eitaa logo
| پاتـوق مهـدویون |
4.2هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
8.3هزار ویدیو
170 فایل
[ وقف ِلبخند آســیدمهدی💚 ] . _سعی داریم مفید باشیم! . محتوا ؟ فاقد ثبات ؛ کپی ؟ روزمرگی‌ها نه ، بقیش حلالت مؤمن . . جهت ارتباط : @R_Aaa806
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊🌹🔹 🌹 🔹 🌹🕊 : بانو قدم خیر محمدی کنعانی🌹🍃 سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هریژ🌷🕊 :بانو بهناز ضرابی.. فصل یازدهم ..( قسمت سوم)🌹🍃 🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊 از پشت خمیده به نظر می آمد با موهایی آشفته و خاکی وشانه هایی افتاده و تکیده زیر لب گفتم: خدایا یعنی این مرد من است این صمد است جنگ چه به سرش آورده آرزو کردم خدایا پای جنگ را به خانه هیچ کس باز نکن.کمی بعد صدای شرشر آب حمام و خرخر آبی که توی راه آب می رفت تنها صدایی بود که به گوش می رسید. چراغ آشپزخانه را خاموش کردم. با اینکه نصف شب بود. به نظرم آمد خانه مثل اولش شده روشن و گروم و دل باز. انگار در و دیوار خانه دوباره به رویم می خندید. فردا صبح، صمد رفت کمی خرید کند. وقتی برگشت دو سه کیلو گوشت و دو تا مرغ و سبزی و کلی میوه خریده بود. گفتم: چقدر گوشت مهمان داریم؟! چه خبر است؟! گفت این بار که بروم اگر زنده بمانم دو سه ماهی بر نمی گردم. شاید هم تا عید نیایم. شاید هم تا آخر جنگ. گفتم اِ همین طوری می گویی ها. شاید جنگ دو سه سالی طول بکشد. گفت: نه خدا نکند به هر جهت آنجا خیلی بیشتر به من نیاز دارند. اگر به خاطر تو و بچه ها نبود این چند روز هم نمی آمدم. گوشت را گذاشتم توی ظرفشویی شیر آب را باز کردم رویش. دوباره گفتم: به خدا خیلی گوشت خریدی. بچه ها که غذا خور نیستند می ماند من یک نفر خیلی زیاد است. رفت توی هال. بچه ها را روی پایش نشاند و شروع کرد با آن ها بازی کردن. گفتم: صمد! از توی هال گفت: جان صمد! خنده ام گرفت گفتم: می شود امروز عصر بروم یک جایی. خیلی دلتنگم دلم پوسید توی این خانه. زود گفت: می خواهی همین الان جمع کن برویم قایش. شیر آب را بستم و گوشت های لخم و صورتی را توی صافی ریختم گفتم: نه... قایش نه... تا پایمان برسد آنجا تو غیبت می زند. می خواهم بروم یک جایی که فقط من و تو و بچه ها باشیم. آمد توی اشپزخانه بچه ها را بغل گرفته بود. گفت: هر چه تو بگویی. کجا برویم؟! گفتم: برویم پارک. پرده آشپزخانه را کنار زد و به بیرون نگاه کرد و گفت: هوا سرد است مثل اینکه نیمه آبان است ها، خانم بچه ها سرما می خوردند. گفتم: درست است نیمه آبان است اما هوا خوب است امسال خیلی سرد نشده است. گفت: قبول همین بعد از ظهر می رویم. فقط اگر اجازه می دهم یک تُک پا بروم سپاه و برگردم کار واجب دارم. خندیدم و گفتم: از کی تا به حال برای سپاه رفتن از من اجازه می گیری ؟! خندید و گفت: آخر این چند روز را به خاطر تو مرخصی گرفتم حق توست. اگر اجازه ندهی نمی روم. گفتم: بروم، فقط زود برگردی ها و گرنه حلال نیست. زود خدیجه و معصومه را زمین گذاشت و لباس فرمش را پوشید. بچه ها پشت سرش می رفتند و گریه می کردند بچه ها را گرفتم سر پله خم شده بود و داشت بند پوتین هایش را می بست. پرسیدم: ناهار چی درست کنم؟ بند پوتین هایش را بسته بود و داشت از پله ها پایین می رفت گفت: آبگوشت. آمدم اول به بچه ها رسیدم تر و خشکشان کردم. چیزی دادم خوردند و کمی اسباب بازی ریختم جلویشان و رفتم پی کارم. گوشت ها را خردکردم آبگوش را بار گذاشتم و مشغول پاک کردن سبزی ها شدم. ساعت دوازده و نیم بود همه کارهایم را انجام داده بودم غذا هم آماده بود. بوی گوشت لیمو عمانی خانه را پر کرده بود سفره را باز کردم ماست و ترشی و سبزی را توی سفره چیدم. بچه ها گرسنه بودند کمی آبگوشت تریت کردم و بهشان دادم سیر شدند رفتند گوشه اتاق و سرگرم با اسباببازی هایشان شدند. کنار سفره دراز کشیدم و چشم دوختم به در. ساعت نزدیک دو بود و صمد نیامده بود. یک باره با دای معصومه از خواب پریدم. ساعت سه بعد از ظهر بود کنار سفره خوابم برده بود. بچه ها دعوایشان شده بود و گریه می کردند کاسه های ترشی و ماست و سبزی ریخته بود وسط سفره. عصبانی شدم اما بچه بودند و عقلشان به این چیزها نمی رسید. سفره را جمع کردم و بردم توی آشپزخانه. بعد بچه ها را بردم دست و صورتشان را شستم. ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 ...‌ 🌹 🔹🌹 🌹🕊🌹 🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹 🌹🍃 ....🌹🍃 ....🌹
