همیشه فکر میکردم باید زیاد گریه کنم تا احساس خالی بودن و آرامش داشته باشم. ولی الان فهمیدم اگه فقط چندتا دونه اشک ریخته بشه ولی اون چند قطره واقعی و با اخلاص باشه، کافیه برای گرفتن حس خوب.
مثل امشب؛ زیاد گریه نکردم ولی حالم خوبه. حال معنویم خوبه. حال دلم خوبه. آرومم. آرامش دارم. الحمدالله🤲🏼🌿.
بچهها یه چیزی رو این چند روز با پوست و گوشت حس کردم. اونم اینه که اگه رفتین یک مراسمی و اونجا خادم داشت، حتما گوش به حرفشون بدین. اگه گفتن برین جلو بشینین، انجام بدین. اگه بهتون مسیر نشون دادن، همونجا رو برین. چون واقعا ما خیرتون رو میخوایم. هیچ چیز جز راحتی شما مهمونای اهل بیت برای ما مهم نیست. ازتون ممنونم که درک میکنید💛🌻.
امروز نیست مردم تا آخر شب به عشق سقای کربلا آب نخورم. عصر رفتم به یه روضهی زنونه. انقدر گریه کردم و با دل و جون سینه زدم برای آقام ابوالفضل، که حالم خوب شد. وقتی داشتم از اونجا میومدم بیرون صدام گرفته بود. آخ که چقدر خوشحال بودم بابت گرفتن صدام. نشستیم توی ماشین. مامانم ضبط ماشین رو روشن کرد و صداشو کم کرد. مداحی آقای پویانفر توی ماشین طنین انداز شد. سرشار از آرامش بودم🥺☁️.
اومدیم خونه، رفتم سراغ مداحی های که دوسال پیش واسم فرستاده بودین. همه رو ریختم روی یه فولدر. کارم که تموم شد حرکت کردیم سمت هیئتِ موسسه. مائده همون اول که منو دید پرسید "چرا انقدر بیحالی؟" گفتم "عصر رفته بودم یه روضه زنونه. شارژم کمه."😮💨
امشب وظیفهم با شبای دیگه کلا فرق میکرد. امشب یه دستم پر بود، یه دستم پاکت برای کفشای مهمونای اباعبدالله. پاکت میدادم دستشون. پاکت های خالی رو میتکوندم تا خاکش بره و بخاطر همین دستام بیشتر از هر وقت دیگه نیاز به شستن داشتن ولی نمیتونستم پستم رو ترک کنم. مدام باید خم میشدم و پاکت جدید آماده میکردم برای مهمونای جدید. بخاطر همین امشب بیشتر از هر شب دیگهای کمرم اذیت شد ولی خب میارزه:)💘
موقع شام دادن که شد خواستم برم سمت حسینیه که کمک کنم تا شام رو بدن؛ مجددا مائده رو دیدم. از چهرهم خستگی و بیحالی میدید. دوباره ازم حالمو پرسید و دعوتم کرد به آغوشش. منم از خدا خواسته خودمو پرت کردم توی بغلش. خیلی به این بغل نیاز داشتم. گفت "دلم برات تنگ میشه. دیگه معلوم نیست تا سال دیگه همو ببینیم یا نه "همون جور که توی بغلش بودم گفتم "مگه حتما باید مراسمی باشه تا ببینمت؟ یجا قرار میزاریم و میبینیم همدیگه رو" از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم. گفت "منتظر پیام دادنت برای رفتن بیرون میمونم" یه "به همچنین" گفتم و رفتم سمت حسینیه. شام که تموم شد، برگشتم سمت چادر. موقع رفتن به سمت خونه، مائده چند باری ازم خواست فردا زودتر از موعد شروع شدن مقتل خوانی بریم و بیشتر کنار هم باشیم. دل خودمم میخواست ولی با این حجم از خستگی و بهم ریختن حال جسمم بهش قول ندادم🥲❤️🩹.