eitaa logo
روزی روزگاری آنه؛
391 دنبال‌کننده
288 عکس
11 ویدیو
0 فایل
[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...] کانال پلی لیست @NajVa8 «از هر دری سخنی...» https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ex29hx&btn=صندوق.نامه‌های.آنه
مشاهده در ایتا
دانلود
Arman Garshasbi ~ Music-Fa.ComArman Garshasbi - Benshin Tamashayat Konam (320).mp3
زمان: حجم: 9.2M
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده‌ام بنشین تماشایت کنم...
ـ آرزویی نیست در قلبم به جز این که شبی عطر شیرینم تو را فرهاد این عالم کند...
روزی روزگاری آنه؛
گیلبرت عزیزم! پاییز واقعا زیباست؛ مگر نه؟ حتی اگر تنها سهمت از آن، هوای خنک اول صبح‌ها که از پنجره و
گیلبرت عزیزم! این روزها حالم را نپرس. نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم. نمی‌خواهم بگویم خوبم، در حالی که نیستم و می‌دانم که تو هم این را می‌دانی. تمام دوستانم قرار است به دانشگاه بروند و من احساس کسی را دارم که در دو ماراتون از همه عقب‌تر است و هر چقدر هم که تلاش می‌کند؛ فقط خودش را خسته‌تر می‌کند و بقیه را می‌بیند که از او دورتر و دورتر می‌شوند. وقتی به این فکر می‌کنم که درمورد تولد ۱۸ سالگی‌ام چه تصوراتی داشتم، دلم پیچ می‌خورد. حالا فکر می‌کنم حتی اگر بخواهم تولد بگیرم و دوستانم را دعوت کنم هم یا در دانشگاه هستند و یا در فکر دانشگاه. نه! اشتباه نکن! من واقعاً برای تک تکشان از ته دل خوشحالم؛ ولی نمی‌توانم به این فکر نکنم که کاش من هم جایی بودم که آرزویش را دارم. گاهی بعد از یک اتفاق ناگوار، ناگهان بزرگ می‌شوی. یک شب طولانی و سخت، با خودت فکر می‌کنی هرگز صبح نخواهد شد. صبح می‌شود و می‌بینی دیگر همان کسی نیستی که دیروز بودی. احساس می‌کنم گذشتن از این روزها برایم مثل گذشتن از یک رودخانه‌ی عمیق است. رودخانه‌ای که در آن باید مخالف جریان آب شنا کنی و فقط کافی است یک لحظه خسته شوی و کم بیاوری تا جریان آب تو را با خود ببرد. سعی می‌کنم فقط شنا کنم و کمتر به اطرافم اهمیت بدهم. تلاش می‌کنم سریع‌تر شنا کنم و به فریادهای دیگران که از من می‌خواهند خودم را خسته نکنم و رهایش کنم توجهی نکنم. ۱۴۰۴/۷/۲۳
ـ بیا به مصرع بعدی که شرح حال من است خیال من شده اویی که بی‌خیال من است...
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی تا صبح فردا نمانده ماییم و صد قصه‌ی نخوانده باید از شهر تیره بگریزیم باید با قصه‌ها درآمیزیم... پ.ن: این ولاگ رو چند ماه پیش ضبط کرده بودم. امیدوارم دوستش داشته باشین:)🌊✨
شاید در این برهه از زمان چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌دهد، احساساتم باشد. احساساتی که تقریبا هیچ وقت نمی‌توانم کنترلشان کنم و باعث می‌شود که ناگهان وسط یک بحث جدی، بغض گره خورده در گلویم بشکند و نتوانم به صحبت کردن ادامه بدهم. این موضوع باعث می‌شود احساس ضعف کنم. باعث می‌شود فکر کنم آن‌قدر ضعیفم که حتی نمی‌توانم خودم را کنترل کنم؛ چه برسد به کنترل کردن شرایط اطرافم. ته قلبم به اندازه‌ی یک نخود کوچک غم گلوله شده. این جور مواقع انگار غم نخودی‌ام را از شب قبل توی آب گذاشته‌اند که خیس بخورد و آب زیر پوستش رفته و دارد کم کم بزرگ می‌شود. گوشه‌ای می‌نشینم و آن‌قدر اشک می‌ریزم که غم نخودی خیس‌خورده‌ام دوباره خشک و کوچک شود. اگر هم بخواهم جلوی اشک‌ها و لرزیدن صدایم را بگیرم، تبدیل می‌شوم به یک زودپز که پر از بخار است و انگار هر آن ممکن است منفجر شود. جوش می‌آورم و داد می‌زنم. سر و صدا می‌کنم و باز هم نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم. اگر می‌توانستم این روزها احساساتم را حذف می‌کردم تا بتوانم راحت‌تر زندگی کنم و برای هر اتفاق کوچک و بزرگی اشک نریزم و خشمگین نشوم.
من این روزها هر موقع با مامان و بابام صحبت می‌کنم: (وی با گریه صحنه را ترک می‌کند*)
کانال پلی لیست مشترک من و سه تا از کانال نویس‌های دیگه از امشب شروع به فعالیت می‌کنه:) اگه به موسیقی علاقه دارین حتما یه سر بهمون بزنین🎼✨ @NajVa8