هلن. فکر کردی ما بیکاریم؟
بله بله البته که ما بیکاریم. ما بیکاریم بنابراین همه ی داستان های تو را میجویم و منتظر داستان های آینده هستیم.
ذوق***
اهم، خب پس چطوره یه کاری کنم. بشینم و... خیلی بهتر و مناسب تر بنویسم داستانشو؟ یعنی خب، اصلا طولانی اش نمیکنم ولی این وسط کلی جای خالی و حفره هست که باید یجوری پر شه بهرحال
و مرسیو که گوش و اهمیت میدید😭♥
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
هلن. فکر کردی ما بیکاریم؟ بله بله البته که ما بیکاریم. ما بیکاریم بنابراین همه ی داستان های تو را می
وای خدای بزرگ😭🤣
پانی خانم شما هم؟
باشه چشم
شما: https://eitaa.com/blue_staar/11059
منظورت چیه زن 😭😭😭😭
خیلی باحال بو-
بعد بخاطرش کنجکاو هم هستوم
من: بله ممنون❤️🌚
حتما مینویسمش مثل بچه آدم
#ناشناس
وحشتناک بود.
حال بهم زن بود.
کل بدن زن جوان مور مور شد و با دست جلوی دهانش را پوشاند. جلوی خودش را میگرفت که محتویات معده اش را وسط آزمایشگاه خالی نکند، اما بوی تند و مس مانند خون حالش را حتی بدتر و معده اش را تحریک میکرد.
اصلا اینجا چه جهنمی بود که او در آن کار میکرد؟ بیمارستان؟ آزمایشگاه زیرزمینی؟؟
هر کوفتی که بتوانید اسمش را بگذارید.
بوی تیز الکل مثل شبح در هوای خفه و گرفته پیچیده بود و دیوار های سفید که با وسواس تمیز شده و کاشی هایی که انعکاس ات را راستگو تر از آن آینه جیبی توی کیف ات نشان میدهند.
در کل، یک محیط آزمایشی بیمارستانی که حالا کف آن کاشی های براق و بی نقص با خون پوشانده شده بود.
زن جوان چشم های گشاد شده اش را به سمت آنطرف شیشه چرخاند.
پزشکان دیگر دستکش های پلاستیکی و خون آلودشان را در آوردند و با آهی از سر ناامیدی و کلافگی ماسک ها را پایین کشیدند.
فقط زمانی که از مرکز اتاق دور شدند، زن توانست چیزی که تمام مدت رویش کار میکردند را ببیند.
شبیه یک عروسک چینی لعنتی بود. با آن اندام باریک و کوچک و آن مژه های پرپشت و موهای پریشان کوتاه.
شک داشت زنده باشد، رودخانه خون کف اتاق از بدن این کودک بیرون میریخت.
#OC
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
وحشتناک بود. حال بهم زن بود. کل بدن زن جوان مور مور شد و با دست جلوی دهانش را پوشاند. جلوی خودش را
اما آن گوش های پشمالو با لرزش خفیفی تکان خوردند. این موجود حتی در این شرایطش هم زنده بود
هیولا لعنتی.
زن جوان به روپوش تمیز و دست نخورده اش چنگ زد و تماشا کرد پزشکان با آن نگاه های تیره و لباس های خونینشان بیرون می آیند.
مردی در آخرین لحظه برای او سر تکان داد.
یک اجازه نامه کوچک
میتوانی داخل شوی.
زن با قدم های بی حساب و پاهایی که از ترس در هم گیر میکردند خودش را به درون اتاق انداخت تا نگاهی نزدیک به این نمونه بیندازد.
پوستش به شکل بیمار گونه ای رنگ پریده بود، انگار اصلا زندگی در وجودش جریان نداشت. اصلا این چی بود؟ کدام کودک انسان را دیده اید که گوش های یک بچه گوزن را داشته باشد؟
قفسه سینه اش زیر پارچه خون آلود بالا و پایین میرفت و حداقل نشان میداد که هنوز زنده است، هنوز آن بدن نحیف برای بقایش تلاش میکند
اما نظر صادقانه اش را بخواهید؟ بیشتر شبیه یک جسد بود تا موجود زنده.
زن تمام جرئتش را جمع کرد و بیشتر به پایین خم شد. چشم هایش تمام جزئیات ریز و درشت را میکاویدند، راستش آنقدر به بیهوش بودن این کودک اطمینان داشت که جرعت کرد انگشت فوضولش را جلو ببرد و دستی به پوست نرم گونه اش بکشد
#OC