🌹🍃 : بانو قدم خیر محمدی کنعانی🌷🕊 سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هریژ🌹🍃 :بانو بهناز ضرابی.. فصل پانزدهم ..( قسمت اول)🌹🍃 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 به همین خاطر همان نصف شبی خانه را تمیز کردم لباس و وسایل بچه ها را آماده گذاشتم. بعد رفتم بخوابم. اما مگر خوابم می برد کمی توی جا غلت زدم که صدای در بلند شد خوشحال شدم گفتم حتما صمد است اما صمد کلید داشت رفتم و در را باز کردم خانم دارابی بود گفت: صدای آژیر آمبولانس شنیدم فکر کردم دردت گرفته دنبالت آمده اند. گفتم نه فعلا که خبری نیست. خانم دارابی گفت: دلم شور می زند امشب پیشت می مانم. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که حس کردم واقعا درد دارد سراغم می آید یک ساعت بعد حالم بدتر شد طوری که خانم دارابی رفت خواهر شوهرش را از خواب بیدار کرد آورد پیش بچه ها گذاشت.ماشینی خبر کرد و مرا برد بیمارستان. همین که معاینه ام کردند مرا فرستادند اتاق زایمان و یکی دو ساعت بعد بچه به دنیا آمد. فردا صبح همسایه ها آمدند بیمارستان و آوردندم خانه یکی از اتاق را تمیز می کرد یکی به بچه ها می رسید یکی غذا می پخت و چند نفری هم مراقب خودم بودند خانم دارابی کسی را فرستاد سراغ شینا و حاج آقایم. عصر بود که حاج آقا تنهایی آمد. مرا که توی رختخواب دید ناراحت شد به ترکی گفت: دختر عزیز و گرامی بابا چرا این طور به غریبی افتادی عزیز کرده بابا تو که بی کس و کار نبودی. بعد آمد و کنارم نشست و پیشانی سردم را بوسید و گفت: چرا نگفتی بچه ات به دنیا آمده گفتند مریضی شیناهم حالش خوب نبود نتوانست بیاید همان شب حاج‌آقایم رفت دنبال برادر شوهرم آقا شمس الله که با خانمش همدان زندگی می کردند خانم او را آورد پیشم بعد کسی را فرستاد دنبال شینا و خودش هم کارهای خرید بیرون را انجام داد. یک هفته ای گذشته بود شینا حالش خوش نبود نمی توانست کمکم کند می نشست بالای سرم و هی خودش را نفرین می کرد که چرا کاری از دستش بر نمی آید. حاج آقایم این وضع را که دید شینا را فرستاد قایش. خواهرها هم دو سه روز اول ماندند و سر خانه و زندگی شان. فقط خانم شمس الله پیشم بود، که یکی از همسایه ها آمد و گفت: حاج آقایتان پشت تلفن است با شما کار دارد. معصومه زن آقا شمس الله کمکم کرد و لباس گرمی تنم پوشاند و چادرم را روی سرم انداخت دستم را گرفت و رفتیم خانه همسایه. گوشی تلفن را که بر داشتم نفسم بالا نمی آمد. صمد از آن طرف خط گفت: قدم جان تویی؟! گفتم: سلام. تا صدایم را شنید مثل همیشه شروع کرد به احوال پرسی می خواست بداند بچه به دنیا آمده یا نه اما انگار کسی پیشش بود و خجالت می کشید به همین خاطر پشت سر هم می گفت: تو خوبی؟ سالمی حالت خوب است؟ من هم از او بدتر چون زن همسایه و معصومه کنارم نشسته بودند خجالت می کشیدم بگویم: آره بچه به دنیا آمده. می گفتم من حالم خوب است. تو چطوری؟ خوبی؟ سالمی معصومه با ایما و اشاره می گفت: بگو بچه به دنیا آمد بگو. از همسایه خجالت می کشیدم. معصومه که از دستم کفری شده بود گوشی را گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت: حاج آقا مژده بده بچه به دنیا آمد قدم راحت شد. صمد آن قدر ذوق زده شده بود که یادش رفت بپرسد حالا بچه دختر است یا پسر گفته بود: خودم را فردا می رسانم. از فردا صبح چشمم به در بود تا صدای تقه در می آمد به هول از جا بلند می شدم و می‌گفتم: حتما صمد است آن روز که نیامد هیچ هفته بعد هم نیامد. دو هفته گذشت. از صمد خبری نشد همه رفته بودند و دست تنها مانده بودم با پنج تا بچه و کلی کار و خرید و پخت و پز و رفت روب. خانم دارابی تنها کسی بود که وقت و بی وقت به کمکم می آمد اما او هم گرفتار شوهرش بود که به تازگی مجروح شده بود صبح زود بنده خدا می آمد کمکی به من می کرد بعد می رفت سراغ کارهای خودش گاهی هم می ایستاد پیش بچه ها تا به خرید بروم. ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 ...‌ 🌹 🔹🌹 🌹🕊🌹 🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹 🌹🍃 ....🌹🍃 ....🌹🍃
