پس از تو؛
خیلی وقت است خودم را گم کردهام؛ شما آن را ندیدهاید؟
شاید زیر درخت آلبالو نشسته و استراحت میکند یا در کوچه پس کوچههای قدیمی، قدم میزند.
نمیدانم...
شاید هم در کنار مادربزرگ نشسته و به داستانهایش گوش میدهد. هر از چند گاهی هم دست گرم و چروکیدهاش را میگیرد و نوازش میکند.
شاید چادر سفید گل قرمزش را پوشیده و در حیاط با دختر همسایه بغلی، عروسک بازی میکند.
یا در کنار آبی بی کران، دریا، به امواج خروشان نگاه میکند و با چوب نازکی که پیدا کرده است، مشق امروزش را تمرین میکند.
بابا آب داد. بابا بادام دارد.
نمیدانم کجاست یا حتی چه کار میکند...
در دشتی گلهای لاله را میچیند؟ میرقصد؟ نقاشی میکشد؟ در تنهایی خود غرق شده و به آسمان آبی بالای سرش نگاه میکند؟ یا شاید دل خود را باخته است؟ میخندد؟
نمیدانم...
نگرانش هستم!
شما آن را ندیدهاید؟!
درون توست
اگر خلوتی و انجمنی ست،
برون ز خویش کجا می روی؟ جهان خالی ست!
_بیدل دهلوی