‹ پناهگاه شعر ›
- بعد عمری، مات بودن در زمین فهمیده ام
بردن از تقدیر در قانون این شطرنج نیست..
- مهربان و ساده بودم ساختم با هر کسی
حیف دنیا با تمام خوبیام با من نساخت..
چوب این حجم از محبت میکُشد من را ولی..
باز هم مانند سابق مهربانی میکنم..((:
‹ پناهگاه شعر ›
پیوندِ جان جدا شدنی نیست ماهِ من
تن نیستی که جان دهم و وارَهانمت..(:
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر؛
لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود..
یک نفر دارد مرا هر دم هوایی میکند
عاشقم کرده ولی بیاعتنایی میکند
بی وفا با اینکه میداند دلم درگیر اوست
مثل یک بیگانه او از من جدایی میکند!❤️🩹