🌹🍃 : بانو قدم خیر محمدی کنعانی🌷🕊 سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هریژ🌹🍃 :بانو بهناز ضرابی.. فصل پانزدهم ..( قسمت دوم)🌹🍃 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 آن روز صبح خانم دارابی مثل همیشه آمده بود کمکم. داشتم به بچه ها می رسیدم آمد، نشست کنارم و کمی درد و دل کرد. شوهرش به سختی مجروح شده بود از طرفی خیلی هم برایشان مهمان می آمد. دست تنها مانده بود و داشت از پا در می آمد. گرم تعریف بودیم که یک دفعه در باز شد و برادرم آمد توی اتاق. من و خانم دارابی از ترس تکانی خوردیم. برادرم که دید زن غریبه توی خانه هست در را بست و رفت بیرون. بلند شدم و رفتم جلوی در. صمد و برادرم ایستاده بودند پایین پله ها. خانم دارابی صدای سلام و احوال پرسی ما را که شنید از اتاق بیرون آمد و رفت. برادرم خندید و گفت: حاجی ما را باش فکر می کردیم به این ها خیلی سخت می گذرد بابا این ها که خیلی خوش اند. نیم ساعت است پشت دریم. آن قدر گرم تعریف اند که صدای در را نشنیدند. صمد گفت: راست می گوید: نمیدانم چرا کلید توی قفل نمی چرخید. خیلی در زدیم بالاخره در را باز کردیم. همین که توی اتاق آمدند صمد رفت سراغ قنداقه بچه آن را برداشت و گفت: سلام خانمی یا آقا؟! من بابایی ام مرا می شناسی؟! بابای بی معرفت که می گویند منم. بعد به من نگاه کرد چشمکی زد و گفت: قدم جان ببخشید مثل همیشه بد قول و بی معرفت و هر چه تو بگویی. فقط خندیدم چیزی نمی توانستم پیش برادرم بگویم. به برادرم نگاه کرد و گفت: سفارش ما را پیش خواهرت بکن. برادرم به خنده گفت: دعوایش نکنی گناه دارد. بچه ها که صمد را دیده بودند مثل همیشه دوره اش کرده بودند همان طور که بچه ها را می بوسید و دستی روی سرشان می کشید می گفت: اسمش را چی گذاشتید گفتم: زهرا تازه آن وقت که فهمید بچه پنجمش دختر است گفت : چه اسم خوبی یا زهرا. سال ۱۳۶۵ سال سختی بود. در بیست و چهار سالگی مادرپنج تا بچه قدو نیم قد بودم دست تنها از پس همه کارهایم بر نمی آمدم. اوضاع جنگ به جاهای بحرانی رسیده بود. صمد درگیر جنگ و عملیات های پی در پی بود. خدیجه به کلاس دوم می رفت معصومه کلاس اولی بود به خاطر درس و مدرسه بچه ها کمتر می توانستم به قایش بروم پدرم به خاطر مریضی شینا دیگر نمی توانست به ما سر بزند خواهرهایم سخت سرگرم زندگی خودشان و مشکلات بچه هایشان بودند اغلب وقت ها که از خواب بیدار می شدم تا ساعت ده یازده شب سرپا بودم به همین خاطر کم حوصله، کم طاقت و همیشه خسته بودم. دی ماه آن سال عملیات کربلای ۴ شروع شد از برادرهایم شنیده بودم صمد در این عملیات شرکت دارد و فرماندهی می کند. برای هیچ عملیاتی این قدر بی تاب نبودم و دل شوره نداشتم از صبح که از خواب بیدار می شدم بی هدف از این اتاق به آن اتاق می رفتم. گاهی ساعت ها تسبیح به دست روی سجاده به دعا می نشستم رادیو هم از صبح تا شب روی طاقچه روشن بود و اخبار عملیات را گزارش می کرد چند روزی بود مادر شوهرم پیش ما. او هم مثل من بی تاب و نگران بود. بنده خدا از صبح تا شب نقل زبانش یا صمد و یا ستار بود. یک رروز عصر همان طور که دو نفری ناراحت و بی حوصله توی اتاق نشسته بودیم شنیدیم کسی در می زند بچه ها دویدند و در را باز کردند آقا شمس الله بود از جبهه آمده بود ناراحت و پکر. فکر کردم حتما صمد چیزی شده. مادر شوهرم ناله و التماس می کرد اگر چیزی شده به ما هم بگو. آقاشمس الله از چشم مادرشوهرم به من اشاره کرد بروم آشپزخانه. به بهانه درست کردن چای رفتم و او آرام ریز ریز گفت: قدم خانم ببین چی می گویم گفت: نه جیغ و داد کن و نه سر و صدا. مواظب باش مامان نفهمد. دست و پایم یخ کرده بود تمام تنم می لرزید تکیه ام را به یخچال دادم و زیر لب نالیدم یا حضرت عباس صمد طوری شده؟ آقا شمس الله بغض کرده بود سرخ شد آرام و شکسته گفت: ستار شهید شده. آشپزخانه دور سرم چرخید دستم را روی سرم گذاشتم نمی دانم چه بگویم لب گزیدم فقط توانستم بپرسم؟ کی؟! آقا شمس الله اشک چشم هایش را پاک کرد و گفت: تو را خدا کاری نکن مامان بفهمد. بعد گفت: چند روزی می شود باید هر طور شده مامان را ببریم قایش. بعد از آشپزخانه بیرون رفت نمی دانستم چه کار کنم.به بهانه چای دم کردن تا توانستم توی آشپزخانه ماندم و گریه کردم. هر کاری می کردم نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم. ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 ...‌ 🌹 🔹🌹 🌹🕊🌹 🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹 🌹🍃 ....🌹🍃 ...
