eitaa logo
پرسه های اندیشه
1.7هزار دنبال‌کننده
772 عکس
459 ویدیو
1 فایل
ادمین @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
پرسه های اندیشه
🌹🍃🌹🍃🌹 🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹 🍃🌹 🌹 ★ســــــــتــاره★ #پارت417 دلخور و جوری که توجیحش قابل قبول نیست گفتم: _چر
🌹🍃🌹🍃🌹 🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹 🍃🌹 🌹 ★ســــــــتــاره★ با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم. هوا تاریک بود و برق اتاق خاموش. شهاب کنارم نبود و جای تعجب نداشت. معمولا خوابش کم بود و دیگه عادت داشتم به این مدل بیدار شدن. نگاهم رو به ساعت شب‌نما و دایره‌ای روبه‌روم دادم. ساعت هشت بود. لبه‌ی تخت نشستم تا چشم‌هام باز بشه و بتونم راهم رو ببینم که چشمم به سجاده‌ی پهن شده‌ی وسط اتاق افتاد. با خیال راحت لبخندی زدم. پشیمون بوده و مطمئن بودم خدا توبه‌اش رو قبول می‌کنه. ایه‌ی قرآنی رو دیدم که میگه خدا توبه‌‌کنندگان رو دوست داره. با حال خوشی راه سرویس رو پیش گرفتم. در نیمه باز و صدای ضعیفی از داخل می‌اومد. آهسته در رو هول دادم و سرم رو از لای در رد کردم. شهاب بود که توی حمام و با برق خاموش خودش رو حبس کرده بود. صدایی مثل گریه‌ توی فضا پیچیده بود و تمام حال خوبم رو پروند. این‌ صدا رو خوب می‌شناسم. وقت‌هایی که میریم‌ امامزاده و از خودش گلایه داشت این صدا رو شنیده بودم. ولی الان چرا داره گریه می‌کنه؟ چرا یواشکی؟ شاید عذاب وجدان داره برای کاری که کرده! به حالت عادی برگشتم و چند قدمی با در سرویس فاصله گرفتم. _شهاب! شهاب! در رو باز کردم و بلندتر گفتم: _شهاب اینجایی؟ _آره عزیزم، الان میام. صداش گرفته بود و به زور داشت خودش رو عادی نشون می‌داد. دست و صورتم‌ رو شستم و بیرون اومدم. منتظر موندم تا شهاب بیرون بیاد و با هم بریم پایین. _سلام خانم، ساعت خواب. مدل شوخی کردنش عوض نشده بود! _سلام، چرا بیدارم نکردی؟ _مگه آدم دلش میاد فرشته‌ها رو بیدار کنه. بعدم خسته بودی. _آره خیلی، ولی شام درست نکردم. _الان با هم درست می‌کنیم. _چرا چشمات انقدر قرمزه؟ صدات هم گرفته! _چیزی نیست، احتمالا واسه همون آشغالیه که خوردم. لباس پوشید و در تمام مراحل حرف زد. _از الان به‌ مدت یک هفته در خدمت خانواده‌ام. قول میدم جز تفریح هم پام‌ رو از خونه بیرون نذارم. با تعجب نگاهش می‌کردم و اون هم از سکوت من سواستفاده می‌کرد و حرف می‌زد. حرف‌هایی از جنس غریب و عجیب. برای شام خودش دست به‌ کار شد و بچه‌ها رو قاطی کارش کرد. انقدر موقع غذا پختن با بچه‌ها بازی کرد و خندید که شک رو می‌شد از چهره‌ی پدر و مادرش هم دید. با آقاجون و مادرجون سریال می‌دیدیم و دائم اظهار نظر می کردیم که با زنگ مخصوص سرو غذا حواسمون جمع شد. _عزیزان محترم، شام مخصوص سرآشپز آماده‌اس. انگشت‌هاش رو بوسید و ادامه داد: _یه چی پختم دیگه عمرا دست پخت ستاره رو بخورین. چشم‌غره‌ای بهش رفتم و بلند شدم. _خدا عاقبت ما رو با این جونا بخیر کنه. آقاجون خندید و گفت: _بهتره بگی خدا عاقبت پسرت رو با این حرفی که زد بخیر کنه. 🌹رمان ستاره🍃 ✍🏻نویسنده ع. اکبری. ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ 🌹 🍃🌹 🌹🍃🌹 🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