eitaa logo
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
22 دنبال‌کننده
22 عکس
0 ویدیو
0 فایل
˺بسم‌ربِ‌چشمانش˻☕️ من همان مسئله‌ ساده ولی مجهولم خودمن باخودمن درخودمن می‌جنگد :) ___ __ _ قلم اینجا: ازنور ِ موضوعم؟ رمان ِ کپی ؟ زشته ؛ نکن
مشاهده در ایتا
دانلود
بچا شرمنده تونم پیام های ناشناس برای ۳ ماه پیشه🤣🤣💔
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
بچا شرمنده تونم پیام های ناشناس برای ۳ ماه پیشه🤣🤣💔
۱-آره منممممم😔 ۲-چشمممم *فقط لینک نمیاره🚶🏻‍♂.. ۳-مرسییی ممبررر ؛ دوسه تا پارت دیگه
دست شوما درد نکنههه
۱-بح بح ؛ اگه دیلیت نزدین (الان میرم چک میکنم 😅 ) بعد ناشناس میزارم لینکو ۲-ممبرهامون باهوش هستنا👀 ۳- چش عباس عاقا🦦
۱-نه داداش . ۲-عجب 🚶🏻‍♂.. ۳-خود واقعیم چیه 😔💘. اتفاقا حس میکنم تو متروح خودم نبودم . ضمنا حذفش نکردم چون خودم هم عاشق وایبش هستم میخوام فقط برای خودم باشه . ۴-تکراری بود سبک و ایده اش . میخوام کارام خاص باشن
۱-https://eitaa.com/afkarjahan ۲-مرسیی ۳-هان؟ ۴-🚶🏻‍♂..
۱-آره دارمش . بیا پیوی لینک متروح رو بدم ۲- همه کانال هامو دارم ۳- فاطی🦦✨💘
این همون کاناله که گفتین بزارم😔💘.
دم اذونی بریم برای پارت 👀🚶🏻‍♂..؟
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ متین بهم چشمک زد و این یعنی بعدا برام تعریف میکنه .. *** کلید انداختم و در سبزپاستیلی رنگ خونه موقتی مون رو باز کردم . نه خیلی بزرگ بود و نه نسبتا کوچیک .. وارد خونه شدیم و کفش هامون رو گزاشتیم تو جاکفشی نقلی ای که کنار در ورودی بود . متین چمدونش رو همونجا کنار در پرت کرد . دستاشو باز کرد و روی مبل راحتی دراز کشید . با دیدن دکور خونه لبخند نشست گوشه لبم . میدونستم بابا میدونه ما دوتا عاشق رنگ سبزیم ولی فکر نمیکردم وسایل خونه رو هم سبزمغز پسته ای بگیره . رفتم و از جیب کوله ام کاغذی رو که قبلا نوشته بودم رو در آوردم . متین چشم هاشو بسته بود و اصلا متوجه حضور من نشد . محکم کاغذ رو روی میز گزاشتم (البته صدایی که تولید شد صدای برخورد دستم به میز بود نه کاغذ🤨) و بلند گفتم: - قواااانیننننننن متین جیغ کوتاهی کشید و از جا پرید : -چته روانی . مگه مرض دارییییی زدم زیر خنده . متین با حرص گفت : -وایسا ببینم کوسن مبل رو پرت کرد طرفم . میدونستم که فاتحه ام خونده است .. ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -