eitaa logo
| پاتـوق مهـدویون |
4.2هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
8.3هزار ویدیو
170 فایل
[ وقف ِلبخند آســیدمهدی💚 ] . _سعی داریم مفید باشیم! . محتوا ؟ فاقد ثبات ؛ کپی ؟ روزمرگی‌ها نه ، بقیش حلالت مؤمن . . جهت ارتباط : @R_Aaa806
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃 🌸🍃 ❤️ 🍃 مشت زدم تو شڪمش و گفتم:«بی ادب!» بردم تو اتاقمو یہ شلوار لے ڪمرنگ داد دستم، با یہ لباس پرڪار و شلوغ رنگش بین صورتے و پوست پیازے بود!؛ رفتم تو ڪمد دیوارے پوشیدم ...... اومدم بیرون گفت:«اے خدااا!فرشتہ ڪے بودے تو!» تو دلم براش زبون در آوردم و گفتم《افشین!》 ولے بعد نگاش کردم و گفتم:«بعدش؟!» اومد طرفم، یہ دستہ از موهامو آورد جلو صورتم، قیچی زد زیرش داد زدم:«نگاااااار ! چیڪار میڪنے؟! اینا تا صدسال دیگہ، بلند نمیشن!» گفت:«برو ببینم دختر! انگار قرار فردا براش خواستگار بیاد، دوهفتہ دیگہ ام عروس بشہ، تا چہار سال دیگہ ڪہ تو عروس بشے، این گیسات رسیده تا شصت پات» گفتم:«برو بابا! ڪے بہ عروسے ڪار داره! آخہ مگہ من چہار سالمہ ڪہ موهامو چترے میچینے؟!» با لحن لوس و حال بہم زنے گفت:«مده عسلم!» بعدشم سشوار ڪشیدو چتریام پف ڪرد، یہ روسری از تو ڪمدم، ڪشید بیرون و به طرز عجیبے دور سرم پیچوندش؛ بعد با ذوق گفت:«حالا برو جلو آینہ!» خودمو ڪہ تو آینه دیدم، داشتم از خوشگلے خودم غش میڪردم! ولے واسہ اینڪہ نگار پررو نشه گفتم:«عوووق!!» اخم ڪردو گفت:«ڪج سلیقہ» 🍁به قلم بانو ح.جیم♡ 💠@Patoghemahdaviyoon 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃 🌸🍃 ❤️ 🍃 مشت زدم تو شڪمش و گفتم:«بی ادب!» بردم تو اتاقمو یہ شلوار لے ڪمرنگ داد دستم، با یہ لباس پرڪار و شلوغ رنگش بین صورتے و پوست پیازے بود!؛ رفتم تو ڪمد دیوارے پوشیدم ...... اومدم بیرون گفت:«اے خدااا!فرشتہ ڪے بودے تو!» تو دلم براش زبون در آوردم و گفتم《افشین!》 ولے بعد نگاش کردم و گفتم:«بعدش؟!» اومد طرفم، یہ دستہ از موهامو آورد جلو صورتم، قیچی زد زیرش داد زدم:«نگاااااار ! چیڪار میڪنے؟! اینا تا صدسال دیگہ، بلند نمیشن!» گفت:«برو ببینم دختر! انگار قرار فردا براش خواستگار بیاد، دوهفتہ دیگہ ام عروس بشہ، تا چہار سال دیگہ ڪہ تو عروس بشے، این گیسات رسیده تا شصت پات» گفتم:«برو بابا! ڪے بہ عروسے ڪار داره! آخہ مگہ من چہار سالمہ ڪہ موهامو چترے میچینے؟!» با لحن لوس و حال بہم زنے گفت:«مده عسلم!» بعدشم سشوار ڪشیدو چتریام پف ڪرد، یہ روسری از تو ڪمدم، ڪشید بیرون و به طرز عجیبے دور سرم پیچوندش؛ بعد با ذوق گفت:«حالا برو جلو آینہ!» خودمو ڪہ تو آینه دیدم، داشتم از خوشگلے خودم غش میڪردم! ولے واسہ اینڪہ نگار پررو نشه گفتم:«عوووق!!» اخم ڪردو گفت:«ڪج سلیقہ» 🍁به قلم بانو ح.جیم♡ 💠@Patoghemahdaviyoon 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