‹ پناهگاه شعر ›
دستانت را اندکی به من امانت بده ..
میخواهم با آنها ،
گره از بافتههای اندوهم بگشایم : )
علاج درد مشتاقان طَبیب عام نشناسد ؛
مَگر لیلی کُند درمان غَم مجنون شیدا را.
‹ پناهگاه شعر ›
- بعد عمری، مات بودن در زمین فهمیده ام
بردن از تقدیر در قانون این شطرنج نیست..
- مهربان و ساده بودم ساختم با هر کسی
حیف دنیا با تمام خوبیام با من نساخت..
چوب این حجم از محبت میکُشد من را ولی..
باز هم مانند سابق مهربانی میکنم..((:
‹ پناهگاه شعر ›
پیوندِ جان جدا شدنی نیست ماهِ من
تن نیستی که جان دهم و وارَهانمت..(:
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر؛
لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود..