eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
211 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
چشمام رو روی هم فشار میدم، بغض توی گلوم شکل می‌گیره و اشک تا پشت پلک‌هام سراسیمه می‌دوه. چشمام رو باز می‌کنم، رو به روم ایستادی. می‌پرسی هنوزم خودت رو دوست نداری؟ تو که خودت می‌دونی عزیز من، چرا می‌پرسی؟ یادم رفته که تو، عاشق پرسش‌های انکاری بودی. دوست داشتی کلمات روی لب‌های اطرافیانت بوسه بزنن، شکل بگیرن، صدا پاسخ بشه و مهمون گوش‌هات. میگی من شبیه توئم. دهن باز می‌کنم کلمه بیارم بیرون، اما واژه‌ها از بوسه امتناع می‌کنن و به بغض می‌پیوندند. من کابوس شبم و تو ستارهٔ شباهنگی عزیزم. میگی از من متنفری؟ ناخن‌هام تو کف دستم فرو میرن. به زور از واژه‌ها بوسه می‌گیرم و میگم من از خودم متنفرم، عزیزکم. از بودنم متنفرم. سر تکون میدی، موهات روی صورتت می‌ریزن. لحظه‌ای غافل‌ میشی و نور، روی چشمات میوفته. سرمه‌هات رو می‌بینم که زیر چشم‌هات پخش شده، باز گریه کردی؟ قبل اینکه بپرسم، کلمات رو تو می‌دزدی و میگی تو شبیه منی، تو مگر جز این که منی؟ پس اگر تنفری‌ست، از من نیز متنفری. اشک‌ها روی گونه‌هام می‌لغزن، سینه‌ام تندتند بالا پایین میره و نفس تقلا می‌کنه از بین دندون‌هان بیرون بزنه. «عزیزم، میگم شبیه تو نیستم. اما دست‌هام، موهام و چشم‌هام چیز دیگه‌ای میگن. گوش‌هام رو می‌گیرم و جیغ می‌زنم، اما کلماتم میگن شبیه توئن، آهنگام، خندیدن و راه رفتنم.» اما بودنی که نبودن تو در اون باشه رو نمی‌خوام. چرا خودت اینجا نیستی؟ که حالا من مجبورم، انعکاسی از تو باشم. چرا خودت نیستی که بخندی، به کلمات بوسه بزنی و با انگشتات ستاره‌ها رو لمس کنی؟ هق‌هق می‌زنم و به آیینه خیره میشم، حالا سرمه‌های من هم پخش شده‌ان. دلتنگِ تو، آیدا.
آن روزها را به یاد دارم؛ روزهایی که چشم‌هایم از انباشت اشک، سنگین شده بود و روحم تشنه‌ی گریه. در جستجوی جایی بودم که پناه باشد، در پی وسیله‌ای یا حتی دلیلی می‌گشتم تا فقط اجازه دهم این بارِ سنگین از سینه‌ام بیرون بریزد. اما گویی تمام جهان در برابر من بی‌تفاوت بود. هر بار که به نهایتِ وجودم می‌رسیدم و غمی بی‌پایان از لبانِ بی‌صدایم سرریز می‌شد، برخورد با نگاه‌های سرد و کلمات،بی‌رحمانه بود. آن‌ها نمی‌دانستند که من فقط به دنبال راهی برای نفس کشیدن بودم. و حالا، چند وقتی هست که انگار در مه نشسته ‌ام. روزها را هدر می‌دهم و اجازه می‌دهم زمان، مثل شن‌های لغزنده‌ی ساعت شنی، از میان انگشتانم سر بخورد و از دست برود. با اضطرابم نمی‌جنگم؛ نه، من باخت را در برابرش می‌پذیرم و تسلیم می‌شوم. به تجربه‌های جدید پشت پا می‌زنم و از مواجهه با جهان هراس دارم. شجاعت را در خود نمی‌بینم و ترسم را در گوشه‌های تاریک رها می‌کنم و از دوستان و از زندگی فاصله می‌گیرم. مسئولیت‌ها را آگاهانه به تأخیر می‌اندازم و در سکوتِ این انزوا، غرق می‌شوم. اما در نهایت، وقتی خستگی از تمام وجودم می‌گذرد، رو به آینه می‌روم. به چهره‌ی کدر و بی‌رنگ خودم خیره می‌شوم. به آن چشم‌های غمگین، مضطرب و چیزی که خودم به آن می‌گویم «بازنده»خیره می‌مانم. و در اوج این تنهایی، با صدایی که شاید از لرزش می‌لرزد، اما با تمام وجودم می‌گویم: «اشکالی ندارد،به هر حال، زندگی هم پستی و بلندی‌های خودش را دارد.» کوچک تو،هیـوا.
