eitaa logo
🕊راز پرواز افلاکیان 🕊
139 دنبال‌کننده
2هزار عکس
674 ویدیو
14 فایل
♥️🌷💫این شهدا حجت، نشانه و ستاره هستند در بین الطلوعین ظهور. 💫♥️🌷 #حاج_حسین_یکتا 🌸🍃گوش شنوا جهت😉 (انتقاد،پیشنهاد،تبادل،ارتباط با خادم) @gomnam_59 🌸🍃شروع فعالیت کانال :🌸🕊۹۹/۶/۱۴ 🕊🌸☺ شرایط کپی 🌸🍃صلواتی جهت تعجیل در امر ظهور💫😍
مشاهده در ایتا
دانلود
◽️ . دوم پاکی... چرا خداوند متعال انقدر تاکید میکنه که آدم نمازش رو اول وقت بخونه؟ ⭕️ چون نماز اول وقت یعنی حواست باشه که اولویت ها رو رعایت کنی... چرا شیطان بدبخت شد؟ چون اولویت ها رو رعایت نکرد... ➖➖➖➖➖➖➖➖ به قول استاد پناهیان : نماز اصل مبارزه با هوای نفسه قرار نیس با نماز خوش خشونت بشه 😂 اصل نماز برای اینه ‌که ثابت کنی خدااا من سربازتم همیشه گوش به فرمانم🙃 هر چی شما میگی چشمممممم😌 میگی همین الان بیام ؟؟ میگی همه ی کارا و خستگی هامو بزارم کنار و تندی بیام ؟؟ چشممممممم🙏👌 🍃 ...🙃 @Besabkeshohada313
• • 🕊 موقع ڪه می‌شدما را بھ مسجد میڪشاند. برای تمام بچه‌های محل از همان نوجوانی وقت گذاشت. وجودش درهمه‌جاما را "یادِخدا"می انداخت. چون دراحادیث آمده: «مومن‌ڪسی است‌ڪه دیدار او،شما را بھ یاد خدا بیاندازد.» ♥️ +بگردید‌یه‌رفیق‌خدایی‌پیداڪنید! :) ~~~~~~~••••••••●●● @Besabkeshohada313
🦋 خاطرات شهید(حاج قاسم سلیمانی)🌷 ♦️به روایت 🍃 واکنش به پیشنهاد کاندیداتوریاش بــه گفتــم کــه محبوبیــت شــما اقتضــا میکندکاندیــدای ریاســت جمهــور‌ی شــوید. ایشــان در جــواب گفتنــد: "مــن نامــزد گلوله هــا و نامــزد هســتم. سالهاســت در ایــن جبهه هــا بــه ّ دنبـال قاتـل خـودم هسـتم، امـا او را پیـدا نمیکنـم" راوی: حجت السلام حاج علی اکبری، خطیب جمعه ~~~~~~~••••••••●●● @Besabkeshohada313
اللہ‌اڪبر😍،اللہ‌اڪبر😍…! چند دقیقہ‌اینترنت‌خاموشـ... ! صدای چہ‌ضربِ‌آهنگِ‌قشنگیست…!😌🌸🍃 خدامیگہ‌بشتابید…یعنی‌تماس مھم‌ترازآنلاین‌بودنِ‌فلانیہ🤭! قدقامت‌الصلاة…(:🌱 بریم‌پیش‌بہ‌سوی‌✨🦋
✍حاج آقاے قرائتـــے: مابه وسیله میتوانیم منکرات جامعه را از بین ببریم با: ازدواج مهارکننده ← شهوت و نماز از بین برنده ← غفلت ~~~~~~~••••••••●●● @Besabkeshohada313
یك‌بار‌باعصبانیت‌ایستادم‌بالاۍِ سرمنصورو ش‌‌که‌تمام‌شد،گفتم: منصورجآن،مگه‌جاقحطیه‌که‌میاۍ مے‌ایستۍ‌وسط‌بچه‌ها‌ ؟! خب‌بروتویه‌اتاق‌دیگه‌که‌منم‌مجبورنشم کارم‌رو‌وِل‌کنم‌و‌بیام‌دنبال‌مهرتوبگردم.. . تسبیح‌رو‌برداشت‌و‌همونطورکه مے‌چرخوندش‌،گفت: این‌کارفلسفه‌داره.. من‌جلوۍ‌اینها‌ همین‌بچگۍ‌با ، مهررودست‌بگیرند‌و‌لمس‌کنند..📿 من‌اگه‌برم‌‌اتاق‌دیگه‌و‌اینها‌ ، چطوربعداًبهشون‌بگم‌بیاید‌ ؟ اصلااهل‌نصحیت‌کردن‌نبود‌و‌میگفت: به‌جاۍ‌اینکه‌با‌حرف‌چیزی‌رایاد‌بدهیم باعمل‌خودمان‌نشان‌بدهیم..✨ . 🌺شهیدمنصورستاری روایت‌همسرشهید ~~~~~~~••••••••●●● @Besabkeshohada313
