- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتدوازده ؛
____ __ _
متین یه شیرکاکائو برداشت و از پله ها رفت بالا . منم ترجیح دادم برم بخوابم تا فردا رو پرانرژی بیدار بشم . رفتم تو اتاقم و روی صندلی گوشه اتاقم نشستم . عه پس کتابام کجااانننن؟
سرم رو چرخوندم که متوجه نگاه بهت زده متین شدم عهههه اتاقو اشتباهی اومدمممم
چشمم به کتاب تو دست متین خورد . جلد سبز زیتونی بود و یه متن طلایی روش نوشته بود که نتونستم کامل بخونم .
سلوک ِ..؟ سلوک ِچی ؟
نگاهم به کتاب کنار تختش افتاد . نماز باحال؟
متین بالشتشو پرت کردم سمتم:
- مگه قرار نبود از دو کیلومتری اتاقم هم رد نشیی؟
- ببخشید ، ببخشید الان میرم
تندی چراغ اتاقو خاموش کردم و رفتم بیرون. خیلی اذیت کردنش کیف داره!
***
از صدای بهم خوردن در دستشویی بلند شدم
رفقای عزیزم .
به این نتیجه رسیدم که نوشتن این رمان هیچ فایده ای نداره ...
مثل رمان های عاشقانه و آبکی نیست که دختره هرچقدر هم که تحقیر بشه بازم عاشقه و ضعیف النفس ِ، توش به خیلی از شبهات هم جواب دادم ؛
اما مطمئنم تاثیری نمی زاره روی بقیه ..
ممنون که تا اینجا باهام بودین شاید دوباره همو دیدیم تو یه چنل دیگه .
تو افسرده نیستی عزیزم ؛ تو فقط به این صابون های #پینترستی احتیآج داری 😹🐋
میدونی چرا میگم مـٰاه به این کانـٰال لبخند زده؟ چون بسی زیبـٰاست💘🌝 >>>
➜ ᕼOᗷᗩᗷ