eitaa logo
𓆝 ִֶָ ࣪𝐏𝐞𐇽𝐚𝐫𝐥^᪲
148 دنبال‌کننده
195 عکس
476 ویدیو
4 فایل
:: ‌ ‌ ‌࿒࿚᷎᷈᷁݃ั𝙁᪾࣪𝗂ꨲllҽ‌‌ɗ۫ꨲ 𝗂ꨲ𝗇ꨲ ᨳ @preall 𝘾llctiᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢn 𖫲ٜ࣪ ꨴֵ᷃‌ᩘ‌ᮬ📞ᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲຼ᪶ 𐨍 ‌ּꩌׄ۫𝗥𝗂ꨲ𝗀ꠥҽ‌‌𝗌ꨲte݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲᤢ𑂳ɗ۫ꨲ 𝗳ɾ𝃛𝗈ꨲm᪾ᩛᮢຼ @lala_chan 𝃨 ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
۴ نفر موندن
داستان: باران میبارید، روی بخار های شیشه دست میکشید، نمیخواست انها را پاک کند. پنجره بیرون انقدر ها دلنواز نبود. او خودش، زندگیش و خانواده اش را دوست دارد، خیلی زیاد. او به فکر یک گل است، گلی که خیلی وقت پیش یکی از دوستانش که با هم خاطراته خوبی را داشتند به او هدیه داده بود. ان گل الان بزرگ شده ولی در باغ جلوی خانه زیر طوفان است و امروز قرار بود غنچه ان باز شود. با نگرانی دراز میکشد و خوابش میبرد. صبح با عجله از اتاق پایین میرود و با همان لباس ها به سمت باغ میرود تا گل را ببیند. سالم است، غنچه اش به رنگ پرف است و زیبا. لبخندش اخرین چیزی بود که به یاد می اورم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: روز هایش انقدر بد نمیگذشت ولی خاطرات او را عذاب میداد، انها درد داشتند. یاده ان بیماری مضحک، یاده ان دختر. دیدنش جانش را میگرفت چرا که داشت تکه تکه شدن کسی که دوستش داشت را میدید. بدنش روز به روز زخم های جدیدی را به خود میگرفت. انگار او هم علاقه یه نقاشی دارد. هر روز که به دیدنه او میرفت، با لبخندی او را استقبال میکرد. درد داشت ولی نمیخواست ان را ببینم. روزی تحملش تمام شد و روبه روی دختر گریه کرد و گفت که نمیتواند او را این گونه روی تخت و در حال درد کشیدن ببیند. دختر اروم بلند شد و او را بغل کرد"جوری مرا بغل کن که نفهمند زخم روی تن من است یا تو".
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همینی که هست
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا