نازنین آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت ؛
پردهٔ خلوتِ این غمکده بالا زد و رفت.
‹ پناهگاه شعر ›
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق آید . . .
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
تو را نگاه میکنم که دیدنیترین تویی
و از تو حرف میزنم که گفتنیترین تویی🫀
برایم دلنشینی ، دلبری ، آنقدر دلخواهی
که من حتی در آغوش تو ، دلتنگ توام گاهی :)
‹ پناهگاه شعر ›
لشکر چشمت همه دار و ندارم را گرفت . .
گرچه قبلاً گفته بودی فکر غارت نیستم🤍›
خسته ام اما هنوز آهسته در راه توام
من همان شعر غم انگیز شبانگاه توام:)!❤️🩹
‹ پناهگاه شعر ›
هر چه کنم نمیشود تا بروی تو از دلم . .
از تو فرار میکنم، باز تویی مقابلم🤍›