- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
بچا شرمنده تونم پیام های ناشناس برای ۳ ماه پیشه🤣🤣💔
۱-آره منممممم😔
۲-چشمممم *فقط لینک نمیاره🚶🏻♂..
۳-مرسییی ممبررر ؛ دوسه تا پارت دیگه
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتیازده ؛
____ __ _
متین بهم چشمک زد و این یعنی بعدا برام تعریف میکنه ..
***
کلید انداختم و در سبزپاستیلی رنگ خونه موقتی مون رو باز کردم . نه خیلی بزرگ بود و نه نسبتا کوچیک ..
وارد خونه شدیم و کفش هامون رو گزاشتیم تو جاکفشی نقلی ای که کنار در ورودی بود . متین چمدونش رو همونجا کنار در پرت کرد . دستاشو باز کرد و روی مبل راحتی دراز کشید . با دیدن دکور خونه لبخند نشست گوشه لبم . میدونستم بابا میدونه ما دوتا عاشق رنگ سبزیم ولی فکر نمیکردم وسایل خونه رو هم سبزمغز پسته ای بگیره . رفتم و از جیب کوله ام کاغذی رو که قبلا نوشته بودم رو در آوردم . متین چشم هاشو بسته بود و اصلا متوجه حضور من نشد .
محکم کاغذ رو روی میز گزاشتم (البته صدایی که تولید شد صدای برخورد دستم به میز بود نه کاغذ🤨) و بلند گفتم:
- قواااانیننننننن
متین جیغ کوتاهی کشید و از جا پرید :
-چته روانی . مگه مرض دارییییی
زدم زیر خنده . متین با حرص گفت :
-وایسا ببینم
کوسن مبل رو پرت کرد طرفم . میدونستم که فاتحه ام خونده است ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -