eitaa logo
اونجا‌؛
8 دنبال‌کننده
202 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 
صورت گرد و انگشتان بلند - دختر تک شاخ من 🐬💞. https://eitaa.com/nepentherix
هدایت شده از 
پوست روشن و موهای تیره - دوز روزانه‌ آفتاب 🐬💞. https://eitaa.com/sokofehelemoo
هدایت شده از 
این پیام حاویه‌ تقدیمه دلچسب است. ماجرا از این قراره در غروب جمعه ۳ مرداد سال ۵۹ دقیقا زمانی که از شدت ضربات موشک خلاص شده بودیم چادر گل دار مادر را که مثل همیشه آویزان کنار در بود سر کردم و به سمت دوزنگی پدربزرگ دویدم. مثل همیشه برایم روزانه های امروز را نگه داشته بود؛ مابین روزنامه ها نامی بود شاید آشنا اما تابحال ندیده بودمش؛ روزنامه "میزبان" صفحاتش را ورق زدم و در سومین صفحه مکث کردم. عنوان‌ اول بر روی برگه خودنمایی میکرد " داستان امروز ". شما لطف میکنید و این پیام رو بازارسال کنید و طبق یک تاریخ تولدتون داستان روزتون رو براتون میگم و دو عکس متناسب به کانال زیباتون و داستان بهتون تقدیم میکنم. ارسال تگ ممبر های عزیزم هم آیدی شون رو بفرستن : *)). ظرفیت : تکمیله زمان : ممکنه یکم طول بکشه تا زمانی که تقدیمتون نشده پاک نکنید؛ ممنون.
هدایت شده از 
سیزده ساعت از روزش میگذشت شونزدهمین روز از هشتمین ماه سال ۵۹، بوی مربای مادر بزرگ تمام فضای خانه را پر کرده بود. او هم مثل همیشه تکیه بر اپن داده بود و منظری مقابلش را تماشا میکرد؛ دستان چروک مادر بزرگ که قاشق بزرگ چوبی را محکم در دست گرفته بود و آن را هم میزد، به دلیل شرایط نتوانسته بودند کیکی تهیه کنن اما مگر خدیجه خاتون میگذاشت تولد نوه‌ اش بدون شیرینی سپری شود ؟! تقدیم به : Mahda_Thrnjd
هدایت شده از 
سی‌و‌یکم شهریور ۱۳۵۹ بود. خورشید، آخرین نورهای تابستان را با دستانی گرم و کش‌دار روی دیوارهای کاه‌گلی می‌کشید. من، کودک آن روزهای دور، کنار حوضی نشسته بودم که آبش هنوز طعم خنک مادرانه داشت. هندوانه‌ای در دل آب آرام گرفته بود؛ سبز و سنگین، مثل رازی شیرین در آستانه‌ی گشودن. مادرم با لبخندی خسته اما روشن، آمد. دستش بوی نعنا می‌داد. با کاردی قدیمی، پوست هندوانه را شکافت؛ و رنگ سرخ آن، مثل پرچمی شاد از دل تابستانی در حال رفتن، بلند شد. بابا از ته حیاط صدایمان زد: «بخورید بچه‌ها، این آخرین هندونه‌ی تابستونه...» و من، میان طعم شیرین هندوانه و صدای خش‌خش برگ‌های زرد، مزه‌ی بی‌دغدغه‌ترین روزهای زندگی را چشیدم؛ بی‌آن‌که بدانم آن روز، در تقویم، نام آغاز چیز دیگری را هم با خود داشت. تقدیم به : https://eitaa.com/dazirap
هدایت شده از 
بیستم مرداد ۱۳۶۰ بود. ظهر که شد، صدای اذان از بلندگوی مسجد قدیمی محله پیچید و گرمای هوا مثل مهری سنگین روی کوچه‌ خاکی افتاد. من کنار پنجره نشسته بودم، دفتر مشقم باز، اما نگاهم به درخت توت ته حیاط بود، جایی که گنجشک‌ها بی‌وقفه می‌پریدند و جیک‌جیک می‌کردند، بی‌خبر از تقویم، بی‌خبر از دنیای بزرگ‌ترها. مادرم از آشپزخانه صدایم زد، گفت: «پاشو، آفتاب رفته، یه‌کم آب بپاش جلوی در، خاک بلند نشه.» من پاشیدم. بوی خاکِ خیس برخاست، همان بوی آشنای عصرهای مرداد که آدم را می‌برد به دل کودکی، به ظهرهای بی‌عجله، به شب‌هایی که خواب، بی‌هیچ ترسی می‌آمد. آن روز، روز خاصی نبود، اما حال‌و‌هوایش جوری بود که انگار زمان، همان‌جا نشسته بود و دلش نمی‌خواست جلوتر برود. تقدیم به : Blue_86
هدایت شده از 
پنجم فروردین ۱۳۶۰ بود. نسیم بهاری، لای پرده‌های سفیدِ گل‌دار می‌دوید و صدای کلاغ‌ها از دور با صدای رادیوی روشن توی اتاق قاتی شده بود. من، دختربچه‌ای با موهای بافته و روبان‌های قرمز، کنار حوض نشسته بودم و انگشت توی آب می‌چرخوندم. مادرم توی ایوان، سبزی‌پلو پاک می‌کرد و زیر لب ترانه‌ای قدیمی زمزمه می‌کرد که فقط عیدها یادش می‌اومد. توی دلم هنوز هیجان عیدی‌های روزهای قبل بود، هنوز صدای خنده‌ی دایی‌ها و بوی اسپند توی ذهنم می‌چرخید. روبه‌روی سفره‌ی هفت‌سین ایستادم، تخم‌مرغ‌های رنگی را نگاه ‌کردم و با خودم گفتم: «کاش هیچ‌وقت از پنج فروردین جلوتر نریم.» آسمان روشن بود، دلِ زمین تازه، و من فکر می‌کردم دنیا همین حیاط است، همین بوی بهار، همین صدای مادرم. تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/3790931140C346fb3b4a2