Lately, I’ve felt more lost than ever, striving harder than ever to find my true self. But I feel those efforts haven’t been in vain. Yesterday, I helped a lady, and she said to me, ‘May God bless you, my child.’ That single sentence felt like a spark. It made me realize that perhaps my existence in this vast, often cruel world isn’t so hollow after all. Maybe not all of us were destined for greatness or monumental achievements. Perhaps our true purpose is simply to be there for someone else—whether it’s helping them up an escalator, feeding a pigeon, or offering a handkerchief to a stranger in tears. Maybe life is about the process of growing, moving through situations, and leaving them a little better than we found them, even if only for a fleeting moment. I don’t just want to be ‘important’; I want to be helpful. Perhaps people are just looking for a reason to keep going, and I want to find those small, beautiful turning points in my own life and in the lives of others‌ And I hope others are too."
Anonymous
هردفعه که به مبلی که روش می نشستی نگاه می‌کنم، تو رو می‌بینیم. داری نفس نفس می‌زنی، خُر خُر می‌کنی و دست‌هات هرلحظه کبودتر می‌شه. و بابام رو میبینم که با التماس صدات می‌کنه و همزمان با اورژانس هم تماس می‌گیره. مامانم که داره آب می‌پاشه تو صورتت. من صدات می‌کنم ولی صدام رو نمی‌شنوی. تو؛ هرلحظه صورتت کبودتر می‌شه. دست‌هات از شدت کبودی و کمبود اکسیژن، سیاه شدن. بابا لحظه به لحظه علائمتو به خانمِ پشت تلفن توضیح میده: «خُر خُر میکنه... خیلی سخت نفس میکشه... دست و پاهاش کبود شده... دارم میگم نفس نداره خانم..» خانوم با خونسردی میگه:« درازش کنید رو زمین» بابا، تو رو -همون‌طور که بی‌حال شدی- روی زمین دراز می‌کنه. خانومه میگه:«با شمارش من، با کف دوتا دست‌هاتون رو قلبش فشار بدین.» «هزار و یک ‌.... هزار و دو .... هزار و سه ...‌. هزار و چهار ....» بابا ماساژ می‌ده قلبت رو، تو خُر خُر می‌کنی و نفس نفس می‌زنی. خانوم ادامه می‌ده:«.. هزار و پنج .... هزار و شش ... هزار و هفت ...» انگار داره نفس‌های تو رو می‌شماره؛ نفس‌هایِ آخرت! من هرچی صدا می‌زنم، نمی‌شنوی. هرچی داد می‌زنم نمی‌شنوی.. انگار که نامرئی باشم. چشم‌هام رو روی هم فشار می‌دم. داداشمو که اشک‌هاش بند نمی‌آد، محکم بغل می‌کنم و می‌برمش تو اتاق، الان فقط صدای شمردن خانم پرستار رو میشنوم، صدایِ شمردنِ نفس‌هایِ آخرِ تو! دستم رو می‌ذارم روی قلبم و فشار می‌دم. با التماس و عجز می‌گم: «خدایا! از تو می‌خوامش. بهم برش‌گردون» ولی انگار خدا هم صدای من رو نمی‌شنوه، اصلا انگار منی وجود نداره.. می‌رم تو پذیرایی. دکترا بالا سرت‌ان. ولی انگار تو قبل از رسیدنِ اون‌ها، مارو ترک کردی؛ برای همیشه! بغضم رو قورت می‌دم، اشک‌هام رو پاک می‌کنم، نفسم رو بی‌صدا و بافشار بیرون می‌دم و بی‌حال روی همون مبلی می‌افتم که تو ترکم کردی، به امید این‌که این‌بار من روی این مبل بمیرم! هر دفعه که نگاهِ مبلت می‌کنم؛ همین صحنه، همین صداها، همین حس و همین بی‌قراری! کاش فقط یک‌بار دیگه بیای و جواب این سوالم رو بدی: «چرا برای اولین بار بهم گفتی ‹نه!› ؟» ـ ـ1405.05.17ـ ساعتِ 2:15 بامداد دقیقاً 'بیست‌روزوسه‌ساعت‌وچهل‌وپنج‌دقیقه' بعد از رفتنِ تو!