🌹🍃 : بانو قدم خیر محمدی کنعانی🌷🕊 سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هریژ🌹🍃 :بانو بهناز ضرابی.. فصل هفدهم ..( قسمت اول)🌹🍃 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 گفت منطقه که رسیدیم از هم جدا شدیم صمد رفت دنبال کارهای خودش از او خبر ندارم من دنبال ستار بودم پیدایش نکردم. فکر کردم پدر شوهرم به خاطر اینکه ستار را پیدا نکرده این قدر ناراحت است تعارفشان کردم بیایند تو. اما ته دلم شور می زد. با خودم گفتم اگر راست می گوید چطور با برادرم آمده امین که قایش بود خبر دارم که قایش بوده نکند اتفاقی افتاده دوباره پرسیدم راست می گویید از صمد خبر ندارید؟ حالش خوب است؟ پدر شوهرم با اوقات تلخی گفت گفتم که خبر ندارم خیلی خسته ام جایم را بنداز بخوابم. با تعجب پرسیدم می خواهید بخوابید؟! هنوز سر شب است بگذارید شام درست کنم. گفت: گرسنه نیستم خیلی خوابم می آید جای من و برادرت را بینداز بخوابیم. بچه ها دایی شان را دوره کرده بودند احوال شینا را از او پرسیدم جواب درست و حسابی نداد توی دلم گفتم: نکند برای شینا اتفاقی افتاده برادرم را قسم دادم گفتم : جان حاج آقا راست بگو. شینا چیزی شده؟ امین هم مثل پدر شوهرم کلافه بود گفت : به ولله طوری نشده حالش خوب است می خواهی بروم فردا بیاورمش خیالت راحت شود؟ دیگر چیزی نگفتم و رفتم جای پدر شوهرم را انداختم. او که رفت بخوابد من هم بچه ها را به برادرم سپردم و رفتم خانه خانم دارابی جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: میخواهم زنگ بزنم سپاه و از صمد خبر بگیرم. خانم دارابی که همیشه با دست و دل بازی تلفن را پیشم می گذاشت و خودش از اتاق بیرون می رفت تا من بدون رودربایستی تلفن بزنم این بار نشست کنار تلفن و گفت: بگذار من شماره می گیرم. نشستم رو به رویش هی شماره می گرفت و هی قطع می کرد می گفت:مشغول است نمی گیرد انگار خط ها خراب است. نیم ساعت نشستم و به شماره گرفتنش نگاه کردم انگار حواسش جای دیگری بود زیر لب با خودش حرف می زد هنوز یکی دو شماره نگرفته قطع کرد گفتم اگر نمی گیرد می روم دوباره می آیم. بچه ها پیش برادرم هستند شام شان را می دهم و بر می گردم . برگشتم خانه برادرم پیش بچه ها نبود رفته بود آن یکی اتاق پیش پدر شوهرم. داشتند تا صدای آهسته با هم حرف می زدند تا مرا ساکت شدند . دل شوره ام بیشتر شد گفتم: چرا نخوابیدید؟!طوری شده؟!تو را به روح ستار، اگر چیزی شده به من هم بگویید دلم شور می زند. پدر شوهرم رفت تو جایش دراز کشید و گفت: نه عروس جان. چیزی نشده داریم دو سه کلام حرف مردانه می زنیم تعریف خانوادگی است چی قرار است بشود اگر اتفاقی افتاده بود که حتما به تو هم می گفتیم. برگشتم توی هال باید برای شام چیزی درست می کردم زهرا و سمیه و مهدی با هم بازی می کردند خدیجه و معصومه هم مشق می نوشتند. از دل شوره داشتم می مردم دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردم گذشتم دوباره رفتم خانه خانم دارابی. گفتم: تو را به خدا یکی زنگی بزن به حاج آقایتان احوال صمد را از او بپرس. خانم دارابی بی معطلی گفت: اتفاقا چند دقیقه پیش با حاج آقا حرف می زدم گفت حال حاج آقای شما خوب خوب است گفت حاجی الان پیش ماست. از خوشحالی می خواستم بال در آوردم گفتم: الهی خیر ببینی قربان دستت پس بی زحمت دوباره شماره حاج آقایتان را بگیر. تا صمد نرفته با او حرف بزنم. خانم دارابی اول این دست و آن دست کرد بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد. تلفنشان مشغول است دست آخر هم گفت ای داد و بی داد انگار تلفن قطع شد از دست خانم دارابی کفری شدم خداحافظی کردم و آمدم خانه خودمان. دیگر بد جوری به شک افتاده بودم و او هم خبردار بود همین که به خانه رسیدم دیدم پدر شوهرم و برادرم نشسته اند توی هال و قرآنی را که روی طاقچه بود برداشتند و دارند وصیت نامه صمد را می خوانند پدر شوهرم تا مرا دید وصیت نامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت خوابمان نمی آید آمدیم کمی قرآن بخوانیم. لب گزیدم از کارشان لجم گرفته بود گفتم چی از من پنهان می کنید اینکه صمد شهید شده قرآن را از پدر شوهرم گرفتم و روی سینه ام گذاشتم و گفتم: صمد شهید شده می دانم. پدر شوهرم با تعجب نگاه کرد و گفت: کی گفته یک دفعه برادرم زد زیر گریه. من هم به گریه افتادم قرآن را باز کردم. وصیت نامه را برداشتم بوسیدم و گفتم :صمد جان بچه هایت هنوز کوچک اند این چه وقت رفتن بود بی معرفت بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم. ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 ...‌ 🌹 🔹🌹 🌹🕊🌹 🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹 🌹🍃 ....🌹🍃 ....🌹🍃
🖤 دیده ی پیغمبر از غم تر شده لاله ی کاشانه اش پرپر شده می زند آتش به جانش این مَحَن دخترش فاطمه بی مادر شده...!:)💔
🌺بسم الله الرحمن الرحیم🌺 💠 حکایت شنیدنی علامه جعفری از جشن غدیر 🔹 مرحوم علامه محمد تقی جعفری نقل می کرد: 🔸یکی از نوه های مرحوم مورخ الدوله سپهر نویسنده کتاب ناسخ التواریخ به منزل ما آمد و اظهار داشت در شب عید غدیر در منزلی در شمال تهران، جشنی برقرار است و علاقه مندم شما هم در آن شرکت کنید. گفت: در این جشن تعداد زیادی از رجال لشکری و کشوری هستند. من تصور می کنم که اگر شما تشریف بیاورید و در آن محفل، مطالبی نیز بفرمایید مؤثر واقع شود. 🔹 محل برگزاری جشن،منزلی بزرگ و تقریبا جنگل مانند بود و بخش هایی از آن،به صورت آب نماهای بسیار بزرگ بود و به هرحال،باغی بود که کمتر نمونه آن را دیده بودم. وارد جلسه شدیم. دیدم سالنی بسیار بزرگ است که انواع و اقسام میوه ها و شیرینی ها جهت پذیرایی از حضار در آن چیده شده است. در ادامه برنامه برخی از اینها آمدند و در وصف امیرالمؤمنین (علیه السلام) اشعاری خواندند.برخی از شعرها خوب بود و برخی نیز سطحی نداشت... 🔸 من دیگر خسته شده بودم و بنا داشتم که بلند شوم که از در مجلس سیّدی با ظاهری بسیار ساده وارد شد و حتی کفش خود را برداشت و به داخل آورد که البته در آنجا این کار، خلاف عادت بود و پیدابود که صاحب مجلس و تعدادی دیگر ناراحت شده اند. 🔹عموم حضار به سید نگاهی تحقیر آمیز داشتند. کسی به او احترامی نگذاشت، ولی من در مقابلش به احترام برخاستم و او نیز سری تکان داد. سید،جوان بود و با یک طمأنینه و اطمینان خاصی بر روی زمین نشست و کسی هم تعارف نکرد که روی صندلی بنشیند. 🔸بالاخره نوبت به اشعرالشعرا رسید و از او دعوت کردند که بیاید و اشعارش را بخواند. این شاعر با یک طمطراقی آمد و شروع به قرائت اشعار نمود. 🔹 وقتی بیت اول را خواند هر چند بد نبود ولی سید یک اشکال جدی به آن وارد کرد. اشعرالشعرا محل نگذاشت و بیت دوم را خواند. دوباره سید ایراد گرفت. شاعر همچنان توجه نمی کرد. وقتی بیت سوم را خواند،سید گفت: این هم اشکال دارد. شاعر عصبانی شد و گفت: چرا؟ سید گفت: خوب،این را اول می پرسیدی. الان برایت توضیح می دهم. 🔸 سید بحثی از معانی بیان و صنایع ادبی را به صورت خیلی خلاصه بیان کرد... دیدم که دریایی است بیکران... چند نفر از حضار آمدند و احترام کردند و به زور سید را به بالای مجلس بردند. 🔹 در این هنگام یکی از حضار به سید گفت: اولا خوش آمدید، هر چند که نمیدانیم چطور آمدید. دوم این که آیا خودتان هم شعر می گویید؟ سید گفت: گاهی اوقات. گفتند: می شود یکی از سروده های خود را بخوانید؟ گفت: آری و حتی میتوانم همین الان شعر تازه بگویم. گفتند: پس بفرمایید. گفت: نه، چرا که ممکن است بگویید این اشعار را قبلا گفته ای. شما بگویید که چه بسرایم؟ 