صندوقچهٔ نامه.
بخش اغاز؛در دیاری دور: به من میگویند دیده نمیشوم! سلام بر دنیایی که دنیایم را گرفت؛ احوال دنیا چطو
بخش کمی پس از اغاز،در دیاری دور:
خشک شدن کافیست؟!
سلام بر تو اگر خشک شده ای،
آمده ام مشتی خزعبل سر هم کنم بروم
به گریستن می اندیشیدم،اگر نظرم را بخواهند،فکر میکنم یکی از عجایب انسان گریستن باشد!
انسان احساسات خودش را دارد،
گاهی غمگین میشود..
مثلا..
مثلا غم تا زانو هایش می آید،
تنها خودش آن را حس میکنند، اطرافیان غمی را که مثل بارانِ در چکمه ،تا زانو هایش را گرفته نمیبینند.
گاهی غماندود میشوند؛
مثلا به میانه شکم و ناف انسان میرسد،بازهم کسی نمیفهمد،مگر شخص تیزبینی که از چشمانِ خستهی انسان متوجه بوی ناخوش غم بشود.
[غم بو دارد؟ در نامه بعدی برایت از رایحهی غم مینویسم ]
گاهی غم بیشتر رشد میکند، به گلو گاه میرسد و راه تنفس را تنگ میکند،
انسان به سختی نفس میکشد،چهره اش رنجور دیده میشود،البته که با وجود حواس پرتی مردم این زمانه حتی این میزان از غم را هم ممکن است متوجه نشوند،اما اگر کمی دقت کنی ،نشانه های غمِ گلوگاه بسیار آشکار است،
امّا..
گاهی غم بالا تر می اید،
دهان..بینی و سپس خفگی
راه نفس را میبنند ،در اینجا دیگر موجود دو پا نمیتواند روی دوپایش راه برود!
غم تا زانو هایش نیست که فقط سنگینش کنند،غم حلقومش را در آغوش میفشارد،
و آن عجیب که میگفتم برای این زمان است ،انسان روی زانو فرود می آید و غم را از چشمانش بیرون میریزد تا ارتفاع غم پایین رود و راه تنفسش باز شود!
عجیب نیست؟
ما برای رهایی از خفه شدن در اثر غم،
غم را به شکل رطوبت از جایگاه نگاهمان خارج میکنیم!
و هربار که غم به نای و دهان میرسد بار دیگر این کار را انجام میدهیم،
گاهی خشک میشویم،
حیات خود را به همراه کمی غم از دیدگان بیرون میریزیم تا ارام بگیریم و در نهایت خشک و فرسوده میمانیم،
اما عزیز من،میدانی عجیب تر از گریستن انسان چیست؟
اینکه گاهی مردم این را هم نمیبینند!
ارادتمندِ تو؛
مِه دود ، دودی تر از قبل
سلام باباجون.
دیشب باران گرفت. چند لحظه، در قلب تابستان سوزان قم.
نمیدانم چرا هنوز باران که میبارد، نخستین چیزی که به یادم میآید، تویی. و هر بار هم تصویرت زیر نور تیر چراغ برق، که ظلمات ساکت کوچه را شکافته و روی وقار تحسینبرانگیز تو تابیده.
من هنوز درست نشدهام، باباجون.
شاید بعضی چیزها قرار نیست درست شوند؛ مثل آن پنجره. مثل آن شب.
مثل من، بعد از تو.
من هنوز نمیدانم چطور باید از تو حرف بزنم.بگویم «بود»؟
این کلمه را دوست ندارم.
«بود» برای آدمها زیادی کوتاه است.
آدمی که یک عمر در قلبت راه رفته، نمیتواند ناگهان با سه حرف به گذشته تبدیل شود.
تو برای من «بودن» بودی، حتی حالا که نیستی.
اگر جایی هستی که نامهها میرسند، فقط این را بدان:
من فراموشت نکردهام.
نه آنطور که آدمها معمولاً میگویند «فراموش نکردهام».
واقعاً میگویم.
تو در چیزهای کوچکی که حتی خودم متوجهشان نیستم، ادامه پیدا کردهای.
تو در من ماندهای.
نمیدانم باید بنویسم «شب بخیر» یا نه.
آخر، تو سالهاست شبهایت را جای دیگری صبح میکنی.
پس فقط مینویسم:
اگر جایی، در جهانی دور از این جهان، هنوز پنجرهای رو به باران باز است،لطفاً گاهی به آسمان نگاه کن.
