روزی روزگاری آنه؛
گیلبرت عزیزم! به اندازهی هایلایتر مورد علاقم که فرقی نمیکنه ازش استفاده کنم یا نه؛ در هر صورت کنار
گیلبرت عزیزم!
از آخرین نامهای که برایت نوشتم، بیشتر از یک ماه میگذرد. گمان نکن که تو را فراموش کردهام؛ نه! بلکه تو را آنقدر در کنار خودم احساس میکردم که گاهی، وقتی سر برمیگرداندم و تو را نمیدیدم، تمام وجودم آکنده از غم میشد.
چند روز پیش کتابهایم به دستم رسید.
عطارد کاظم بهمنی را گذاشتهام برای عصرهای پاییزی که سر روی شانههایت بگذارم و برایم شعر بخوانی.
دیوان فروغ فرخزاد را گذاشتهام برای لحظههای دوری و تنهایی. برای اینکه بخوانم و دلتنگیام را مانند پرندهای در هنگامهی غروب، به پرواز کلمات بسپارم.
و هزار و یک شب را گذاشتهام برای هزار و یک شب در کنار تو... که من، شهرزاد شوم و تو! ای ملک جوان بخت! چشمهایت را ببندی و با قصههایم به خواب بروی.
البته فکر نکن که تا آمدنت کتابهایم را نمیخوانم. تو خوب میدانی که من هر کتاب را بارها و بارها میخوانم و هر دفعه درست شبیه همان دفعهی اول در تک تک کلماتش غرق میشوم.
تا روزی که دوباره چشم در چشم تو بدوزم؛ در هر واژه ردی از حضورت را میجویم.
و تا آمدنت، من با قصهها و شعرها، شبهایم را روشن میکنم و هر غروب، دلتنگیام را به قاصدکی میسپارم که به سوی تو پرواز میکند. روزی در میان همین کلمات، به آغوش تو بازخواهم گشت.
۱۴۰۴/۹/۱۱
فنجان چاییاش را در دست گرفت. شانههایش را بالا انداخت و گفت:« آدمیزاد برای غصه خوردن به دنیا آمده...»
@thenimbuss@thenimbuss بُردی از یادم ویگن و دلکش.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم...
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم...
چای دستاتو میگیره و بهت میگه:« هی! غصه نخوریا! با هم درستش میکنیم.»
قهوه روشو بر میگردونه، اشکهاشو پنهون میکنه و میگه:« زندگی سخته و اوضاع پیچیده است. مگه میشه کاریش کرد؟»
من روزها چایام و آخر شبها قهوه...
آقای یوشیج عزیز غمگینترین داستان دنیا رو توی چند کلمه تعریف میکنه:
- دیدمش، گفتم منم! نشناخت او...
از این به بعد میخواهم همهی انرژیام را صرف خوب بودن کنم و دیگر به زیبایی اهمیت ندهم. خوب بودن خیلی بهتر است. خودم این را میدانم، ولی با این حال گاهی اوقات دانستن یک مطلب باعث نمیشود به راحتی بتوانی قبولش کنی. ماریلا!