک ریخته بشه ولی اون چند قطره واقعی و با اخلاص باشه، کافیه برای گرفتن حس خوب. مثل امشب؛ زیاد گریه نکردم ولی حالم خوبه. حال معنویم خوبه. حال دلم خوبه. آرومم. آرامش دارم. الحمدالله🤲🏼🌿.
بچه‌ها یه چیزی رو این چند روز با پوست و گوشت حس کردم‌. اونم اینه که اگه رفتین یک مراسمی و اونجا خادم داشت، حتما گوش به حرفشون بدین. اگه گفتن برین جلو بشینین، انجام بدین. اگه بهتون مسیر نشون دادن، همونجا رو برین. چون واقعا ما خیرتون رو می‌خوایم. هیچ چیز جز راحتی شما مهمونای اهل بیت برای ما مهم نیست‌. ازتون ممنونم که درک میکنید💛🌻.
شبتون بخیر مهربونا💗✨.
خدا به تموم مداحای اهل بیت طول عمر با عزت بده🤲🏼
آرامش...
امروز نیست مردم تا آخر شب به عشق سقای کربلا آب نخورم. عصر رفتم به یه روضه‌ی زنونه. انقدر گریه کردم و با دل و جون سینه زدم برای آقام ابوالفضل، که حالم خوب شد. وقتی داشتم از اونجا میومدم بیرون صدام گرفته بود. آخ که چقدر خوشحال بودم بابت گرفتن صدام. نشستیم توی ماشین. مامانم ضبط ماشین رو روشن کرد و صداشو کم کرد. مداحی آقای پویانفر توی ماشین طنین انداز شد. سرشار از آرامش بودم🥺☁️.
اومدیم خونه، رفتم سراغ مداحی های که دوسال پیش واسم فرستاده بودین. همه رو ریختم روی یه فولدر. کارم که تموم شد حرکت کردیم سمت هیئتِ موسسه. مائده همون اول که منو دید پرسید "چرا انقدر بی‌حالی؟" گفتم "عصر رفته بودم یه روضه زنونه. شارژم کمه."😮‍💨
امشب وظیفه‌م با شبای دیگه کلا فرق میکرد. امشب یه دستم پر بود، یه دستم پاکت برای کفشای مهمونای اباعبدالله. پاکت میدادم دستشون. پاکت های خالی رو میتکوندم تا خاکش بره و بخاطر همین دستام بیشتر از هر وقت دیگه نیاز به شستن داشتن‌ ولی نمیتونستم پستم رو ترک کنم. مدام باید خم میشدم و پاکت جدید آماده میکردم برای مهمونای جدید. بخاطر همین امشب بیشتر از هر شب دیگه‌ای کمرم اذیت شد ولی خب می‌ارزه:)💘