eitaa logo
روانشناسی
7.9هزار دنبال‌کننده
501 عکس
2هزار ویدیو
13 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قابل توجه ی بامزه ها و کسانی که به دیگران کمک مادی و معنوی می کنند 👌 شب اول قبر نترس... آیت الله فاطمی نیا دیگران را هر طور می توانیم شاد کنیم کانال روانشناسی باموضوعات همسرداری وتربیت فرزند،رشدفردی با ویسها و کلیپهای مرتبط👇 @Ravanshenasee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دست آن شيخ ببوسيـــــد كه تكفيرم كرد محتسب را بنوازيــــــــد كــــــــــــه زنجيرم كرد معتكف گشتــم از اين پس، به در پير مغان كه به يك جرعه مى از هر دو جهان سيرم كرد آب كوثر نخــــــــــــــورم، منّت رضوان نبرم پرتــــــــــــو روى تو اى دوست، جهانگيرم كرد دل درويش به دست آر كــه از سرّ اَلَست پـــــــــــــــــــــرده بـرداشته، آگاه ز تقديرم كرد پير ميخانه بنــــازم كه به سر پنجه خويش فــــــــــانيـــم كرده، عدم كـرده و تسخيرم كرد خادم درگه پيرم كـــــــــــه ز دلجويى خود غـــــافل از خـــــــويش نمــــود و زبر و زيرم كرد شعر از امام خمینی
به مناسبت 📚 داستان پسری به نام شیعه 📚 اول 🚥 من جواد هستم 🚥 هفتم سالمه . 🚥 ما در عربستان زندگی می کنیم . 🚥 مسلمانیم ولی مذهب ما ، سُنی هست . 🚥 اینجا ، در کشور ما ، 🚥 هر کی شیعه باشد ، اذیتش می کنند 🚥 شیعه ها ، خیلی آدمای خوبی هستند 🚥 اما نمی دانم چرا حکومت ما ، 🚥 با آنها دشمنی می کند . 🚥 هر کی با شیعه ها رفت و آمد کند 🚥 به شدت مجازات می شود 🚥 یک روز ، در بازار بودیم 🚥 داشتیم از خیابان پشت بازار ، 🚥 که محله شیعیان بود ، رد می شدیم 🚥 ناگهان پدر و مادرم ایستادند 🚥 از مسجد شیعه ها ، 🚥 صدای حاج آقا را شنیدیم 🚥 که در منبر سخنرانی می کرد 🚥 پدرم با تعجب ، 🚥 به سخنان حاج آقا گوش می کرد 🚥 انگار حاج آقا ، 🚥 در سخنرانی و حرفهای خود ، 🚥 از مطالب و منابع کتابهای ما سنی ها ، 🚥 استفاده می کرد . 🚥 هر روایتی که می خواند از کتاب ما بود 🚥 پدرم از این موضوع ، خیلی تعجب کرد 🚥 و وارد مسجد شد . 🚥 مادرم گفت : حمید داخل نشو خطرناکه 🚥 پدر گفت : نترس عزیزم زود میام 🚥 نیم ساعت گذشت ولی پدرم نیامد 🚥 رفتم دنبالش 🚥 از دور دیدم که با همان حاج آقا ، 🚥 داشت صحبت می کرد . 🚥 نزدیکتر شدم و پشت پدرم ایستادم 🚥 و شلوارش را محکم گرفتم . 🚥 حاج آقا وقتی مرا دید 🚥 به من لبخندی زد 🚥 سپس شکلاتی از جیبش درآورد 🚥 و به من داد . 🚥 من خیلی خوشحال شدم ، 🚥 خواستم آن را بگیرم ولی ترسیدم 🚥 چون به ما گفته بودند شیعه ها خطرناکند 🚥 خود حاج آقا ، با مهربانی و لبخند گفت : 🕌 بگیر عزیزم ... من کارت ندارم 🚥 شکلات را گرفتم و در جیبم گذاشتم 🚥 به حرفهای پدر و حاج آقا گوش کردم 🚥 آنها داشتند درباره خلیفه های ما ، 🚥 و درباره حضرت علی و زهرا ، 🚥 صحبت می کردند . 🚥 حاج آقا گفت : 🕌 من اهل سنت رو دوست دارم 🕌 مثل برادرانم و شاید بیشتر 🕌 اما باید حق رو بپذیرم و به دیگران بگم 🕌 خودت بگو آیا پیامبر بالاتره یا خلیفه ها ؟ 💥 ادامه دارد ... ✍ نویسنده : حامد طرفی کانال روانشناسی باموضوعات همسرداری وتربیت فرزند،رشدفردی با ویسها و کلیپهای مرتبط👇 @Ravanshenasee
13.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا دوجا به بنده هاش میخنده☺️ کانال روانشناسی باموضوعات همسرداری وتربیت فرزند،رشدفردی با ویسها و کلیپهای مرتبط👇 @Ravanshenasee
روانشناسی
به مناسبت #غدیر 📚 داستان پسری به نام شیعه 📚 #قسمت اول 🚥 من جواد هستم 🚥 هفتم سالمه .