🔸 اینها با حالت اعجاب آمیز نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند: غزلی بگویید در مدح امیرالمؤمنین که دو بیت اول عاشقانه باشد و بیت سوم این باشد که اگر علی به خاری نگاه کند،گلستان می شود و بیت چهارم این باشد که اگر معصیت کاران عالم حتی فرعون توسل به علی پیدا کنند بهره مند می شوند. خلاصه، محدوده را برای او خیلی تنگ کردند. 🔹 سید قبل از شروع نگاهی به حضار کرد که کسی اشعار او را ننویسد. من زیر عبا خودکار و کاغذ را آماده کردم تا اشعار را یادداشت کنم. فهمید اما اعتراضی به من نکرد. سید شعر را این گونه آغاز کرد: گر شمیمی ز سر طرّه جانان خیزد تا قیامت ز صبا رایحه جان خیزد واله ام من که چو ازخواب تو بیدار شوی زچه رو از سر چشمان تو مژگان خیزد؟ علی عالی اعلا که ز بیم نهلش روح از کالبد عالم امکان خیزد گر به خاری کند از قاعده لطف نظر از بن خار، دو صد روضه رضوان خیزد گر زند دست به دامان ولایش فرعون از لحد با دو کف موسی عمران خیزد داورا! دادگرا! جانب "جدّا" نظری کز پی مدح تو چون بحر به طوفان خیزد ... 🔸 معلوم شد که اسمش جدّا و قمی است. ح 🔹 پس از خواندن شعر، سید خطاب به حاضران گفت: آقایان! علی(علیه السلام) ازاین جلسات که دور هم بنشینید و انواع غذاها را بخورید و چند بیت هم شعر بخوانید راضی نیست. علی مرد است و مردان را دوست دارد. اگر مرد هستید و مردانگی دارید بروید سراغ محرومان، دردمندان و فقرا. یعنی همان کسانی که مورد عنایت علی بودند. اینجا نشسته اید و غذاها، شیرینی ها و شربت های خوشمزه می خورید بعد می روید خانه و فکر می کنید که در مدح علی شعر گفته اید. صریح بگویم که باید وضعتان را عوض کنید و بروید سراغ محرومان جامعه. 🔸این را گفت و کفش خود را برداشت و از مجلس بیرون رفت. پس از رفتن او تا مدتی همه بهت زده بودند... آن شب شاهد بودم که تعدادی از آنها بسیار گریه می کردند. آقای سپهر، بعدها می گفت: تعدادی از آنها زندگی شان را تغییر دادند و رفتند و به رسیدگی به محرومان پرداختند. 📚ابن سینای زمان ص 102 - 97. به نقل از مرحوم سید علی اکبر پرورش. _
+امام صادق علیه السلام : هنگامی که شب قدر فرا رسد که در آن شب هر امر محکمی یک منادی در آن شب از درون ندا می زند؛ همانا خداوند تعالی بدرستی که هر آنکس را که در این شب به زیارت قبر امام حسین علیه السلام آمده را آمرزید. •°پس رفقا بخوانیم زیارت امام حسین (ع)
برایم جالب بود ، حتی حواسش به کفش های دم در هم بود😐 چندین مرتبه ذکر خیر پدرم را کشید وسط برای اینکه صادقانه سیر تا پیاز زندگی اش را برای او گفته بود . یادم نیست از کجا شروع شد که بحث کشید به مهریه .. پرسید :«نظرتون چیه ؟» گفتم :«همون که حضرت آقا میگن !» بال در آورد قهقهه زد :« یعنی چهارده تا سکه !» از زیر چادر سرم را تکان دادم که یعنی بله !☺️ می خواست دلیلم را بداند ‌. گفتم :« مهریه خوشبختی نمیاره!» حدیث هم برایش خواندم :«بهترین زنان امت زنی است که مهریه او از دیگران کمتر باشد !» این دفعه من منبر رفته بودم 😉 دلش نمی آمد صحبتمان تموم شود حس می کردم زور می زند سر بحث جدیدی را باز کند سه تا نامه جدید نوشته بود برایم 😅 گرفت جلویم و گفت :«راستی سرم بره هیئتم ترک نمیشه !» از ته دلم ذوق کردم 😍 نمی دانم اوهم از چهره ام فهمید یا نه ، چون دنبال این طور آدمی می گشتم حس می کردم حرف دیگری هم دارد ، انگار مزه مزه می کرد ... گفت :«دنبال پایه می گشتم ، باید پایه م باشید نه ترمز! زن اگر حسینی باشه ، شوهرش زهیر می شه !»☺️ بعد هم نقلی قولی از شهید سید مجتبی علمدار به میان آورد : «هرکس رو که دوست داری ، باید براش ارزوی شهادت کنی!
