اوکۍ. باشہ!
مامانم سر کوچه زینبیه پیادهم کرد. بعد از گذاشتن کفشام توی جاکفشی و رفتن به موکب، با عادله خانم حرف زدیم و ازم بخاطر زود تموم کردن و خوشگل بودن بنر تشکر و تعریف کرد. دعوتم کرد موکب مشغول به کار بشم و بهم گفت که "بعد از شروع مراسم قراره برم پیش فرشته خانم" تا کار ایشونو یاد بگیرم. چون فرشته خانم باردار بود و ممکن بود بعد از زایمان نتونه تا یک مدتی بیاد هیئت. اون موقع من جاشو پر میکردم..
این دومین بار بود که میخواستم برم موکب. چادرمو در آوردم و با عادله خانم ویفر رولهارو توی سینی چیدیم. سر ساعت ۸ موکب کار خودشو شروع کرد. عادله خانم دمنوش/چایی میریخت. من ویفر رولهارو به بچهها میدادم. و دوستم (که اسمشو نمیدونم و فقط میدونم دهمه و میخواد بره انسانی) به عموم بیسکویت میداد. مراسم شروع شد و کمی که گذشت فرشته خانم اومد. فرشتهخانم مسئول دستگاه صدای هیئته. جایی که من خیلی دوست داشتم بدونم اونجا چه خبره و چجوری دستگاه ها کار میکنن. عادله خانم بهم گفت "برو که زود برگردی اینجا. کارت دارم." و از اونو فرشته خانم بهش گفت "نخیرم قراره پیش من تا آخر بمونه." برای چند دقیقه به شوخی داشتن سر من دعوا میکردن😂. خلاصه بلند شدم و با فرشته خانم رفتیم و پشت دستگاه نشستیم.
خیلی حس هیجان داشتم. حس میکردم داشتم چیزی کشف میکردم. چشمام با دیدن دکمههای دستگاه برق زد. داشتم تک تک دکمهها رو یاد میگرفتم. چرخوندن دکمههای دستگاه خیلی حس جالبی داشت. فرشته خانم همه دکمهها رو یادم داد. هرچی توضیح درمورد بلندگو و سیمها و ... بود بهم گفت. یک عالمه چیزای جدید یاد گرفتم. انقدر حجم اطلاعات وارد شده مغزم زیاد شده بود که استرس گرفته بودم. فرشته خانم گفت نترسم و نگران نباشم. و کلی بهم امیدواری داد. من رو جانشین خودش به همه معرفی کرد. و حقیقتا✨🦋. باورم نمیشد. به یکی از آرزوهام رسیده بودم🥹💛.
وقتی هم مراسم تموم شد همه رفتن خونشون، خادما دور هم نشستن و باهم کلی گفتن و خندیدن. جو اونجا خیلی خوب بود. با همه هیئتایی که دیده بودم فرق داشتن. واقعا ازشون حس خوب دریافت میکردم🪴.
وای دوباره سفر ۲۴ ساعته رفتیم. ولی اینبار به جایی رفتیم که اصلا آنتن نبود تا بهتون خبر و پیام گزارش بدم:>
اوکۍ. باشہ!
یادم باشه امروزِ زینبیه رو براتون تعریف کنم۲-
۱۵:۵ از خونه زدم بیرون. آیفون زینبیه رو زدم و در باز شد. بعد از در آوردن کفشام، پایین اومدن از پلهها و سلام کردن به همه، به سمت موکب رفتم. عادله خانم، فاطمه خانم و فاطمه داشتن توی تشت بزرگ دوغ درست میکردن. انقدر این دوغ خوشمزه شده بود که انگار از بیرون خریده بودیم.
این دفعه من شده بودم دوغریز، چایریز و دمنوشریزِ موکب😂. تند تند دوغ آماده میکردم توی لیوانها و برای هرکسی که خودش میخواست، چایی یا دمنوش میریختم. چون اولین بار توی عمرم داشتم همچین کاری میکردم. تا الان هرجا خادم بودم، جزو خادمین انتظامات بودم. ولی اینجا، اینبار فرق داشت. کلا زینبیه با همهجا فرق داره💖.
یک ربع مونده سینهزنی، موکب رو تعطیل کردیم. تایم سینهزنی رفتیم داخل و ردیف دوم ایستادم و شروع کردیم به سینهزدن. با دو دستم جوری سینه میزدم که دست راستم کبود شد.
بعد از سینهزنی، همه رفتن برای شام گرفتن و ما برگشتیم توی موکب. تاریخ برپایی موکب به سر رسیده بود و باید جمعش میکردیم. قرار شد من بنر جلوی میز رو باز و با رایت تمیزش کنم. بعد از تموم شدنش، جا لیوانی رو شستم. فاطمه خانم رفت از فریزر رفت بالا و بنر بالا رو باز کرد و آورد پایین. منم با رایت داشتم تمیز میکردم که خانم قامتی منو دید و کلی قربون صدقهم رفت و ازم تشکر کرد🥹. کار بنر که تموم شد، عادله خانم با فاطمه خانم قرار بر این شد که چهارتا صندلیِ قرمزی که جلوی موکب بوده، شسته بشه. این کار رو من قبول کردم و صندلی هارو بردم داخل سرویس بهداشتی. تکتک صندلی هارو با آب و کف شستم.
صندلی هارو که آوردم بیرون، با عادله خانم و ستایش نشستیم و شام که بندری بود رو خوردیم. دوغی هم که اضافه برای خود خادمین کنار گذاشته بودیمم زدیم به بدن و دوباره کار رو شروع کردیم.
جعبه هارو آوردیم و شروع کردیم به چیدن استکانهای موکب داخل جعبه. وقتی جعبه رو با چسب بستیم، عادله خانم روی یه برگه "لیوانهای دستهدار موکب" نوشت و به جعبه چسبوند. برگهٔ جعبهی دیگه رو من نوشتم. کمکم کارمون این شد؛ عادله خانم وسایل و جعبه هارو جور میکرد و من چسب و برگه بهش میزدم. توی هر برگه یه "موکب" آخر همه بود😂: "لیوانهای بیدسته موکب" ، "کتیبههای موکب" ، "بنرهای موکب" ، "وسایل اضافی موکب" ، "اسپند و ذغال موکب" و ... . جوری که دیگه آخراش میخواستیم بنویسیم "همون همیشگی😂". خسته شده بودیم. با عادله خانم رفتیم داخل حسینیه و به میز گردی که تشکیل داده بودن ملحق شدیم: من، عادله خانم، فرشته خانم، فاطمه خانم، مامان فاطمه خانم، صاحبخونه. انقدر جو خودمونی بود که حس کردم سالهاست همشونو میشناسم. حس میکردم همه باهم فامیل هستیم. انقدر خندیدیم که حد نداره. یه لحظه به خودم اومدم و یادم اومد قرار بود مامانم بیاد دنبالم، بلند شدم و رفتم گوشیمو آوردم که با "۵ تماس بیپاسخ" رو به رو شدم. گوشیم شارژ نداشت. همین شد که با گوشی عادله خانم به مامانم زنگ زدم و باهم قرار گذاشتیممم:].
روزِ آخرِ ماهِ صفر؛
هیئت زینبیه.