eitaa logo
کانال قرآن و اهلبیت علیهم السلام
749 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
ارتباط باما. نـوكــــري كردنِ اين قـوم مرا بالا بُرد با گـداييِّ حسيـن مَنسَب شاهي دارم به حسين بن علي پشت و پناهم گرم است اي خـدا شكر، عجب پشت و پناهي دارم. @Behruz313
مشاهده در ایتا
دانلود
💢 داستانی زیبا در مورد حضرت مولاتی (س) 💢 ♦️راوی این داستان همسر حضرت عباس علیه السلام است. وقتی همسرم با لبخند از سخت گیری های مادرش در تربیت فرزندان می گفت و می گفت که مادرش نخستین مربی شمشیرزنی و تیراندازی او و برادرانش بوده نمی توانستم به خود بقبولانم که این فرشته ی مجسم و این تندیس بی نقص لطافت و زنانگی نسبتی با شمشیر و کمان داشته باشد، همواره صحبتهای از این دست را ترفندی از جانب همسرم می دانستم که شاید می خواست میزان شناخت من از روحیه و عواطف مادرش را بسنجد. امروز در بازار مدینه با دو زن مسافر از قبیله ی بنی کلاب ملاقات کردم، وقتی دانستند که من عروس فاطمه کلابیه (حضرت ام البنین) هستم با خوشحالی مرا در آغوش گرفتند و بعد از پرسیدن حال و نشانی منزل، اولین سؤالشان مرا از فرط تعجب بر جا خشک کرد: *هنوز هم شمشیر می بنده؟ شمشیر؟ نه! *پس برادرش درست می گفت که بعد از ازدواج تغیر کرده. یعنی می گوئید مادر همسرم جنگیدن میداند؟ از حیرت، سادگی و نوع پرسشم به خنده افتادند. یکی از آنها به عذرخواهی از خنده ی بی اختیار و بی مقدمه شان؛ روی مرا بوسید و گفت: شما دختران شهر چقدر ساده اید؟ قبیله ی بنی کلاب به جنگاوری و دلیری میان قبایل مشهور و معروف است و تقریبا تمام زنان قبیله نیز کما بیش با شمشیرزنی و تیراندازی و نیزه داری آشنایند اما فاطمه از نسل ملاعب الاسنه (به بازی گیرنده نیزه ها) است و خانواده اش نه فقط در میان قبیله ی ما و کل اعراب بلکه حتی در امپراتوری روم نیز معروف و مورد احترامند. فاطمه (حضرت ام البنین) در شمشیرزنی و فنون جنگی به قدری ورزیده و آموزش دیده بود که حتی برادران و نزدیکانش تاب هماوردی و مقابله با او را نداشتند. بعد در حالی که می خندید ادامه داد: هیچ مردی جرأت و جسارت خواستگاری از او را نداشت. به خواستگاران جسور و نام آور سایر قبایل هم جواب رد می داد، وقتی ما و خانواده اش از او می پرسیدیم که چرا ازدواج نمی کنی؟ می گفت: مردی نمی بینم، اگر مردی به خواستگاری ام بیاید ازدواج می کنم. **من که انگار افسانه ای شیرین می شنیدم گویی یکباره از یاد بردم که این بخش ناشنیده ای از زندگی مادر همسرم است لذا با بی تابی پرسیدم خب، بگویید آخر چه شد؟ خب معلوم است آخرش چه شد، وقتی به نمایندگی از طرف برادرش علیه السلام به خواستگاری فاطمه آمد، او از فرط شادمانی و رضایت گریست و گفت: خدا را سپاس من به مرد راضی بودم ولی او مرد مردان را نصیب من کرد. ✅ بر گرفته از کتاب (ماه به روایت آه) به قلم ابوالفضل زرویی نصر آبادی @Quranahlebayt