🏴📖😭 هفت روزیست که هر روز صدایت را در حیاط خانه میشنوم که صدایم میکنی، با شادی از ته دل به سمت در میدوم که ناگاه در میانه راه سکوت و غم و سنگینی اتاق و صدای قرآنی که از سرکوچه می آید متوقفم میکند.....
روبرویم، روی میز، قاب عکس توست که گوشه اش نواری مشکی نشسته است و ظرفی از حلوا و خرما روی میز!!!!
باورم نمیشود...مگر میشود...نفسم میگیرد و قلبم میخواهد از جا کنده شود...کاش میشد تمام این نوارها و پرده ها و سیاهی ها را از هم پاره کنم و حصار زمان را بشکنم و تو را از دل زمان بیرون بکشم و سخت در آغوشت کشم....
دلم میخواهد قاب عکست را که با چشمان معصوم و مهربانت بمن نگاه می کند اما ساکت و سرد است بشکافم و این سکوت دیوانه وار را خرد کنم....
کاش کسی از در این خانه ماتم زده وارد میشد و خبری از تو می اورد و میگفت در راه خانه ای....
کاش یکبار دیگر قامت رشید و چهره خندان همچون ماهت را در آستانه اتاق میدیدم....
چقدر سخت میگذرد، زمان چه دیر میگذرد ...
مگر میشود طنین صدایت، اهنگ خنده هایت از خاطر من برود که حتی دیوارهای خانه هم خاطراتت را زنده به یاد دارند......و مادر به هر گوشه از خانه نگاه میکند و خاطره ای از تو در یادش زنده میشود
و پدر فراموش نمیکند آنروز را که دستان پر محبتت را بر پشتش نهادی تا او را راهی کنی...
#ادامه 👇👇👇👇