امشب وظیفهم با شبای دیگه کلا فرق میکرد. امشب یه دستم پر بود، یه دستم پاکت برای کفشای مهمونای اباعبدالله. پاکت میدادم دستشون. پاکت های خالی رو میتکوندم تا خاکش بره و بخاطر همین دستام بیشتر از هر وقت دیگه نیاز به شستن داشتن ولی نمیتونستم پستم رو ترک کنم. مدام باید خم میشدم و پاکت جدید آماده میکردم برای مهمونای جدید. بخاطر همین امشب بیشتر از هر شب دیگهای کمرم اذیت شد ولی خب میارزه:)💘
موقع شام دادن که شد خواستم برم سمت حسینیه که کمک کنم تا شام رو بدن؛ مجددا مائده رو دیدم. از چهرهم خستگی و بیحالی میدید. دوباره ازم حالمو پرسید و دعوتم کرد به آغوشش. منم از خدا خواسته خودمو پرت کردم توی بغلش. خیلی به این بغل نیاز داشتم. گفت "دلم برات تنگ میشه. دیگه معلوم نیست تا سال دیگه همو ببینیم یا نه "همون جور که توی بغلش بودم گفتم "مگه حتما باید مراسمی باشه تا ببینمت؟ یجا قرار میزاریم و میبینیم همدیگه رو" از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم. گفت "منتظر پیام دادنت برای رفتن بیرون میمونم" یه "به همچنین" گفتم و رفتم سمت حسینیه. شام که تموم شد، برگشتم سمت چادر. موقع رفتن به سمت خونه، مائده چند باری ازم خواست فردا زودتر از موعد شروع شدن مقتل خوانی بریم و بیشتر کنار هم باشیم. دل خودمم میخواست ولی با این حجم از خستگی و بهم ریختن حال جسمم بهش قول ندادم🥲❤️🩹.
هدایت شده از - Paradox -
میخوام چله عاشورا بگیرم از امروز تا اربعین.
گفتم اگر کسی بخواد باشه بیاد که تنها نباشم.
از خدا ۱۸-۱۹ سال عمر گرفتم، ولی هیچوقت روضهای مثل امشب نرفته بودم. آزادی و راحتی پر میزد🕊.
اول از همه ژتون دادن برای شام. بعد از اون به هرکس که میخواست یه جز قرآن میدادن تا قرائت کنه. به من جز ۲۹ افتاد. چندتا سوره با آیه های خیلی کوتاه. بعد از اون زیارت عاشورا خونده شد و سخنران اومد. اینم بگم همه افراد مجلس خانوم بودن. هیچ مردی رو راه نمیدادن. حتی پسر های بالای ۵ سال رو هم راه نمیدادن. فقط خانوما🥹. سخنرانی که تموم شد یه خانمی اومد و مداحی کرد. انقدر مداحی این خانم خوب و دلچسب بود که من الان چشمام به زور بازه. خانم مداح با گفتن اینکه "صداتونو آزاد کنید و هرچقدر میخواید شیون بزنید"، باعث شد هرچی توی گلوم توی دوران خادم بودنم خفه کرده بودم رو آزاد کنم. صدام آزاد شد. درواقع صدای همه آزاد شد. بعد از اون مداحی پرشور، همه قیام کردن و کوچه باز کردن برای سینه زنی. همه خانوما مثل آقایون به صف شدن و به محکمی و پرشوری آقایون سینه میزدن. همه پایه بودن. صدای برخورد دست ها به سینهها رو به وضوح میشد شنید و من عاشق این صدای حین سینهزنیم. توی تموم عمرم به این دلچسبی سینه نزده بودم. با دو دست، محکم بر روی سینه هامون میزدیم. با گفتن "غیرتی سینه بزن" اشتیاقم بیشتر شد. چون تا الان هر جا رفته بودم همه خانوما آروم و بی صدا سینه زنی میکردن اما اینجا فرق میکرد. اینجا اولین بار بود که آرزو نکردم که کاش پسر بودم و میتونستم سنگ تموم بزارم؛ چون حالا به واقعیت تبدیل شده بود با تفاوت اینکه من هنوز دخترم🥺🤍.
بچهها بچهها😭😭
نگفتم براتون امروز چیشدددد✨
امروز که سر کلاس بودم، استاد دو خط کد نوشت، گفت "بچهها این کد ارور میده. چرا؟" در صورتی که همه ساکت بودن، من سریع جوابو تایپ کردمو فرستادم. همون لحظه استاد جوابمو دید و گفت "آفرین خانم مرینا¹. آفرین. خانم مرینا² هم قویه هاااا" و من از شدت ذوق و خوشحالی نزدیک بود اکلیل و قلب بالا بیارم😭💕✨. انقدر ذوق کرده بودم که کل صورتم شده بود لبخند. از شدت لبخند فکم درد گرفته بود😭✨💕. در همون لحظه کل روزم ساخته شد💖.
¹ و ²: فامیلیمو گفت.