📚 داستان پسری به نام شیعه 📚 دوم 🕌 من اهل سنت رو دوست دارم 🕌 مثل برادرانم و شاید بیشتر 🕌 اما باید حق رو بپذیرم و به دیگران بگم 🕌 خودت بگو 🕌 آیا پیامبر بالاتره یا خلیفه ها ؟ 🚥 پدرم گفت : خوب معلومه پیامبر 🕌 گفت : احسنت 🕌 حالا اگر حرف پیامبر ، 🕌 برخلاف حرف خلیفه ها باشد ، 🕌 کدوم رو قبول می کنی ؟ 🚥 پدر گفت : 🚥 خوب معلومه 🚥 حرف پیامبر ، حرف خداست 🕌 حاج آقا گفت : 🕌 مگه پیامبر خدا ، بارها علی را ، 🕌 جانشین بعد از خود معرفی نکردن ؟! 🚥 پدر گفت : خُب چرا 🕌 حاج آقا گفت : 🕌 پس چرا هنوز جسد پیامبر روی زمین بود 🕌 که خلیفه اول و دوم ، 🕌 بر سر خلافت با انصار جلسه گرفتند ؟ 🕌 مگر بعد از ماجرای غدیر ، 🕌 کسی در جانشینی علی علیه السلام 🕌 شک داشت ؟ 🚥 پدر گفت : البته که نه 🕌 حاج آقا گفت : 🕌 دوماً مگه پیامبر خدا ، بارها نفرمودند 🕌 که هر کس حضرت زهرا را آزار دهد 🕌 مرا آزار داده 🕌 و هرکس مرا آزار دهد ، خدا را آزار داده ؟! 🚥 پدر گفت : بله درسته 🕌 حاج آقا گفت : 🕌 مگر حضرت زهرا آخر عمرشان ، 🕌 بعد از اینکه درِ خانه اش را آتش زدند 🕌 و خودش را ، بین در و دیوار فشردند 🕌 به حدی که میخِ در ، 🕌 به سینه مبارک حضرت فرو رفت 🕌 و فرزندش محسن سقط شد 🕌 مگه نفرمودند 🕌 که من از خلیفه اول و دوم ، 🕌 راضی نیستم ؟! 🕌 مگه نگفتند آنها مرا اذیت کردند ؟ 🚥 پدرم ، گریه اش گرفت 🚥 و سرش را ، به زیر انداخت و گفت : 🚥 بله همه این روایات در کتابهای ما آمده ... 🕌 حاج آقا گفت : 🕌 پس ببین برادر من ! 🕌 آن دو خلیفه ، حضرت زهرا را اذیت کردند 🕌 وطبق این حدیث ، 🕌 خدا و پیامبرش را هم اذیت کردند . 🕌 پس چطور پیرو کسی باشیم 🕌 که خدا و پیامبر و اهل بیت پیامبر را ، 🕌 اذیت کردند ؟!! 🕌 و امام علی علیه السلام ، 🕌 خونه نشین شود 🕌 امام علی همان کسی بود 🕌 که تا آخر عمر ، 🕌 عاشق حضرت زهرا بود 🕌 و خدا و پیامبر و حضرت زهرا ، 🕌 و همه مردم حتی خلیفه ها ، 🕌 از او راضی بودند ، 🕌 چرا چنین مرد بزرگ و با فضیلتی ، 🕌 باید خونه نشین شود ؟ 💥 ادامه دارد ... ✍ نویسنده : حامد طرفی
هدایت شده از روشنگری ۱
7.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💬 اظهارات جالب ‌توجه پروفسور فروزان‌نیا فوق تخصص جراح قلب درباره پزشکیان
🔻 📚 * 🔺 ! 🔹اضطرابش را درمان کنید! اگر چیزی را عامل استرس فرزندان می‌دانید، مهاجرت، طلاق در خانواده، مدرسه جدید یا اختلاف در خانواده، در مورد نگرانی‌هایش با فرزندتان حرف بزنید. 🔹ناخن‌هایش را هر روز سوهان بکشید! کوتاه کردن و سوهان کشیدن ناخن‌ها سطح قابل دسترسی آنان را کم می‌کند؛ پس جویدن ناخن برای کودک سخت می‌شود و نیز اگر این کار را انجام دهد جرم و باکتری کمتری وارد بدنش می‌شود. 🔹نق نزنید و تنبیه نکنید! مانند دیگر عادت‌ها، جویدن ناخن نیز ناخوداگاه انجام می‌شود وقتی فرزندتان خودش نیز حواسش نیست که در حال جویدن ناخن‌هایش است، تنبیه و نق زدن بی‌اثرترین استراتژی است. اگر این عادت خیلی اذیتتان می‌کند، محدودیت تعیین کنید. مثلا وقتی مشق می‌نویسم ناخن نمی‌جویم. 🔹سیستم پاداش داشته باشید! برای هر روزی که فرزندتان ناخن‌هایش را نمیجود، یک استیکر به او بدهید. اگر نمی‌تواند یک روز کامل موفق باشد، آن را به زمان‌های کوتاه‌تر تقسیم کنید. مانند زمان تماشا کردن تلوزیون، درس خواندن، غذا خوردن. وقتی به تعداد کافی از استیکر رسید به او پاداش دهید. 🔹حواسش را پرت کنید! هر زمان که کودکتان شروع به جویدن ناخن‌هایش کرد، حواسش را به کار دیگری پرت کنید. از او بخواهید کاری برایتان انجام دهد یا او را دعوت به انجام یک بازی یا نقاشی کردن کنید پرت کردن حواس باعث می‌شود که کودک احساس تنبیه شدن نداشته باشد. کانال روانشناسی باموضوعات همسرداری وتربیت فرزند،رشدفردی با ویسها و کلیپهای مرتبط👇 @Ravanshenasee