تو را میان کتاب‌هایی که بوییدی خاک می‌کنم، میان حاشیه‌هایی که انگشتانت لمس کردند، میان جمله‌هایی که زیرشان خط کشیدی، و میان صفحاتی که هنوز بوی دست‌های تو را دارند. تو را در گردنبندی که بر گردنت آرام می‌گرفت، در پیراهنی که هنوز شکلِ شانه‌هایت را به خاطر دارد، عطری که از کنارِ خاطره‌هایت می‌گذرد و در نوسانِ آهنگ‌هایی که به گوش سپردی، خاک می‌کنم. تو را در تک‌تک کلماتی که بوسیدی،در شعرهایی که آرام خواندی، در نامه‌هایی که نوشتی و فرم لب‌هایت را دارند، در قصه‌هایی که نیمه‌تمام رها کردی، و در خواب‌هایی که دیگر کسی از آن‌ها خبر ندارد، خاک می‌کنم. تو را در خاک نه؛ در ابرها خاک می‌کنم. در جایی میانِ پرواز پرندگان و سکوتِ ستاره‌ها. در تار و پودِ آغوشم، در گرمای دست‌هایی که یک روز گرفته بودی، در آزادیِ آسمان، در خنده‌های بلند، در لحظه‌هایی که بی‌دلیل خوشحال بودی. آه عزیز من! تو را در چیزهایی خاک می‌کنم که داشتی، و در چیزهایی که هرگز نداشتی. در قهقهه‌ی کودکانی که هنوز جهان را باور دارند، در آهنگِ نوازندگانِ خیابانی که کسی نامشان را نمی‌داند، در گریه‌ی پسرکی که کنار خیابان دست‌های کوچکش را به سوی مردم دراز کرده، در بوی نانِ تازه‌ی صبحگاهی، در بارانِ آرامِ پشت پنجره، در نورِ طلاییِ عصر که روی دیوارها می‌رقصد، در درختی که هر بهار دوباره سبز می‌شود، در کتاب‌هایی که خواندی، و در کتاب‌هایی که فرصت نکردی ورق بزنی. در تمامِ «کاش»هایی که با خود بردی، در تمامِ «ای‌کاش»هایی که برای ما ماندند، در تمامِ راه‌هایی که نرفتی، و در تمامِ رویاهایی که هنوز جایی میان ستاره‌ها نفس می‌کشند. آسوده برو. تو دیگر در خاک نیستی؛ تو در جهان پخش شده‌ای. تو در هر چیزی که دوست داشتی، در هر چیزی که لمس کردی، و در هر چیزی که می‌توانست تو را خوشحال کند، مانده‌ای. آسوده برو؛ تو در من خاک شدی، تو در من ریشه دوانده‌ای. دلتنگِ تو، رویا.
صندوقچهٔ نامه.
