پرسه های اندیشه
🌹🍃🌹🍃🌹 🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹 🍃🌹 🌹 ★ســــــــتــاره★ #پارت417 دلخور و جوری که توجیحش قابل قبول نیست گفتم: _چر
🌹🍃🌹🍃🌹
🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹
🍃🌹
🌹
★ســــــــتــاره★
#پارت418
با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم. هوا تاریک بود و برق اتاق خاموش.
شهاب کنارم نبود و جای تعجب نداشت. معمولا خوابش کم بود و دیگه عادت داشتم به این مدل بیدار شدن.
نگاهم رو به ساعت شبنما و دایرهای روبهروم دادم. ساعت هشت بود. لبهی تخت نشستم تا چشمهام باز بشه و بتونم راهم رو ببینم که چشمم به سجادهی پهن شدهی وسط اتاق افتاد.
با خیال راحت لبخندی زدم. پشیمون بوده و مطمئن بودم خدا توبهاش رو قبول میکنه. ایهی قرآنی رو دیدم که میگه خدا توبهکنندگان رو دوست داره.
با حال خوشی راه سرویس رو پیش گرفتم. در نیمه باز و صدای ضعیفی از داخل میاومد.
آهسته در رو هول دادم و سرم رو از لای در رد کردم.
شهاب بود که توی حمام و با برق خاموش خودش رو حبس کرده بود. صدایی مثل گریه توی فضا پیچیده بود و تمام حال خوبم رو پروند.
این صدا رو خوب میشناسم. وقتهایی که میریم امامزاده و از خودش گلایه داشت این صدا رو شنیده بودم.
ولی الان چرا داره گریه میکنه؟ چرا یواشکی؟ شاید عذاب وجدان داره برای کاری که کرده!
به حالت عادی برگشتم و چند قدمی با در سرویس فاصله گرفتم.
_شهاب! شهاب!
در رو باز کردم و بلندتر گفتم:
_شهاب اینجایی؟
_آره عزیزم، الان میام.
صداش گرفته بود و به زور داشت خودش رو عادی نشون میداد.
دست و صورتم رو شستم و بیرون اومدم.
منتظر موندم تا شهاب بیرون بیاد و با هم بریم پایین.
_سلام خانم، ساعت خواب.
مدل شوخی کردنش عوض نشده بود!
_سلام، چرا بیدارم نکردی؟
_مگه آدم دلش میاد فرشتهها رو بیدار کنه. بعدم خسته بودی.
_آره خیلی، ولی شام درست نکردم.
_الان با هم درست میکنیم.
_چرا چشمات انقدر قرمزه؟ صدات هم گرفته!
_چیزی نیست، احتمالا واسه همون آشغالیه که خوردم.
لباس پوشید و در تمام مراحل حرف زد.
_از الان به مدت یک هفته در خدمت خانوادهام. قول میدم جز تفریح هم پام رو از خونه بیرون نذارم.
با تعجب نگاهش میکردم و اون هم از سکوت من سواستفاده میکرد و حرف میزد. حرفهایی از جنس غریب و عجیب.
برای شام خودش دست به کار شد و بچهها رو قاطی کارش کرد. انقدر موقع غذا پختن با بچهها بازی کرد و خندید که شک رو میشد از چهرهی پدر و مادرش هم دید.
با آقاجون و مادرجون سریال میدیدیم و دائم اظهار نظر می کردیم که با زنگ مخصوص سرو غذا حواسمون جمع شد.
_عزیزان محترم، شام مخصوص سرآشپز آمادهاس.
انگشتهاش رو بوسید و ادامه داد:
_یه چی پختم دیگه عمرا دست پخت ستاره رو بخورین.
چشمغرهای بهش رفتم و بلند شدم.
_خدا عاقبت ما رو با این جونا بخیر کنه.
آقاجون خندید و گفت:
_بهتره بگی خدا عاقبت پسرت رو با این حرفی که زد بخیر کنه.
🌹رمان ستاره🍃
✍🏻نویسنده ع. اکبری.
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
🌹
🍃🌹
🌹🍃🌹
🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