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما تا چند ثانیه دیگر یک تماس از مهدی فاطمه (س) خواهید داشت ...😭😭 اَلّلهُّمَ عَجِّـلْ لِوَلیِّـڪَ الْْفَـرَجْ". کانال روانشناسی باموضوعات همسرداری وتربیت فرزند،رشدفردی با ویسها و کلیپهای مرتبط👇 @Ravanshenasee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
واسه ازدواج یه دختر طرفدار اصلاح طلب ها پیدا کنید آخه ......😂😂😂😂
هدایت شده از روانشناسی
5.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مبنای حجاب نگاه مردان نیست ... کانال روانشناسی باموضوعات همسرداری و تربیت فرزند ، رشدفردی با ویسها و کلیپهای مرتبط👇 @Ravanshenasee
معنای خوشبختی قسمت اول یادم هست روزی که پسرم فوت کرده بود با وجودی که شیون واویلا نکردم اما دنیا برایم بی معنی شده بود دیگه تمام غمها و غصه های قبلي من بی معنی و بی ارزش شده بود با وجودی که به خدا می گفتم راضیم به رضای تو اما دیگه حاضر نبودم بچه دار بشم می گفتم اگه دنیا اینه اگر بچه امانت هست دیگه نمیخوام حوصله اونهمه دردسر بیدار موندن و مریضی و شیر دادن و پوشک عوض کردن ووووو .... که آخرش این باشه ندارم راستش مجدداً كه. فكر مي كنم مي بينم موضوع زحمت و دردسر نبود چون من اصلا احساس اينكه بچه زحمت داره يا دردسر داره نداشتم موضوع ايجاد علاقه و دلبستگي بود با وجودی که می گفتم خدایا شکرت که حال امام حسین ع رو در مورد علی اکبر فهمیدم اما دیگه صدای شرشر جوی آب زیبا و لذت بخش نبود ابرهای آسمان و درخت کنار جوی لذت بخش نبود گلها خنده ها مدل ابرها مدل كوهها هيچ چيز زيبا و دلنشين نبود دیگر اصلا زشتی و زیبایی معنا نداشت با وجودی که به خدا می گفتم خدایا شکرت که پسرم گم نشد که همیشه چشمم همه جا دنبال او باشد که شاید روزی او را ببینم اما دیگه چیزی خنده دار نبود با وجودی که به خدا می گفتم خدایا شکرت که پسرم اسیر نشد تا همیشه چشم انتظار امدنش باشم اما دیگه اصلا خوشبختی معنایی نداشت دیگه فرقی نمی کرد همسرم چی بگه کی بیاد چی بخره و چی نخره البته او خيلي سر به راه شده بود حرفی نمیزد زود می آمد هر چي مي گفتم گوش مي كرد اما دیگه اصلا اهمیتی نداشت همه جا تعریف از من می کرد تعریف‌هایی که سالها حاضر نبود بيان كنه اما دیگه خوشبختی برای من تعریفي نداشت همه جای ِخونه یادآور او بود و همه جا خلاء نبودنش احساس می شد نگاه معصوم و نجیب او از جلوی چشمانم کنار نمی رفت ❤️دستمال آشپزخونه را برمي داشتم بلوز او بود حالم بد ميشد عليرضا كه از فشار حادثه حالت تهوّع داشت و اشتها نداشت گاهي براش گوشت رو با بیفتک کوب مي كوبيدم تو آب پياز مي گذاشتم و روي توري براش كباب مي كردم بعضي ريزه ريزه به توري مي چسبيده و ذغال مي شد و باز من مي ماندم و دنياي اندوه چون ياد بدن ذغال شده ي صادق می افتادم https://t.me/khaterat78 کانال روانشناسی باموضوعات همسرداری وتربیت فرزند،رشدفردی با ویسها و کلیپهای مرتبط👇 @Ravanshenasee