شاید یک شب، برای چند ثانیه، هر دویمان به یک ماه نگاه کردیم و جهان، برای نخستین بار بعد از سالها، دروغ نگفت که فاصله همیشه به معنای جداییست.
سپهرِ سهرآبی.
گاهی آدم نه از جهان، که از معنای جهان خسته میشود.
از اینکه هر چیزِ زیبا، پیشاپیش سایهای از زوال با خود دارد.
شبها، در حضیض سکوت، به خاطراتی میاندیشم که دیگر نمیدانم حقیقت بودهاند یا توهم روزهایی که هرگز بازنخواهند گشت.
عجیب است؛ بعضی فقدانها نمیروند، فقط از «درد» به «حضور» استحاله مییابند.
شاید اندوه، شریفترین شکل آگاهیست؛
آن لحظه که آدم درمییابد جهان برخلاف تمام دعاهایش، هیچ تعهدی به معنا ندارد.
و با این همه، صبح میرسد؛ بیرحم، خاموش، باشکوه.
گویی هستی هنوز اصرار دارد چیزی را که ما مدتهاست از یاد بردهایم، به خاطرمان بیاورد:
اینکه هنوز تمام نشدهایم.
سپهرِ سهرآبی.
اگه چشمامو نبندم،تصویرت تو ذهنمه
اگه ببندم شون،میشه نور تو تاریکیِ پلکام
اگه موزیک و قطع نکنم،خوابم نمیگیره
اگه قطع کنم،صدات میاد تو گوشام و خواب حروم میشه به چشمام
اگه بهت فکر کنم دوری از دستات میچسبه گلومو و نفسم و قطع میکنه
اگه..فکر نکنم؟چطور بهت فکر نکنم وقتی سلول به سلول ذهنم پره ازت
خودت بگو چیکار کنم
دیگه من نیستم..
تو ام،مالامال و لبریز ازت
ولی چه حکمتیه که پرم از فکرت ولی خودت رو ندارم؟
دارم هر روز بیشتر غرق و مچاله میشم تو انتظارت.
گفتن نمیبینمت تا بمیرم..نمیدونم کی میمیرم..
پس از ذهنم بیا بیرون و قدم بزن باهام
تپش نشو تو قلبم،آغوش شو و بزار سر بزارم رو سینه ات و ضربان قلب تورو بشنوم و حس کنم..
بغلم کن تا فکر کنم دنیا همون لحظه،همون ثانیه که دستاتو حلقه میکنی دورم،به پایان میرسه و تموم میشه.
میرسم بهت..کل جاده رو میدوام تا برسم.
من،هر مسیری که مقصدش تو باشی رو طی میکنم..
_حنا
تنها نشسته ام
شاید منتظر پایان
پایان این قصه
قصه ای که شروعش کردیم
خواستار پایانش هستم
پایان !
درست شنیدی
اما من پایانی خوش را انتظار میکشیدم
اما اکنون
تو حرف از رفتن میزنی
سخن از نماندن
هوایی شده ای
باز میگردی میدانم ! میگویی نه اما من میدانم که باز میگردی
اما به چه قیمت؟ مگر تمام این مدت که مرا بین رفتن و ماندن هایت حبس کرده بودی برایت مهم بود که من چه میکشم در رنج و عذاب رفتن تو
و هربار که باز میگشتی ترس رفتن بیشتر از علاقهام به تو خودنمایی میکرد و در من ریشه میدواند
اما از من چه میماند؟ از من چه مانده است
و اکنون باز میخواهیی رهایم کنی
و من فقط مانند یک دستمال یکبار مصرف بودم برای تو
که هربار بعد استفاده میرفتی و مرا رها میکردی و زمانی که باز میگشتی و من کاملا پاک و تمیز بودم
اما میدانی چه عوض شد ؟ من ؛ من همان دستمالی که به تو اجازه دادم هرمقدار که میخواهی از من استفاده کنی
اما اکنون من خونی و پاره شده ام
خونی بخاطر استفاده مداوم از احساساتم و پاره بخاطر هضم بازگشت های دوبارهی تو
اما خب
میدانی من در این حالت هم توانایی رهایی از تورا ندارم
و اگر پیش بیاید حتی قادر به توانایی التماس دوباره کردن فقط برای نگه داشتن تو هستم
اما مگر میمانی؟ مگر فایدهای دیگر دارد این دستمال خونی برای تو
برو و اگر رفتی دیگر بازنگرد چون نه این دستمال خونی دیگر پاک میشود و قابل استفاده
و نه دیگر من لت و پاره ترمیم بخاطر استفاده مداوم از احساساتم برای تو
ارادتمند شما "دستمال خونی بیعزت"