دوسه هفته می رفتم و فقط تماشایش می کردم ، چنان با ولع میخورد، که انگار از قحطی برگشته 😐 با اصرارش حاضر شدم فقط یه لقمه امتحان کنم ، مزه اش که رفت زیر زبانم ، کله پاچه خور حرفه ای شدم . به هر کس می گفتم کله پاچه خوردم و خیلی خوشمزه بود و پشیمان هستم که چرا تا به حال نخورده ام ، باور نمی کرد . می گفتند :« تو؟ تو با این همه ادا و اطوار ؟» 😑 قبل از ازدواج خیلی پاستوریزه بودم ، همه چیز باید تمیز می بود ، سرم می رفت ، دهن زده کسی را نمی خوردم . بعد از ازدواج به خاطر حشر و نشر با محمد حسین خیلی تغییر کردم . کله پاچه که به سبد غذایی ام اضافه شد هیچ ، دهنی اقا رو هم می‌خوردم😐 اگر سردردی ، مریضی یا هر مشکلی داشتیم ، معتقد بودیم برویم هیئت خوب می شویم.. می گفت :« می شه توشه تموم عمر و تموم سالت رو در هیئت ببندی !» در محرم بعضی ها یک هیئت که بروند می گویند بس است ، ولی او از این هیئت بیرون می آمد می رفت هیئت بعدی😂 یک سال روز عاشورا از شدت عزاداری ، چند بار آمپول دگزا زد . بهش می گفتم :« این آمپول ضرر داره !» ولی او کار خودش را می کرد . آخر سر که دیدم حریف نیستم ، به پدر و مادرم گفتم :« شما بهش بگین!» ولی باز گوشش یه این حرفا بدهکار نبود . خیلی به هم ریخته می شد . ترجیح می دادم بیشتر در هیئت باشد تا در خانه، هم برای خودش بهتر بود ، و هم برای بقیه . می دانستم دست خودش نیست ، بیشتر وقت ها با سر و صورت زخم و زیلی از هیئت می آمد بیرون. هر وقت روضه ها اوج می گرفت و سنگین می شد ، دلم هری می ریخت 😢 دلشوره می افتاد به جانم که الان آن طرف خودش را می زند ، معمولا شالش را می انداخت روی سرش که کسی اثر لطمه زنی هایش را نبیند ، مادرم می گفت : « هروقت از هیئت برمی گرده ، مثل گلیه که شکفته !» داخل ماشین مداحی می گذاشت . با مداح همراهی می کرد و یک وقت هایی پشت فرمان سینه می زد. شیشه ها را می داد بالا ، صدا را زیاد می کرد ، آن قدر که صدای زنگ گوشیمان را نمی شنیدیم😅 ♥️🌱
‹مسیحاۍ ِعشق› ‹پارت ِدو› - اینا چیه پوشیدی؟ خودم را به نفهمیدن می زنم - اینا رو باهم خریدیم مامان ! - بله،ولی نه با این ست رنگی ! نگاش کن؛سر تا پا سیاه،سر تا پا مشکی .. دل خودت نمی گیره با اینا؟برو عوضشون کن ! میخواهم چیزی بگویم اما صدای بوق ماشین نمیگذارد که جوابش را بدهم . - بابا اومد مامان،من برم؟ با دلخوري اخم کرده - از این به بعد درست و حسابی لباس بپوش نیکی؛به فکر آبروی ما باش لطفا ! - خداحافظ .. باز هم جوابم را نمی دهد،چهارسالی می شود که عقایدمان از هم دور است،شکاف بینمان پرنشدنی است .. در را باز می کنم،سوزسرمای آبان صورتم را می سوزاند؛چانه ام را در یقهی پالتویم فرو میکنم و دستهایم را در جیبم کل حیاط را تا خیابان میدوم و در را باز میکنم . بابا پشت فرمان نشسته؛ کت و شلوار قهوهای پوشیده و عینک خلبانی زده . مثل همیشه خوش تیپ و باابهت ! در را باز میکنم و می نشینم: - سلام بابا .. - سلام . مامان نیست،برای همین جواب سلامم را میدهد . چقدر دلم تنگ شده براي مهربانیهایش .. همهی این سختگیریها خواستهی مامان است؛ شاید اگر این کارهایش نبود،بابا تا حالا با کارهایم کنار آمده بود. - مامانت دید با این لباس ها اومدی بیرون؟ سرتکان میدهم: - بله و سکوت بینمان حکمرانی میکند؛ چند سال است که مکالماتمان طولانی تر نشده. دستور،دستورِ مامان است،من ممنوع الصحبتم. تا شاید این به قول خودش،ناهنجاریها از سرم بیفتد .. هرچند گفتگویی هم نمیتواند شکل بگیرد؛ دنیای ما با هم فرق دارد . گزارشگر رادیو،با حرارت مسابقهی فوتبال را گزارش می دهد بابا اصلا اهل فوتبال نیست،میدانم قبل از سوار شدن من،موزیک را خاموش کرده به احترام اعتقادات من . این کارهایش را دوست دارم .. تمام مسیر سکوت بینمان را صداي رادیو میشکند بابا جلوی یک ساختمان میایستد؛ بدون هیچ حرفی ڀیاده میشود،من هم به تبعیت از او . نگاهم به ساختمان میافتد . از آموزشگاه هاي معروف است،ساختمانی بلند با سنگ نمای تیره با بابا داخلش میرویم؛ بابا دکمهی آسانسور را میزند،چند لحظه بعد آسانسور میایستد معلوم است ساختمان بزرگیاست داخل آسانسور میشوم و بابا دکمهی طبقه چهارم را فشار میدهد،آسانسور با تکان خفیفی حرکت میکند و صدای موسیقی بیکلام در فضایش میپیچد به طرف آینه برمیگردم و تار مویی که از زیر مقنعه بیرون زده،آرام به زیر حجابم هدایت میکنم آسانسور میایستد و صدای ضبط شده،ورودمان را به طبقهی چهارم خوش آمد میگوید . پا در سالن میگذاریم،چند میز گوشهی سالن گذاشتهاند و چهار،پنج کلاس در اطراف میبینم بابا به طرف یکی از میزها میرود: - سلام برای ثبتنام دخترم اومدم . دختري که پشت میز نشسته،بلند میشود: - بله خیلی خوش اومدین، بفرمایید بشینید خواهش میکنم . کنار بابا مینشینم،دختر وضع ظاهری خوبی ندارد،مانتو تنگ سرخ به تن دارد و آرایش غلیظش چشم را میزند !