بخش اغاز؛در دیاری دور: به من می‌گویند دیده نمیشوم! سلام بر دنیایی که دنیایم را گرفت؛ احوال دنیا چطو
بخش کمی پس از اغاز،در دیاری دور: خشک شدن کافیست؟! سلام بر تو اگر خشک شده ای، آمده ام مشتی خزعبل سر هم کنم بروم به گریستن می اندیشیدم،اگر نظرم را بخواهند،فکر می‌کنم یکی از عجایب انسان گریستن باشد! انسان احساسات خودش را دارد، گاهی غم‌گین می‌شود.. مثلا.. مثلا غم تا زانو هایش می آید، تنها خودش آن را حس می‌کنند، اطرافیان غمی را که مثل بارانِ در چکمه ،تا زانو هایش را گرفته نمیبینند. گاهی غم‌اندود میشوند؛ مثلا به میانه شکم و ناف انسان میرسد،بازهم کسی نمیفهمد،مگر شخص تیزبینی که از چشمانِ خسته‌ی انسان متوجه بوی ناخوش غم بشود. [غم بو دارد؟ در نامه بعدی برایت از رایحه‌ی غم مینویسم ] گاهی غم بیشتر رشد می‌کند، به گلو گاه می‌رسد و راه تنفس را تنگ میکند، انسان به سختی نفس میکشد،چهره اش رنجور دیده میشود،البته که با وجود حواس پرتی مردم این زمانه حتی این میزان از غم را هم ممکن است متوجه نشوند،اما اگر کمی دقت کنی ،نشانه های غمِ گلوگاه بسیار آشکار است، امّا.. گاهی غم بالا تر می اید، دهان..بینی و سپس خفگی راه نفس را میبنند ،در اینجا دیگر موجود دو پا نمی‌تواند روی دوپایش راه برود! غم تا زانو هایش نیست که فقط سنگینش کنند،غم حلقومش را در آغوش میفشارد، و آن عجیب که میگفتم برای این زمان است ،انسان روی زانو فرود می آید و غم را از چشمانش بیرون می‌ریزد تا ارتفاع غم پایین رود و راه تنفسش باز شود! عجیب نیست؟ ما برای رهایی از خفه شدن در اثر غم، غم را به شکل رطوبت از جایگاه نگاهمان خارج میکنیم! و هربار که غم به نای و دهان می‌رسد بار دیگر این کار را انجام میدهیم، گاهی خشک میشویم، حیات خود را به همراه کمی غم از دیدگان بیرون میریزیم تا ارام بگیریم و در نهایت خشک و فرسوده می‌مانیم، اما عزیز من،میدانی عجیب تر از گریستن انسان چیست؟ اینکه گاهی مردم این را هم نمیبینند! ارادتمندِ تو؛ مِه دود ، دودی تر از قبل
سلام باباجون. ‌ دیشب باران گرفت. چند لحظه، در قلب تابستان سوزان قم. نمی‌دانم چرا هنوز باران که می‌بارد، نخستین چیزی که به یادم می‌آید، تویی. و هر بار هم تصویرت زیر نور تیر چراغ برق، که ظلمات ساکت کوچه را شکافته و روی وقار تحسین‌برانگیز تو تابیده. من هنوز درست نشده‌ام، باباجون. شاید بعضی چیزها قرار نیست درست شوند؛ مثل آن پنجره. مثل آن شب. مثل من، بعد از تو. من هنوز نمی‌دانم چطور باید از تو حرف بزنم.بگویم «بود»؟ این کلمه را دوست ندارم. «بود» برای آدم‌ها زیادی کوتاه است. آدمی که یک عمر در قلبت راه رفته، نمی‌تواند ناگهان با سه حرف به گذشته تبدیل شود. تو برای من «بودن» بودی، حتی حالا که نیستی. اگر جایی هستی که نامه‌ها می‌رسند، فقط این را بدان: من فراموشت نکرده‌ام. نه آن‌طور که آدم‌ها معمولاً می‌گویند «فراموش نکرده‌ام». واقعاً می‌گویم. تو در چیزهای کوچکی که حتی خودم متوجهشان نیستم، ادامه پیدا کرده‌ای. تو در من مانده‌ای. نمی‌دانم باید بنویسم «شب بخیر» یا نه. آخر، تو سال‌هاست شب‌هایت را جای دیگری صبح می‌کنی. پس فقط می‌نویسم: اگر جایی، در جهانی دور از این جهان، هنوز پنجره‌ای رو به باران باز است،لطفاً گاهی به آسمان نگاه کن. شاید یک شب، برای چند ثانیه، هر دویمان به یک ماه نگاه کردیم و جهان، برای نخستین بار بعد از سال‌ها، ‌دروغ نگفت که فاصله همیشه به معنای جدایی‌ست. سپهرِ سهرآبی.