🔰اولین روزهای سال 63 بود. نشسته بودم داخل چادر🏕 فرماندهی ، خوش سیمایی وارد شد. سلام کرد و گفت : آقای مسجدیان نمی خواهی⁉️ گفتم : تا ببینم کی باشه😊! 🔰گفت : ، گفتم این محمد آقا کی هست❓لبخندی زد و گفت : هستم☺️.نگاهی به او کردم👀 و گفتم : چیکار بلدی؟گفت: بعضی وقت ها می خونم🎤. گفتم اشکالی نداره ، بخون! 🔰همانجا نشست و کمی کرد. سوز درونی عجیبی داشت. صدایش هم زیبا بود👌. اشعاری در مورد (سلام الله علیها) خواند. 🔰 حضورش را در این گردان سوال کردم. فهمیدم به خاطر بعضی از گردان قبلی خارج شده.کمی که با او صحبت کردم👥 فهمیدم نیروی پخته و فهمیده ای است✔️. 🔰گفتم : به یک تو رو قبول می کنم . باید بی سیم چی📞 خودم باشی! قبول کرد و به ما ملحق شد.مدتی گذشت. محمد با من صحبت کرد و گفت: می خواهم بین بقیه نیروها. 🔰گفتم : باشه اما باید دسته شوی. قبول کرد✅. این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد.بچه ها خیلی دوستش داشتند💞. همیشه تعدادی از نیروها اطراف بودند. 🔰چند روز بعد گفتم محمـــد باید گروهان شوی. قبول نمی کرد❌، با اسرار به من گفت: به شرطی که تا عصر چهارشنبه با من کاری نداشته باشی!با تعجب گفتم: چطــور🤔؟ 🔰با خنده گفت😅: جان آقای مسجدی ! قبول کردم و محمد معاون گروهان شد. محمد خیلی خوب بود👌. مدتی بعد دوباره محمد را صدا کردم و گفتم : باید گروهان بشی. 🔰رفت یکی از دوستان را کرد که من این کار را نکنم. گفتم : اگه مسئولیت نگیری باید از گردان بری😐!کمی فکر کرد💭 و گفت : قبول می کنم ، اما با همان قبلی! 🔰گفتم : صبــر کن ببینم. یعنی چی که تو باید شرط بذاری⁉️ اصلا بگو ببینم . بعضی هفته ها که نیستی ؟اصرار می کرد که نگوید. من هم می کردم که باید بگویی کجا می روی.بالأخره گفت. 🔰حاجی تا زنده هستم به کسی نگو🚫، من سه شنبه ها از این جا می رم و تا عصر چهارشنبه بر می گردم.با تعجب نگاهش می کردم😧. چیزی نگفتم. 🔰 بعد ها فهمیدم مسیر 900 کیلومتری تا را می رود و بعد از خواندنن نماز📿 امام زمـــان عجل الله تعالی فرجه الشریف بر می گرد.یکبار همراهش رفتم. نیمه های شب🌘 برای خوردن آب بلند شدم. نگاهی به محمــد انداختم.سرش به شیشه بود. مشغول خواندن بود. قطرات اشک😭 از چشمانش جااری بود. 🔰در مسیر برگشت با او صحبت می کردم. می گفت: یکبــــار ماشین🚕 عوض کردم تا به جمکران رسیدم. بعد هم را خواندم و سریع برگشتم! ✍به روایت از همرزم شهید 🌷 ღ꧁🆔️@RazeParvazAflakian ꧂ღ