‹مسیحاۍ ِعشق› ‹پارت ِچہار› - بله استاد - خانم نیایش مِن بعد همراه ما هستن خب بهتره بریم سراغِ .. صدای در،حرف استاد را قطع میکند - بفرمایید . در باز میشود و دختر چادری با صورتی سبزه و چشم و ابرویی مشکی،در چهارچوب در ظاهر میشود اولین چیزي که نگاه را درگیر میکند،چهرهی معصوم و دوستداشتنیاش است که بدون آرایش قشنگ و زیباست .. نفسنفس میزند با حسرت به چادر روی سرش خیره می شوم . - ببخشید استاد - خانم زرین بفرمایید؛ نزدیک بود درسو بدون شما شروع کنیم ! راستی خانم نیایش همکلاسی جدیدتون هستن دختر به طرفم میآید و وسایلش را روی صندلی کنار من میگذارد . - سلام؛ من فاطمه ام،فاطمه زرین ! - نیکی نیایش هستم ! هردو همزمان میگوییم: - خوشبختم ! آرام میخندیم،چقدر جذاب و عالی .. استاد سرفهی کوتاهی میکند و به طرف تخته برمیگردد و مشغول نوشتن میشود فاطمه آرام به طرف جلو خم میشود و سمت راستمان،جایی که آن پسر نشسته،نگاه میکند ناخودآگاه رد نگاهش را دنبال میکنم؛ همان پسر،دست چپش را بالا میآورد،اخم روی ابروهایش دویده،با دست راست ساعتش را نشان میدهد و چیزهایی زیرلب میگوید .. به طرف فاطمه برمیگردم؛ با شیطنت،چشمک میزند و میخندد ! پسر به سختی خندهاش را کنترل میکند،آرام سرش را پایین میاندازد و ریز میخندد متحیرم .. نه به چادرش،نه به این کارهایش ! نکند مثل آدم هایی باشد که مامان همیشه میگوید؟ به خودم نهیب می زنم: - قضاوت ممنوع .. کلاس تمام شده؛ میخواهم از کلاس خارج شوم که فاطمه صدایم میزند: - نیکی جون؟ برمیگردم،دستش را به طرفم دراز میکند: - دوستیم دیگه؟ نمیدانم چه بگویم،اول که دیدمش از ته دل آرزو کردم که دوستم باشد اما .. ناچار دست می دهم: - معلومه میخندد .. لبخند،زیباییاش را دوچندان میکند شاید من اشتباه کردم،شاید .. شاید باید به او فرصت دهم ! شاید او دوست خوبی برایم شود، جایگزین این همه تنهایی .. کسی از پشت صدایش میزند: - فاطمه؟ هر دو برمیگردیم،همان پسر است ! حس میکنم،مغزم منفجر می شود - باز جزوه ات رو جا گذاشتی و جزوه را به دست فاطمه می دهد فاطمه میخندد: - من اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم؟ حس میکنم محتویات معدهام میخواهد از دهانم بیرون بزند؛ شرمم میآید از این حجم وقاحت .. به سرعت از آنها فاصله میگیرم . حرفهای مامان مثل پتک بر سرم فرود میآید: - همهی مذهبیا مثل مان،فقط هرچی که دارن تو ظاهـره ! پلهها را با سرعت پایین میروم . حرفهای مامان،کاسهی سرم را میترکاند: - تو فکر میکنی همهی مذهبیا مریم مقدس ان؟ نه جونم ! کارای اونا همش ریاست .. فقط واسه گول زدن امثال توعه !
پدر و مادرم می گفتند : « نخور فشارت می افته! » اما محمدحسین برایم می خرید.. داخل اتاق صدایم میزد : « بیا باهات کار دارم!» لواشک و قره قوروتها را یواشکی به من می داد و با خنده می گفت : « زن مارو! باید مثه معتادا بهش جنس برسونیم ! » 😂 نمی توانستم زیاد در هیئت ها شرکت کنم . وقتی میدید مراعات می کنم ، خوشحال می شد و برایم غذای تبرکی می آورد 🙃 برای خواندن خیلی از دعاها و چله ها کمکم می کرد . پا به پایم می آمد که دوتایی بخوانیم. بعضی را خودش تنهایی می خواند 😂 زیاد تربت به خوردم میداد. به خصوص قبل از سونوگرافی و آزمایش ها.. خودش از کربلا آورده بود و می گفت : « اصل اصله!» اسم بچه را از قبل انتخاب کرده بودیم : امیرحسین در اصل ، امیرحسین اسم بچه اولمان بود . به پیشنهاد یکی از علمای تهران ، گذاشتیم امیرمحمد . گفته بود : « اسم محمد رو بذارید روش تا به برکت این اسم ، خدانظر كنه و شفا بگیره ! » می گفت : « اگه چهار تا پسر داشته باشم ، اسم هرچهارتاشون رو میذارم حسین ! »😁 با کمک مادرم ، داخل ماشین نشستم . راه افتاد . روضه گذاشت ، روضه حضرت علی اصغر.. سه تایی تادم در بیمارستان گریه کردیم برای شیرخواره امام حسین (ع)💔 زایمانم در بیمارستان خصوصی بود .. لباس مخصوص پوشید آمد داخل اتاق . به نظرم پرسنل بیمارستان فکر می کردند الان گوشه ای می نشیند و لام تا کام حرف نمی زند.. برعکس ، روی پایش بند نبود ، هی قربان صدقه ام می رفت😂 ♥️🌱