گاهی آدم نه از جهان، که از معنای جهان خسته می‌شود. از این‌که هر چیزِ زیبا، پیشاپیش سایه‌ای از زوال با خود دارد. شب‌ها، در حضیض سکوت، به خاطراتی می‌اندیشم که دیگر نمی‌دانم حقیقت بوده‌اند یا توهم روزهایی که هرگز بازنخواهند گشت. عجیب است؛ بعضی فقدان‌ها نمی‌روند، فقط از «درد» به «حضور» استحاله می‌یابند. شاید اندوه، شریف‌ترین شکل آگاهی‌ست؛ آن لحظه که آدم درمی‌یابد جهان برخلاف تمام دعاهایش، هیچ تعهدی به معنا ندارد. و با این همه، صبح می‌رسد؛ بی‌رحم، خاموش، باشکوه. گویی هستی هنوز اصرار دارد چیزی را که ما مدت‌هاست از یاد برده‌ایم، به خاطرمان بیاورد: این‌که هنوز تمام نشده‌ایم. سپهرِ سهرآبی.
اگه چشمامو نبندم،تصویرت تو ذهنمه اگه ببندم شون،میشه نور تو تاریکیِ پلکام اگه موزیک و قطع نکنم،خوابم نمیگیره اگه قطع کنم،صدات میاد تو گوشام و خواب حروم میشه به چشمام اگه بهت فکر کنم دوری از دستات میچسبه گلومو و نفسم و قطع میکنه اگه..فکر نکنم؟چطور بهت فکر نکنم وقتی سلول به سلول ذهنم پره ازت خودت بگو چیکار کنم دیگه من نیستم.. تو ام‌‌،مالامال و لبریز ازت ولی چه حکمتیه که پرم‌ از فکرت ولی خودت رو ندارم؟ دارم هر روز بیشتر غرق و مچاله میشم تو انتظارت. گفتن نمیبینمت تا بمیرم.‌.نمیدونم کی میمیرم.. پس از ذهنم بیا بیرون و قدم بزن باهام تپش نشو تو قلبم،آغوش شو و بزار سر بزارم رو سینه ات و ضربان قلب تورو بشنوم و حس کنم.. بغلم کن تا فکر کنم دنیا همون لحظه،همون ثانیه که دستاتو حلقه میکنی دورم،به پایان میرسه و تموم میشه‌. میرسم بهت..کل جاده رو میدوام تا برسم. من،هر مسیری که مقصدش تو باشی رو طی میکنم.. _حنا
تنها نشسته ام شاید منتظر پایان پایان این قصه قصه ای که شروعش کردیم خواستار پایانش هستم پایان ! درست شنیدی اما من پایانی خوش را انتظار میکشیدم اما اکنون تو حرف از رفتن میزنی سخن از نماندن هوایی شده ای باز میگردی میدانم ! می‌گویی نه اما من می‌دانم که باز میگردی اما به چه قیمت؟ مگر تمام این مدت که مرا بین رفتن و ماندن هایت حبس کرده بودی برایت مهم بود که من چه میکشم در رنج و عذاب رفتن تو و هربار که باز میگشتی ترس رفتن بیشتر از علاقه‌ام به تو خودنمایی می‌کرد و در من ریشه میدواند اما از من چه میماند؟ از من چه مانده است و اکنون باز میخواهیی رهایم کنی و من فقط مانند یک دستمال یکبار مصرف بودم برای تو که هربار بعد استفاده میرفتی و مرا رها میکردی و زمانی که باز میگشتی و من کاملا پاک و تمیز بودم اما میدانی چه عوض شد ؟ من ؛ من همان دستمالی که به تو اجازه دادم هرمقدار که می‌خواهی از من استفاده کنی اما اکنون من خونی و پاره شده ام خونی بخاطر استفاده مداوم از احساساتم و پاره بخاطر هضم بازگشت های دوباره‌ی تو اما خب میدانی من در این حالت هم توانایی رهایی از تورا ندارم و اگر پیش بیاید حتی قادر به توانایی التماس دوباره کردن فقط برای نگه داشتن تو هستم اما مگر میمانی؟ مگر فایده‌ای دیگر دارد این دستمال خونی برای تو برو و اگر رفتی دیگر بازنگرد چون نه این دستمال خونی دیگر پاک می‌شود و قابل استفاده و نه دیگر من لت و پاره ترمیم بخاطر استفاده مداوم از احساساتم برای تو ارادتمند شما "دستمال خونی بی‌عزت"