eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پنج دقیقه برای پسرم که شادی او را ببینم در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت: پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی. و در ادامه گفت: او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامی وقت رفتن است. سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت: بابا جان فقط 5 دقیقه، باشه؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: سامی دیر می شود برویم. ولی سامی باز خواهش کرد: 5 دقیقه، این دفعه قول می دهم. مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. من هیچگاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم. سامی فکر می کند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن در کنار تام از دست رفته ام را تجربه کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رشوه فرمانفرما برای تغییر نظم و زنده ماندن پسرش سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند. سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود. افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند، اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد. سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند، اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد. افضل الملک به فرمانفرما می گوید: قربان آخر خدایی هست، پیغمبری هست. ستم است که پسری در کنار پدر در رندان بمیرد. اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد. فرمانفرما پاسخ می دهد: در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان، نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد. همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد. دو سه روز پس از این ماجرا، یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود. هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد. فرمانفرما در ایام عزای پسر خود، در نهایت اندوه بسر می برد. در همین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود. فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید: افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت. افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید: قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
لاک پشت! رسیدنی در کار نیست،‌ فقط رفتن است پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را، نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه! و در لاک سنگی خود خزید خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای بود و کوچک! و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست، فقط رفتن است. حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. حالا دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن؛ حتی اگر اندکی و پاره ای از او را بر دوش کشید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🟠 آموزش هوش مصنوعی شد! در ۳ جلسه کاملا رایگان یاد میگیری: 👇🏻 🔸یک مدرس خصوصی مجازی بسازی! 🔸با یک کلیک ویدیو در حد هالیوود بسازی! 🔸با زدن یک دکمه، یک کتاب بنویسی! 🔸درآمدزایی واقعی از هوش مصنوعی هزینه این دوره ۴ میلیون بود اما به دلیل شروع مدارس و دانشگاه ها شد ثبت نام رایگان در جلسات آنلاین دوره👇🏻 https://formafzar.com/form/9omkx ⚠️دوره ظرفیت زود تکمیل میشه جا نمونید! 🙏🏻
داستان مرد دانشمند و کتاب مکر زنان، مرا یاد و تو را فراموش قسمت اول آورده اند که مردی پیوسته در جستجوی مکر و حیلت زنان بود و او مردی فاضل و دانشمند بود و همیشه احتیاط می کرد تا از زنان دور باشد و بر زنان اعتماد نداشت و در باب زنان نیز کتابی به نام حلیه النساء نوشته بود و هر چیز از مکر زنان که می دانست و یا می شنید در آن می افزود و برای جمع آوری مطالب کتاب، در شهرها و بلاد به سیاحت و گردش می پرداخت و از هر مسافرتی مطلبی فراهم می آورد. باری در هنگام سفر به قبیله ایی رسید و چون شب بود نزدیک قبیله رفت و خانه یکی از افراد قبیله را زد. چون مرد در خانه نبود، زنی از دروازه بر آمد. زنی که همچو مهتاب چهارده می درخشید. آن زن چون دید مرد غریبه ای هست، نزدیک رفته و سلام کرد. مرد جوابش را داد و گفت: مهمان نمی خواهید؟ زن گفت: چرا مهمان دوست خداست و به درون خانه دعوت کرد و در خانه هر چیزی که داشت برای آن مرد آورد و پذیرایی قابل توجهی از او کرد. بعد از خوردن مرد فاضل پرسید: ای زن! مهمان نوازی از که آموختی؟ گفت: از آنجا که رسول الله(ص) فرموده مهمان دلیل و سبب بهشت است . زن رفت و به کار خود مشغول شد و آن مرد فاضل نیز به مطالعه کتابش پرداخت. پس از ساعاتی زن آمد و گفت: این چه کتابی است که آن را با دقت مطالعه می کنی؟ آن مرد با میل تمام نگاهی به کتاب کرده و گفت: این کتاب حلية النساء (مکر زنان) هست که آن خود جمع نموده و تالیف کرده ام. آن زن چون این شنید بخندید و گفت: مَثَل تو مَثَل آن مرد است که آب دریا را با ترازو وزن می کرد! ای برادر دست از این کار بردار، هر چه از مکر زنان نویسی کم است، برو و اوقات خود را صرف طاعت و عبادت کن. سپس آن زن رفت و جایی برای آن مرد معین کرد تا بخوابد. روز دیگر زن به پیش آن مرد آمده و گفت: ای مرد می خواهی شِمّه ایی از مکر زنان به تو بنمایم تا بر تو مکر زن معلوم شود؟ جوان فاضل، رضایت نشان داد. زن به اتاق دیگر رفته و خود را بسیار زیبا بیاراست و همچون کبک خرامان آمد و کنار آن مرد نشست و به عشوه و ناز و کرشمه آغاز کرد و اشعاری مناسب حال خود می خواند تا اینکه دل آن مرد را برد و عنان از کفش پرید، چنانکه دل او را در بند کمر خود دید و دانست که تیر به نشانه خورده است. آن مرد عاشق و بی قرار و بی تاب گشته و گفت من غلط کرده بودم زن به این خوبی تمام، در جهان بوده و من غافل بودم. پس محو جمال او شده و گفت: ای مونس جان و ای سرو روان ، ای خورشید تابان و ای شکر لب ،شیرین دهان مرا دل بجانیست بردی تو دل ببردی دل و من بماندم خجل زن گفت: ای مرد تو را چه شده؟ تو که مرد دانشمندی بودی و صاحب کتاب حیله النسا. گفت: پیش ازین گر اختیاری داشتم ای جان من چون ترا دیدم عنان اختیار از دست رفت پس به عجز و زاری در آمده و اظهار عشق کرد . در این سخن بودند که کنیزی درآمد و گفت: ای بی بی! برخیز که خواجه رسید چرا نشسته ای؟ زن مضطرب شده و از جای برخواست و آرایش خود را برهم زد و کناری ایستاد. آن مرد چون این حال دید پرسید: چه خبر است؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان مرد دانشمند و کتاب مکر زنان، مرا یاد و تو را فراموش قسمت دوم و پایانی گفت: شوهرم سه روز بود که به شکار رفته بود، حال اگر مرا به این صورت ببیند هلاک خواهد کرد. مرد چون این بشنید حیران مانده و پرسید: پس حال من چه خواهد شد؟ زن گفت برخیز در این صندوق لحظه درآی تا ببینم چه می شود؟ آن مرد درون صندوق رفته و زن سر آن را بست. زن نزدیک شوهر رفته و از دست او گرفته هر دو خندان به اتاق آمدند و در پهلوی همدیگر در پشت آن صندوق نشستند و از هر چیز سخن می گفتند. یک بار زن حرکتی به صندوق داده و این بیت را خواند: مزن در وادی مکر و حیل تو گام که از مکر زنان بیفتی به دام شوهر گفت: چه واقع شده؟ گفت دیشب جوان غریبی [مرد سیاح] به خانه ما آمد من او را خانه آورده و برایش نان و طعام دادم. مرد دانشمندی بود و کتابی را مطالعه می نمود، در مورد کتاب پرسیدم گفت کتابی است که خودش گردآوری نموده در باب مکر زنان بنام (حیله النسا) من چون این سخن شنیدم به غیرتم خورد به او گفتم تو کی چنین کاری توانی؟ تبسمی نمود، من گفتم: می خواهی شمه ای از مکر زنان به تو بنمایم؟ پس اتاق دیگر رفته و خود را آرایش کردم و در پهلویش نشستم (مرد همه سخنان را در درون صندوق می شنید و دلش به تپش آمده بود) شوهر گفت: راست می گویی یا شوخی می کنی؟ گفت: دروغگو دشمن خدا است شوهر گفت: پس آن مرد چه شد؟ گفت: چون غرور او را دیدم خواستم به او بنمایم که مکر زنان در کتاب نگنجد با او خلوت کرده و با ناز و عشوه دلش را بردم، هنوز مطلب تمام نشده بود که تو آمدی و عیش مارا برهم زدی من نیز او را از ترس در صندوق پنهان کردم. چون شوهر این سخن بشنید به خروش آمده و گفت نمک حرام کجاست، تا جزایش را بدهم؟ زن گفت: اضطراب مکن جای نرفته و همین جاست. شوهر شمشیر کشیده و گفت: نشانش بده تا همینجا او را قطعه قطعه کنم! (آن بیچاره در صندوق قالب تهی کرده بود) زن گفت: در همین صندوق. کلید بگیر و باز کن تا ببینی اش (زن و مرد مدتی بود که با هم چناغ [جناغ] بسته بودند و هیچ کدام نمی برد) چون مرد قهر بود سریع کلید صندوق را گرفته، همین که به دست گرفت، زن گفت: مرا یاد تو را فراموش! چناغ [جناغ] را باختی! مرد چون این سخن شنید کلید بینداخت و گفت لعنت خدا بر زن شیطان! چطور مرا به غضب آوردی؟ شیطان باید شاگردی تو کند و فکر کرد آن داستان ساخته و پرداخته آن زن بوده تا چناغ [جناغ] را ببرد و خاموش شد. اما زن، بر سر دلداری آمده و داستان دیگری را گفت و روغن غازی به ریش شوهر مالید که تا داستان مهمان از ذهن او خارج شود . بعد از آن نان آورده و باهم خوردند و لحظه دیگر به صحبت نشستند. سپس شوهر را به حمام فرستاده و قفل صندوق را بگشوده و آن مرد را بیرون آورد، شربتی برایش داد و گفت: ای برادر هر چند تو مرد عاقلی هستی، اما پیش من هیچ نیستی! اکنون بر عقل خود مغرور مباش و به علم خود مناز. تو که زنان را در نظر نمی آوردی و آنان را ناقص عقل دیده و می دانستی، خود را در مکر زنان گرفتار کردی و دیدی چگونه تو را در جوال کردم. مرد گفت: حقا که شیطان شاگردی تو را نتواند. زن گفت: دیدی آنچه میان من و تو گذشته بود همه را به شوهر خود گفتم و تو را باز از مرگ خلاص کردم. پس بدان که هیچ مردی زن را محافظت نتواند کرد اگر از ترس خدا نباشد هر چه خواهند کنند! و برو دنبال علم شرعی بگرد و این کار را رها کن، همین ضرب المثل برای تو کافی است که: مکر زن ابلیس دید، بر زمین بینی کشید. گویند آن مرد کتاب خویش را با آب شسته و به دستور آن زن در پی علوم شرعی رفت. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
سوال پاپ: چند روز در رم می مانید و پاسخ عجیب او سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات کردند. پاپ از مسافر اول پرسید: چند روز دراینجا می مانی؟ مسافر گفت: سه ماه. پاپ گفت: پس خیلی جاهای رم را می توانی ببینی؟ مسافر دوم در پاسخ به سوال پاپ گفت: من شش ماه می مانم. پاپ گفت: پس تو بیشتر از همسفرت می توانی رم را ببینی. مسافر سوم گفت: من فقط دو هفته می مانم. پاپ به او گفت: تو از همه خوش شانس تری. زیرا می توانی همه چیز این شهر را ببینی. مسافرها تعجب کردند زیرا متوجه پاسخ و منطق پاپ نشدند. تصور کنید اگر هزار سال عمر می کردید، متوجه خیلی چیزها نمی شدید زیرا خیلی چیزها را به تاخیر می انداختید. اما از آن جایی که زندگی خیلی کوتاه است، نمی توان چیزهای زیادی را به تاخیر انداخت. با این حال، مردم این کار را می کنند. تصور کنید اگر کسی به شما می گفت فقط یک روز از عمرتان باقی است، چه می کردید؟ آیا به موضوعات غیر ضروری فکر می کردید؟ نه، همه آنها را فراموش می کردید. عشق می ورزیدید، مراقبه می کردید زیرا فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتید و موضوعات واقعی و ضروری را به تاخیر نمی انداختید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان تقسیم گندم دو برادر مجرد و متاهل دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پیشنهاد کارگردان سینما - نقش آدم خوشبخت نوجوانی که احساس ناامیدی شدیدی می کرد به یک کارگردان سینما مراجعه کرد و گفت: من می خواهم بازیگر شوم. کارگردان از او پرسید: چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟ نوجوان گفت: نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را. کارگردان گفت: متاسفم. من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم. اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی. اما یک شرط دارد. نوجوان پرسید: شرطش چیست؟ کارگردان گفت: شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی. نوجوان یک ماه نقش خوش بخت ها را به خود گرفت. مثل آن ها فکر کرد، مثل آن ها راه رفت، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کارگردان مراجعه کرد و گفت: من دیگر برای بازیگری در سینما علاقه ای ندارم. یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر، می خواهم در زندگی خود نقش خوش بخت ها را بازی کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان عاشقانه-عشق سردار به همسرش و فدا شدن به خاطر نجات او فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales