دیری است زاشیانه جدا ماندهای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
دانم که مستمند و تهیدست و بیکسی
از بارگاه فیض رضا توشه وام کن
و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن
✍️شهیدسیدعلیحسینیخامنهای
✊🇮🇷@m_a_tavallaie | #تغزلات
از سر ره - تا غبار افشاند جان - برخاستم
چون الف در وصل جانان از میان برخاستم
غرق خون هر چند جام روزی ام چون لاله بود
از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم
مقصد از سامان هستی مهر تابان تو بود
همچو شبنم چهره چون دادی نشان برخاستم
در لگد کوب حوادث جان دیگر یافتم
چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتی
طوطیان تا لب گشودند از میان برخاستم
صحبت شوریده حالان مایه شوریدگی است
با «امین» هر گه نشستم بی امان برخاستم
-آقای شهید ...
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گامی به راه و گامی در انتظار دارم
سرگشته روزگاری پَرگارـوار دارم
دلبستهی امیدی در سنگلاخ گیتی
رَه بیشکیب پویم، دل بیقرار دارم
یک عمر میزدم لاف از اختیار و اینک
چون شمع، اشک و آهی بیاختیار دارم
گو ابرِ غم ببارد تا همنشین عشقم
از غم چه باک دارم کاین غمگسار دارم
نبود روا که گیرم جا در حضیض پَستی
سیلم که هستی خود از کوهسار دارم
سرشارم از جوانی هر چند پیر دهرم
چون سرو در خزان نیز رنگ بهار دارم
از خاک پاک مشهد نقشی است بر جبینم
شادم «امین» که از دوست، این یادگار دارم
هُیُوم🪽
گامی به راه و گامی در انتظار دارم سرگشته روزگاری پَرگارـوار دارم دلبستهی امیدی در سنگلاخ گیتی رَه
دل ما سوخت در این راه ، ولی ارزش داشت
هر که این گونه نباشد ، ضررش بیشتر است ...
هُیُوم🪽
دل ما سوخت در این راه ، ولی ارزش داشت هر که این گونه نباشد ، ضررش بیشتر است ...
بی سبب نیست که آواره هر دشت شدیم
هر که عاشق شود اصلا سفرش بیشتر است
هُیُوم🪽
بی سبب نیست که آواره هر دشت شدیم هر که عاشق شود اصلا سفرش بیشتر است
وسعت روح بدن را به فنا میگیرد
غیر زینب چه کسی درد سرش بیشتر است
Mava ~ Music-Fa.ComMava - Ma Ra To Mishenasi (320).mp3
زمان:
حجم:
7.2M
ما خیل بندگانیم ما را تو میشناسی!
هر چند بی زبانیم ما را تو میشناسی…
ویرانه ایم و در دل گنجی ز راز داریم…
با آن که بی نشانیم ما را تو میشناسی!
با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش…
بیگانه با کسانیم ما را تو میشناسی
آیینه ایم و هر چند لب بسته ایم از خلق!
بس رازها که دانیم ما را تو میشناسی…
از قیل و قال بستند گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو میشناسی!
از ظن خویش هر کس از ما فسانه ها گفت…
چون نای بی زبانیم ما را تو میشناسی
در ما صفای طفلی نفسرد از هیاهو…
گلزار بیخزانیم ما را تو میشناسی
آیینه سان برابر گوییم هر چه گوییم!
یکرو و یک زبانیم ما را تو میشناسی…
خط نگه نویسد حال درون ما را…
در چشم خود نهانیم ما را تو میشناسی
لب بسته چون حکیمان سر خوش چو کودکانیم!
هم پیر و هم جوانیم ما را تو میشناسی…
با درد و صاف گیتی گه سرخوش است گه غم
ما درد غم کشانیم ما را تو میشناسی…
از وادی خموشی راهی به نیکروزی است!
ما روز به از آنیم ما را تو میشناسی
کس راز غیر از ما نشنید بس امینیم…
بهر کسان امانیم ما را تو میشناسی!
- سیدعلیحسینیخامنهای